این جگرسوختگی سالهاست بر دل و جان بسیاری از ما سنگینی میکند؛ زخمی که گویی قرار نیست التیام یابد. اشکهایی که در خلوت ریختهایم و کسی نبوده تا مرهمی بر آن باشد. با اینحال، دیدن اشکهای عادل فردوسیپور در آخرین برنامه «فوتبال ۳۶۰» اندوهی از جنسی دیگر داشت؛ اندوهی برخاسته از احساس بیعدالتی، از همان «چرا»ها و «برای چه»هایی که سالها در ذهنمان تکرار شدهاند. فردوسیپور گویی سکوت تمام این سالها را در همان چند لحظه گریست؛ اما همچنان، به تعبیر خودش، حاضر نشد «بلهقربانگو» باشد. ما او را با خندههای صمیمانه، اجرای روان و گفتوگوهای صادقانهاش درباره فوتبال میشناسیم؛ آنقدر طبیعی و بیتکلف که گاه فراموش میکردیم مقابل صفحه تلویزیون نشستهایم. همین صداقت بود که او را از یک مجری صرف، به عضوی از خانواده میلیونها ایرانی تبدیل کرد.
پرسش اصلی اما همچنان پابرجاست؛ مرز نادیده گرفتن یک استعداد و تخریب یک سرمایه اجتماعی کجاست؟ برنامه «نود»، پربینندهترین برنامه گفتوگومحور ورزشی تلویزیون، تعطیل شد. فرصت گزارش مسابقات فوتبال از او گرفته شد، امکان حضورش در بسیاری از برنامههای تلویزیونی محدود شد و امروز نیز حاصل سالها تلاش او و همکارانش در «فوتبال ۳۶۰» با محدودیت مواجه شده است. این سلسله اتفاقات، فارغ از هر نگاه سیاسی یا مدیریتی، این پرسش را ایجاد میکند که با سرمایههای رسانهای چگونه باید رفتار کرد؟ اگر در بسیاری از کشورهای جهان گفته شود برنامهای با میلیونها مخاطب هفتگی، درآمد قابل توجه تبلیغاتی و جایگاهی ماندگار، صرفاً با تصمیم یک مدیر متوقف شده، احتمالاً این تصمیم برای بسیاری قابل درک نخواهد بود. در اغلب رسانههای حرفهای، ساختن یک چهره معتبر سالها زمان و هزینه میطلبد؛ اما گاهی ارزش چنین سرمایهای تنها پس از حذف آن آشکار میشود. «نود» فقط یک برنامه فوتبالی نبود؛ محفلی بود برای گفتوگو، نقد، آگاهی و سرگرمی. حضور چهرههایی چون زندهیاد دکتر حمیدرضا صدر، مصطفی حاجرضایی و بسیاری از هنرمندان و کارشناسان، آن را به بخشی از خاطره جمعی ایرانیان تبدیل کرده بود. بسیاری از مخاطبانی که حتی علاقه چندانی به فوتبال نداشتند، دوشنبهشبها تا نیمهشب پای تلویزیون مینشستند. این برنامه در مقاطع مختلف، پرده از آسیبها و فسادهای فوتبال ایران برداشت و پس از پایان آن، بسیاری از مخاطبان دیگر فوتبال را با همان اشتیاق گذشته دنبال نکردند.
عادل فردوسیپور، با سابقه حرفهای، دانش دانشگاهی و انضباط کاری مثالزدنی، میتوانست مانند بسیاری از نخبگان مهاجرت کند، اما ماند و مسیر خود را در داخل کشور ادامه داد. او همراه جمعی از فارغالتحصیلان دانشگاه صنعتی شریف، «فوتبال ۳۶۰» را راهاندازی کرد؛ پلتفرمی که در مدت کوتاهی توانست مخاطبان گستردهای را جذب کند و بار دیگر علاقهمندان برنامه «نود» را گرد هم آورد. اعتبار حرفهای فردوسیپور موجب شد چهرههای مطرح فوتبال جهان دعوت او را بپذیرند؛ اتفاقی که برای بسیاری از برنامههای مشابه داخلی دستنیافتنی بود. در مقابل، برنامههایی که با امکانات گستردهتر و از رسانه ملی پخش میشدند، نتوانستند حتی بخشی از این استقبال مردمی را تکرار کنند.
آنچه بیش از همه تأملبرانگیز است، محدود شدن فضایی است که در آن نقد فنی و کارشناسی بتواند آزادانه مطرح شود. نقد عملکرد یک تیم یا یک سرمربی، بخشی جداییناپذیر از رسانه حرفهای است و نباید به معنای دشمنی یا تقابل با منافع ملی تلقی شود. جامعه زمانی رشد میکند که صدای نقد شنیده شود، نه آنکه منتقد حذف شود. حذف صورت مسأله، هرگز به حل آن کمکی نمیکند. فردوسیپور در تمام این سالها نشان داده اهل معامله بر سر اعتبار حرفهای خود نیست. او میتوانست از محبوبیتش برای کسب درآمدهای کلان یا حضور در شبکههای خارجی استفاده کند، اما ترجیح داد در ایران بماند، فعالیت کند و برای مخاطبان ایرانی برنامه بسازد. حتی در سخنرانی خود در مراسم دانشآموختگی دانشگاه شریف نیز از «ماندن و ساختن» سخن گفت.
از دسترس خارج شدن «فوتبال ۳۶۰» تنها حذف یک برنامه ورزشی نیست، اتفاقیست که بسیاری از مخاطبان، آن را بیتوجهی به حق انتخاب خود میدانند. در روزگاری که مردم با دشواریهای فراوان اقتصادی و اجتماعی روبهرو هستند، حفظ فضاهای سالم رسانهای میتواند سرمایهای ارزشمند برای امید و همدلی باشد. تجربه نشان داده که برخوردهای سلیقهای با برنامهسازان، بیش از آنکه به خودشان آسیب بزند، مخاطبان رسانههای داخلی را کاهش میدهد و آنها را به سوی رسانههای دیگر سوق میدهد. این روند، در نهایت به سود هیچکس نخواهد بود.
تعطیلی «فوتبال ۳۶۰» بیشک اتفاقی تلخ است، اما اگر تجربه «نود» را ملاک قرار بدهیم، شاید یک نتیجه بیش از همه روشن باشد: محبوبیتی که بر پایه صداقت، تخصص و اعتماد مردم شکل گرفته باشد، با حذف یک برنامه از میان نمیرود. عادل فردوسیپور در تمام این سالها نشان داده که سرمایه اصلی او نه آنتن تلویزیون، بلکه اعتماد مردم است؛ سرمایهای که بهآسانی به دست نیامده و بهآسانی نیز از یاد نخواهد رفت.
یک پاسخ
تاریخ، گاهی ورقهای خود را با چنان جوهرِ سوزناکی مینگارد که تا ابد چشمِ زمان از گریستن باز نمیایستد. چهارشنبه، سیویکم تیرماه ۱۴۰۵، یکی از همان روزهای تلخ، سترگ و نفسگیر در تقویم این مرز و بوم است؛ روزی که در میان ضجههای جگرسوز، مشتهای گرهکرده و فریادهای از تهِ دلِ پدران و مادران داغدار در میناب، تکههای باقیمانده و سوختهی پیکرهای مطهر لالههای گلگونِ «مدرسه شجره طیبه» از دل آوارهای جنایتِ وحشیانه و ددمنشانهی آمریکای جنایتکار و رژیم خوکصفت صهیونیستی بیرون کشیده شد و در میان بغضهای فروخوردهی یک ملت، به آغوشِ سردِ خاک سپرده شد.
پرپر شدن نوگلان در سنگرِ دانش
مدرسه شجره طیبه میناب، پایگاهِ معصومیت و امید بود؛ مکانی که در آن فرشتگانی با رویاهای بزرگ، زنگِ کلاسِ درس را با خندههای کودکانه پیوند میزدند. اما هجومِ موشکهای رژیم صهیونیستی و ارتش تروریستی آمریکا، این سنگرِ علم و معرفت را به کشتارگاهی مبدل ساخت. تصورِ لحظهای که ۱۶۸ نوگلِ بیگناه، در میان کلاسهای درس، مشقِ زندگی میکردند و ناگهان طوفانی از آتش و دود، سقفِ آرزوهایشان را بر سرشان خراب کرد، قلبِ هر انسانِ آزادیخواهی را به درد میآورد.
آنجا که دستِ جنایتکارِ دشمن، کلاسهای درس را هدف گرفت، نه تنها جسمِ این کودکانِ مظلوم، بلکه آینده، خندهها و امیدهای یک نسل زیر آوار ماند. تکهتکه شدنِ دفترهای مشق، کیفهای رنگی و مدادهای خونآلود در میان آوارها، گواهی روشن بر اوجِ وقاحتِ کسانی است که ادعای حقوق بشرشان، جهان را پر کرده است اما در عمل، گورِ دستهجمعی کودکان را در مدارس بمبارانشده حفر میکنند. مادرانی که ماهها انتظار کشیدند تا شاید تکهای از پیکر پاره تنشان برایشان بازگردد، امروز در سوگِ جگرگوشههایی نشستهاند که جز آموختن و زیستن، گناهی نداشتند.
سکوتِ کرکننده و تناقضِ مدعیانِ فرهنگ
در آن روزهای بحرانی که بوی باروت و خون، فضای میناب و دلِ هر ایرانیِ غیوری را پر کرده بود، انتظار میرفت کسانی که تریبونهای رسانهای را در اختیار دارند و خود را مرجعِ فکری جامعه میدانند، یکپارچه فریادِ مظلومیتِ این کودکان شوند. اما افسوس که برخی از سلبریتیهای نامآشنای ایرانی، در این آزمونِ بزرگِ انسانیت، مردودِ مطلق شدند.
همان مدعیانی که برای محدود شدنِ یک سکوی مجازی یا فیلتر شدنِ یک اپلیکیشن، طومارها مینویسند، بیانیههای آتشین صادر میکنند و دادِ سخن سر میدهند که «نمیگذارند کار کنیم»، در برابرِ پرپر شدنِ ۱۶۸ فرشتهی معصومِ میناب، چشمانِ خود را بستند و مهرِ سکوت بر لب زدند. این سکوتِ مرگبار، نه از سرِ غفلت، بلکه خیانتی آشکار و عیان به خونِ پاکترین کودکانِ این سرزمین است. چگونه میتوان برای یک محدودیتِ سادهی دیجیتالی آسمان و ریسمان را به هم بافت، اما در برابرِ جنایتِ جنگی و قتلعامِ کودکان در مدرسه، لالِ مطلق شد؟
تبارِ نمکدانشکنان و عادلِ بیعدالت
در رأسِ این جریانِ دوگانه و تناقضآلود، چهرهای چون «عادل فردوسیپور» خودنمایی میکند؛ مردی که سالهاست نامش با واقعیتِ اعمال و مواضعش فرسنگها فاصله دارد. چگونه میتوان ادعای شرافت، مردمداری و عدالت داشت، اما در برنامهای سفارشی، دستِ داوری خودفروخته را در دست فشرد که با قاتلِ جانیِ همان ۱۶۸ کودکِ بیگناهِ میناب، با لبخند عکسِ یادگاری میگیرد؟ این چه نگاهِ ابزاری به رسانه است که فجایعِ هولناکِ ملی و خونِ بهناحقریختهی هموطنان را نمیبیند، اما برای همنوا شدن با جریانهای معاند و سفیدشوییِ جنایتکاران، سر از پا نمیشناسد؟
سخنی راست، بیپرده و از زبانِ آموزگارانِ داغدار با عادل فردوسیپور؛
تو را چه کسی به این جایگاه رساند؟ فراموش کردهای از کجا آمدهای؟ این تریبون، این شهرت، این اعتبار و این سرمایهای که امروز به پشتوانهاش برای ملت خطکشی میکنی، محصولِ پول، امکانات، امنیت و بسترِ فراهمشده توسطِ همین نظام و جمهوری اسلامی است. تو با خونِ دلِ این ملت و از سفرهی بیتالمالِ این کشور رشد کردی و چهره شدی. حال، به کدامین گناه و با کدامین منطق، نمکِ این سفره را میخوری و اینگونه وقیحانه نمکدان میشکنی؟
اگر حمایتها و بسترآفرینیهای جمهوری اسلامی ایران نبود، امروز نامی از تو در هیچ کجای این سپهر رسانهای شنیده نمیشد. تو در قبالِ این خاک و این مردم مسئول بودی، اما ترجیح دادی در کنارِ دشمنانِ خونخوار و قاتلانِ کودکانِ میناب بایستی و در برابرِ ولینعمتِ خود صفآرایی کنی. این فراموشیِ تاریخی، نه نشانهٔ استقلال، که اوجِ حقارتِ کسانی است که هویتِ خود را از بیگانگان گدایی میکنند.