Search

سبز و همیشه سبز

به مناسبت هجدهمین سالروز درگذشت خسرو شکیبایی

خسرو شکیبایی زودتر از آن‌چه انتظار می‌رفت، در ۶۴سالگی چشم از جهان فروبست؛ اما مانند بسیاری از هنرمندان بزرگ، حضورش با خاطره‌ها، صدا و نقش‌هایی که آفرید ادامه یافت. هنوز هم تماشای آثارش، با آن صدای منحصربه‌فرد و بازی‌های سرشار از ظرافت، مخاطب را با خود همراه می‌کند. شکیبایی از نخستین حضور سینمایی‌اش در خط قرمز (مسعود کیمیایی) تا واپسین نقش‌آفرینی‌هایش، از معدود بازیگرانی بود که توانست میان سینمای هنری و مخاطب عام تعادلی کم‌نظیر برقرار کند. او همان‌قدر که در هامون شمایل روشنفکر سرگشته ایرانی را جان بخشید و یکی از ماندگارترین شخصیت‌های تاریخ سینمای ایران را خلق کرد، در خانه سبز نیز با نقش رضا صباحی، وکیلی عاشق زندگی، خانواده و وطن، تصویری فراموش‌نشدنی از انسان‌دوستی و امید آفرید.

کارنامه شکیبایی در سینما، تلویزیون و تئاتر – که خانه نخست او بود – سرشار از نقش‌های متنوع است. با وجود محبوبیت فراگیر، هرگز به دام کلیشه «سلبریتی بودن» نیفتاد. همان‌قدر که مردم او را با مرادبیگ و رضا صباحی دوست داشتند، منتقدان نیز بازی‌های دقیق و انتخاب‌های متفاوتش را تحسین می‌کردند. آن‌چه بازیگری خسرو شکیبایی را از بسیاری هم‌نسلانش متمایز می‌کند، شیوه شخصی او در مواجهه با نقش است؛ نوعی سادگی و روانی که شخصیت‌هایش را طبیعی و باورپذیر جلوه می‌دهد. برای او تفاوتی نداشت که دیالوگ‌هایی شاعرانه در خانه سبز بر زبان بیاورد، در فضای اسطوره‌ای روزی روزگاری سخن بگوید یا لحن متفاوت شخصیت‌های سالاد فصل و چه کسی امیر را کشت؟ را اجرا کند. در همه این نقش‌ها، بیش از آن‌که طبقه اجتماعی یا موقعیت فرهنگی شخصیت اهمیت داشته باشد، انسان بودن او در مرکز توجه قرار می‌گیرد.

ویژگی دیگر کارنامه شکیبایی، تکرار همکاری بسیاری از کارگردانان با اوست؛ نشانه‌ای روشن از اعتماد آن‌ها به توانایی‌های این بازیگر. شش فیلم با داریوش مهرجویی، سه فیلم با مسعود کیمیایی، سه فیلم با احمدرضا درویش و همکاری‌های متعدد با کیومرث پوراحمد، پوران درخشنده، فریدون جیرانی و سیروس الوند، تنها بخشی از این مسیر حرفه‌ای است.

خسرو شکیبایی از معدود بازیگرانی است که محبوبیتش تنها حاصل بازی‌های درخشانش نیست، بلکه ریشه در نوع نگاه او به انسان دارد. او بیش از آن‌که بازیگر شخصیت‌ها باشد، بازیگر احساسات انسانی بود. او نقش‌ها را با فریاد، اغراق یا نمایش بیرونی نمی‌ساخت؛ شخصیت‌هایش آرام‌آرام و از درون شکل می‌گرفتند. شاید به همین دلیل است که پس از گذشت سال‌ها، هنوز هنگام تماشای آثارش، کمتر به بازیگر بودن او فکر می‌کنیم و بیشتر با انسان‌هایی روبه‌رو می‌شویم که زندگی می‌کنند؛ انسان‌هایی که عاشق می‌شوند، شکست می‌خورند، سرگردان می‌شوند، می‌ترسند، امیدوار می‌مانند و دوباره از نو آغاز می‌کنند. راز ماندگاری خسرو شکیبایی را باید در همین سادگی جست‌وجو کرد. او هیچ‌گاه در پی نمایش توانایی‌هایش نبود. حتی در پیچیده‌ترین نقش‌هایش، از حمید هامون تا مرادبیگ، از رضا صباحی تا عمو رحیم، بازیگری را به رخ تماشاگر نمی‌کشید. تکنیک در وجود او حل می‌شد و آن‌چه باقی می‌ماند، حقیقت شخصیت بود.

شکیبایی هم‌چنین از معدود بازیگرانی بود که میان سینمای روشنفکرانه، سینمای بدنه و تلویزیون مرزی قائل نمی‌شد. برای او، کیفیت نقش اهمیت داشت، نه رسانه‌ای که در آن حضور پیدا می‌کرد. شاید به همین دلیل است که همان اندازه که هامون در حافظه سینمادوستان مانده، خانه سبز نیز در خاطره میلیون‌ها بیننده تلویزیون زنده است و همان‌قدر که منتقدان از بازی او در کاغذ بی‌خط و کیمیا سخن می‌گویند، مردم هنوز مرادبیگ و رضا صباحی را از نزدیک‌ترین شخصیت‌های زندگی خود می‌دانند. کمتر بازیگری را می‌توان یافت که هم روشنفکران او را نماینده سینمای مؤلف بدانند و هم مخاطبان عام، او را عضوی از خانواده خود احساس کنند. خسرو شکیبایی به این جایگاه رسید، زیرا هرگز میان مردم و هنر فاصله‌ای ایجاد نکرد. او هنر را پیچیده نمی‌کرد، بلکه پیچیدگی انسان را ساده و قابل لمس به تصویر می‌کشید. صدای او نیز بخشی از این میراث است؛ صدایی که تنها یک ویژگی فیزیکی نبود، بلکه امتداد شخصیتش به شمار می‌آمد. همان‌گونه که سکوت‌هایش معنا داشت، کلمات نیز در دهان او جان می‌گرفتند. شعرهایی که خواند، دیالوگ‌هایی که گفت و روایت‌هایی که اجرا کرد، هنوز پس از سال‌ها شنیده می‌شوند؛ گویی آن صدا، حافظه جمعی چند نسل را با خود حمل می‌کند. به مناسبت هجدهمین سالگرد درگذشت خسرو شکیبایی، مروری داریم بر برخی از مهم‌ترین آثار و تأثیر ماندگار او بر سینما، تلویزیون و فرهنگ معاصر ایران.

«نامه‌ها» و «نشانی‌ها»

اگرچه خسرو شکیبایی بیش از هر چیز با بازیگری شناخته می‌شود، اما شعرخوانی و دکلمه نیز بخش مهمی از فعالیت هنری اوست؛ بخشی که کمتر از آن سخن گفته شده است. پیش از او نیز آثار شاعران ایرانی با صدای خود شاعران یا گویندگان حرفه‌ای منتشر می‌شد، اما از سال ۱۳۷۳، مؤسسه فرهنگی‌هنری «دارینوش» با همکاری خسرو شکیبایی مجموعه‌ای از کتاب‌های شعر را به نسخه‌های صوتی تبدیل کرد؛ آثاری که نقشی مهم در گسترش مخاطبان شعر معاصر داشتند.

«نامه‌ها» و «نشانی‌ها»، دو مجموعه شعر از سیدعلی صالحی، «سهراب»، «حجم سبز» و «صدای پای آب» از سهراب سپهری، «مهربانی» شامل شعرهای محمدرضا عبدالملکیان و «پری‌خوانی» با اشعار فروغ فرخزاد، از جمله آثار شاخص این همکاری هستند. انتشار این مجموعه‌ها نه‌تنها باعث شنیده شدن دوباره بسیاری از این شعرها شد، بلکه در استقبال نسل تازه‌ای از مخاطبان، به‌ویژه از آثار سیدعلی صالحی، نقشی انکارناپذیر داشت. در ۱۳۹۱ نیز آلبوم «۴۰ حکایت از گلستان سعدی» با آهنگ‌سازی کارن همایونفر و دکلمه خسرو شکیبایی، چند سال پس از درگذشت او منتشر شد و بار دیگر کیفیت بیان و قدرت روایتش را یادآوری کرد.

آن‌چه دکلمه‌های شکیبایی را متمایز می‌کند، فاصله گرفتن از خوانش صرف و نزدیک شدن به بازیگری است. او شعر را تنها نمی‌خواند، بلکه آن را اجرا می‌کرد؛ اجرایی مبتنی بر حس، ریتم و درک درونی متن. برخلاف بسیاری از شاعرانی که آثارشان را با لحن شخصی خود می‌خوانند، شکیبایی تلاش می‌کند از بیرون به شعر نگاه کند و تنها با اتکاء به ظرفیت واژه‌ها، معنای آن را به مخاطب منتقل سازد. شاید به همین دلیل است که بسیاری هنوز هم شعرهای سهراب سپهری، فروغ فرخزاد یا سیدعلی صالحی را با صدای خسرو شکیبایی به یاد می‌آورند.

حضور خسرو شکیبایی در تئاتر نیز برای علاقه‌مندان این هنر، سرشار از خاطره است؛ هرچند بسیاری از دوست‌دارانش هرگز فرصت تماشای او بر صحنه را پیدا نکردند. بازی در نقش مدرس در تله‌تئاتر مدرس (هوشنگ توکلی، ۱۳۶۵) تنها بخشی از توانایی او در بازیگری صحنه را نشان می‌دهد.

سال‌ها حضور در تئاتر و تجربه ارتباط مستقیم با تماشاگر، از شکیبایی بازیگری ساخت که تسلطی کم‌نظیر بر بیان، ریتم و جزئیات نقش داشت. از همین‌رو، برخلاف این تصور رایج که بسیاری از نقش‌های او تکرار هامون هستند، اگر با دقت به کارنامه‌اش نگاه کنیم، با شخصیت‌هایی روبه‌رو می‌شویم که هر یک جهان مستقل خود را دارند و با ظرافتی چندلایه جان گرفته‌اند.

در سینما و تلویزیون – رسانه‌هایی که محبوبیت گسترده او را رقم زدند – شکیبایی در آثار متنوعی حضور یافت. طبیعی است که این کارنامه نیز مانند هر بازیگر دیگری، فراز و فرودهایی داشته باشد؛ با این‌حال، تعداد آثار ماندگار و همکاری‌های او با فیلم‌سازان برجسته، به‌مراتب بیشتر از فیلم‌های متوسط یا ضعیفی است که عمدتاً از فیلم‌نامه یا شخصیت‌پردازی آسیب دیده‌اند. حتی در چنین آثاری نیز او می‌کوشید نقش را «از آنِ خود» کند؛ تا جایی که گاه تنها حضور خسرو شکیبایی، مهم‌ترین نقطه قوت فیلم به شمار می‌رفت.

جمال؛ آغاز یک مسیر: «خط قرمز» (۱۳۶۰)

نخستین حضور سینمایی خسرو شکیبایی با ایفای نقش «جمال» در خط قرمز رقم خورد؛ فیلمی که بر اساس فیلم‌نامه «شب سمور» نوشته بهرام بیضایی ساخته شد و به دلیل توقیف طولانی‌مدت، سال‌ها از دسترس مخاطبان دور ماند. خط قرمز از نخستین فیلم‌های پس از انقلاب است که به بازنمایی فضای امنیتی دوران ساواک می‌پردازد. جمال، مبارزی سیاسی است که از طریق شخصیت عروس، با بازی زنده‌یاد فریماه فرجامی، وارد روایت می‌شود و حضوری کوتاه اما تأثیرگذار دارد. فیلم، مطابق بسیاری از آثار دهه ۱۳۶۰، دوبله شده و به همین دلیل صدای منحصربه‌فرد شکیبایی در آن شنیده نمی‌شود؛ صدایی که بعدها به یکی از مهم‌ترین مؤلفه‌های هویت بازیگری او بدل شد. با این‌حال، حتی در همین نخستین تجربه نیز می‌توان نشانه‌هایی از سبک بازی او را دید؛ بازیگری برآمده از تئاتر که برخلاف بسیاری از هم‌نسلانش، گرفتار اغراق‌های مرسوم بازی صحنه نمی‌شود و از همان ابتدا، به اجرایی طبیعی، روان و درونی تکیه دارد.

حمید هامون؛ چهره یک نسل: «هامون» (۱۳۶۸)

همکاری خسرو شکیبایی و داریوش مهرجویی، یکی از مهم‌ترین پیوندهای تاریخ سینمای ایران است؛ همکاری‌ای که در شش فیلم ادامه یافت و نخستین نقطه اوج آن، هامون بود. درباره هامون شاید بیش از هر فیلم دیگری در سینمای ایران نوشته و گفته شده باشد. فیلمی که به‌مرور از یک اثر موفق فراتر رفت و به پدیده‌ای فرهنگی تبدیل شد؛ تا جایی که نام «هامون» دیگر تنها نام یک شخصیت نیست، بلکه استعاره‌ای از روشنفکر سرگشته ایرانی است. بخش مهمی از این ماندگاری، وام‌دار بازی خسرو شکیبایی است. بازی‌ای چنان روان و طبیعی که بسیاری آن را نه حاصل آفرینش یک شخصیت، بلکه بازتاب خودِ بازیگر تلقی کرده‌اند؛ برداشتی که با مرور کارنامه شکیبایی نادرستی آن آشکار می‌شود. مقایسه هامون با شخصیت‌هایی چون مرادبیگ، رضا صباحی، عمو رحیم یا جهانگیر نشان می‌دهد که شکیبایی هر بار جهانی تازه خلق کرده است.

حمید هامون، مردی است گرفتار میان فلسفه، عرفان، عشق و زندگی روزمره. او هم‌چون بسیاری از روشنفکران دهه‌های ۱۳۵۰ و ۶۰، در جست‌وجوی معنایی برای زیستن است؛ اما این جست‌وجو بیش از آن‌که راه‌گشا باشد، او را در هزارتویی از تردید و سرگشتگی گرفتار می‌کند. بحران زندگی مشترک، فروپاشی رابطه عاشقانه، فاصله با دوستان و خانواده و ناتوانی در هم‌رنگ شدن با جامعه، شخصیت هامون را به یکی از پیچیده‌ترین کاراکترهای تاریخ سینمای ایران تبدیل کرده است؛ شخصیتی که در ظاهر آرام است اما در درون، پیوسته میان امید و فروپاشی دست‌وپا می‌زند. راز ماندگاری این نقش، بیش از هر چیز در بازی شکیبایی نهفته است؛ بازیگری که بدون نمایش‌های بیرونی، تنها با تغییر نگاه، سکوت، مکث و ریتم بیان، تلاطم ذهنی شخصیت را به تصویر می‌کشد. به همین دلیل است که پس از نزدیک به چهار دهه، هامون هم‌چنان طراوت خود را حفظ کرده و شخصیت اصلی آن هنوز برای نسل‌های تازه، قابل لمس و باورپذیر است.

جهانگیر؛ مردی میان سنت و مدرنیته: «کاغذ بی‌خط» (۱۳۸۰)

خانه‌نشینی طولانی ناصر تقوایی، سینمای ایران را از ساخت آثار بیشترشس محروم کرد؛ با این‌حال، واپسین فیلم او، کاغذ بی‌خط، یکی از درخشان‌ترین فیلم‌های دهه ۱۳۸۰ و نخستین و آخرین همکاری او با خسرو شکیبایی است. همکاری‌ای که اگر مسیر حرفه‌ای تقوایی ادامه پیدا می‌کرد، بی‌تردید می‌توانست فصل تازه‌ای در کارنامه هر دو هنرمند باشد.

کاغذ بی‌خط روایتی ساده از زندگی یک خانواده طبقه متوسط است؛ اما همین سادگی، به لطف فیلم‌نامه دقیق و میزانسن حساب‌شده تقوایی، به اثری ماندگار تبدیل شده است. فیلم پس از گذشت بیش از دو دهه، همچنان تازه و تماشایی به نظر می‌رسد. شکیبایی در نقش «جهانگیر»، همسر رؤیا با بازی هدیه تهرانی، ظاهر می‌شود؛ معماری تحصیل‌کرده و روشنفکر که در ظاهر از آرزوهای همسرش برای نویسندگی حمایت می‌کند، اما در لایه‌های پنهان شخصیتش هنوز اسیر نگاه سنتی و مردسالارانه است. او از نوشته شدن فیلم‌نامه رؤیا استقبال می‌کند، اما هم‌زمان از استقلال فکری و رشد او نیز هراس دارد. همین تناقض، شخصیت جهانگیر را به یکی از واقعی‌ترین مردان سینمای ایران تبدیل می‌کند؛ مردی که نه کاملاً سنتی است و نه کاملاً مدرن، بلکه میان این دو جهان سرگردان مانده است.

سکانس گفت‌وگوی جهانگیر و رؤیا در اتاق خواب، هنوز یکی از دقیق‌ترین و انسانی‌ترین گفت‌وگوهای تاریخ سینمای ایران درباره زندگی مشترک به شمار می‌آید؛ صحنه‌ای که قدرت بازی هدیه تهرانی و خسرو شکیبایی را در کنار کارگردانی دقیق تقوایی به نمایش می‌گذارد. تقوایی نیز هوشمندانه از مهم‌ترین ویژگی بازی شکیبایی بهره می‌گیرد؛ همان سادگی و طبیعی بودن. او هیچ‌گاه اجازه نمی‌دهد بازیگر خودنمایی کند و درست به همین دلیل، جهانگیر بیش از آن‌که «بازی شود»، زندگی می‌شود. شاید مهم‌ترین غافلگیری فیلم نیز در پایان آن نهفته باشد؛ جایی که مخاطب درمی‌یابد تمام آن‌چه دیده، در حقیقت همان فیلم‌نامه‌ای است که رؤیا نوشته؛ پایانی هوشمندانه که بار دیگر مرز میان واقعیت و خیال را در سینمای ناصر تقوایی جابه‌جا می‌کند.

اسد و صفا؛ دو روی یک جهان: «پری» (۱۳۷۳)

پس از موفقیت هامون، همکاری خسرو شکیبایی و داریوش مهرجویی در فیلم‌های بانو، سارا، پری، میکس و دختردایی گمشده ادامه پیدا کرد. اگرچه در بانو و سارا نقش او کوتاه و مکمل است، اما در پری یکی از متفاوت‌ترین بازی‌های کارنامه خود را ارائه می‌دهد. داستان فیلم بر محور شخصیت پری با بازی نیکی کریمی شکل گرفته است؛ دختری که هم‌چون حمید هامون، در جست‌وجوی معنا و هویت، میان عرفان، ادبیات و زندگی روزمره سرگردان است. با این‌حال، فضای فکریِ فیلم تنها به شخصیت پری محدود نمی‌شود؛ دو برادر او، صفا و اسد، هر یک نماینده بخشی از این جهان‌بینی‌اند و شکیبایی با ایفای هر دو نقش، دو شخصیت کاملاً متفاوت را خلق می‌کند.

صفا نویسنده‌ای آرام، متفکر و اهل گفت‌وگوست؛ انسانی که می‌کوشد مسائل را با عقلانیت و مدارا حل کند. در نقطه مقابل، اسد حضوری شبح‌گونه دارد؛ برادری که سال‌ها پیش خودکشی کرده و اکنون تنها در خاطره و ذهن دیگران زندگی می‌کند. دشواری این نقش‌آفرینی در آن است که بازیگر باید بدون اتکا به گریم یا تغییرات ظاهری اغراق‌آمیز، دو شخصیت مستقل را باورپذیر کند. شکیبایی این تمایز را نه با ظاهر، بلکه با جنس نگاه، ریتم بیان و کیفیت حضورش می‌سازد؛ به گونه‌ای که مخاطب هرگز این دو را یک انسان واحد احساس نمی‌کند. سکانس معروف گریه در تاکسی و هم‌چنین بازی کاملاً بی‌کلام او در صحنه خودکشی اسد، هنوز از درخشان‌ترین لحظات بازیگری او و از ماندگارترین سکانس‌های سینمای مهرجویی به شمار می‌آید.

عادل؛ عاشقی در حاشیه یک جنایت: «سالاد فصل» (۱۳۸۳)

فریدون جیرانی دو بار از حضور خسرو شکیبایی بهره برد؛ نخست در سالاد فصل و سپس در ستاره‌ها ۳: ستاره بود. با این‌حال، نقش «عادل» در سالاد فصل از متفاوت‌ترین شخصیت‌های کارنامه شکیبایی است. عادل مردی میان‌سال است که عاشق دختری جوان شده؛ عشقی که از همان ابتدا می‌داند سرانجامی ندارد، اما همین آگاهی نیز از شدت احساسش نمی‌کاهد. او نه قهرمان است و نه ضدقهرمان؛ انسانی شکست‌خورده که تنها می‌خواهد برای معشوقش کاری انجام بدهد، حتی اگر بهای آن نابودی خودش باشد. جیرانی در دل روایتی جنایی و معمایی، شخصیتی خلق می‌کند که بیش از آن‌که درگیر حادثه باشد، اسیر احساسات خود است. شکیبایی نیز با پرهیز از احساسات‌گرایی افراطی، این عشق نافرجام را در سکوت، نگاه و لحن کلامش متجلی می‌کند. تک‌گویی مشهور عادل در اوج مستی، یکی از درخشان‌ترین لحظات بازیگری خسرو شکیبایی است؛ اجرایی که نشان می‌دهد چگونه می‌توان میان تلخی، طنز، عشق و استیصال تعادلی ظریف برقرار کرد. شاید همین چند دقیقه، برای قرار گرفتن این نقش در میان بهترین نقش‌های مکمل سینمای ایران کافی باشد.

حد میثاق؛ اقتدار در سکون: «حکم» (۱۳۸۴)

۲۳ سال پس از نخستین همکاری با مسعود کیمیایی در خط قرمز، خسرو شکیبایی بار دیگر مقابل دوربین او قرار گرفت؛ این بار در نقش «حد میثاق» در فیلم حکم. اگرچه نقش او کوتاه است، اما نمونه‌ای روشن از بلوغ بازیگری شکیبایی به شمار می‌آید. او بدون آن‌که نیاز به حضور طولانی در فیلم داشته باشد، تنها در چند سکانس تصویری ماندگار از یک پدرخوانده ایرانی خلق می‌کند. گریم متفاوت، عینک بزرگ، سکون بدن و بیان آرام، شخصیت حد میثاق را به مردی تبدیل می‌کند که قدرتش را نه از خشونت، بلکه از وقار و تسلطش می‌گیرد. شکیبایی در این نقش نشان می‌دهد که بازیگری همیشه در فریاد زدن یا تحرک خلاصه نمی‌شود؛ گاهی تنها یک مکث یا یک نگاه، تأثیری عمیق‌تر از طولانی‌ترین دیالوگ‌ها دارد. او در بسیاری از صحنه‌ها، بی‌آن‌که قصد خودنمایی داشته باشد، حضورش بر بازی دیگر بازیگران سایه می‌اندازد؛ ویژگی‌ای که تنها از بازیگران بزرگ برمی‌آید. دو سال بعد، او بار دیگر در رئیس با کیمیایی همکاری کرد و این بار در نقشی کوتاه، پزشکی بدون مجوز را به تصویر کشید. انتخاب چنین نقش‌هایی نشان می‌دهد که برای شکیبایی، کیفیت شخصیت بسیار مهم‌تر از میزان حضورش در فیلم بود.

رضا؛ چهره خاموش رنج: «کیمیا» (۱۳۷۳)

همکاری خسرو شکیبایی با احمدرضا درویش، در سه فیلم ابلیس، سرزمین خورشید و کیمیا شکل گرفت؛ آثاری که هر یک وجهی متفاوت از توانایی‌های او را آشکار می‌کنند. اگر در سرزمین خورشید نقش پزشکی را بازی می‌کند که به‌تدریج با فضای جنگ و آدم‌هایش همراه می‌شود، در کیمیا یکی از درونی‌ترین و تلخ‌ترین شخصیت‌های کارنامه خود را می‌آفریند.

رضا، مردی است که در روزهای پرآشوب جنگ، همسر باردارش را به بیمارستان می‌رساند، اما موشک‌باران خرمشهر همه زندگی‌اش را در یک لحظه نابود می‌کند؛ همسرش را از دست می‌دهد و دختر نوزادش نیز گم می‌شود. سال‌ها بعد، تنها امید او یافتن همان دختر است؛ دختری که آخرین پیوندش با گذشته و زندگی محسوب می‌شود. شکیبایی این اندوه عمیق را نه با اشک و فریاد، بلکه با سکوت، نگاه‌های خسته و مکث‌های طولانی به تصویر می‌کشد. لهجه جنوبی که برای این شخصیت ساخته، کاملاً در خدمت نقش است و هرگز به تقلیدی بیرونی یا نمایشی تبدیل نمی‌شود. رضا از آن دسته شخصیت‌هایی است که درد را در خود پنهان می‌کنند و درست همین فروخوردگی، تأثیر بازی شکیبایی را دوچندان می‌سازد. او یکی از انسانی‌ترین پدران سینمای ایران را خلق می‌کند؛ مردی که همه‌چیزش را از دست داده، اما هنوز امید را رها نکرده است.

اکبر؛ مرام در روزگار بی‌معرفتی: «چه کسی امیر را کشت؟» (۱۳۸۴)

مهدی کرم‌پور در چه کسی امیر را کشت؟ ساختاری متفاوت را تجربه می‌کند؛ فیلمی متکی بر مونولوگ که روایتش نه از خلال کنش، بلکه از دل خاطرات، قضاوت‌ها و روایت‌های شخصیت‌های مختلف شکل می‌گیرد. اثری که هنگام اکران چندان مورد استقبال مخاطبان قرار نگرفت، اما امروز می‌توان آن را تجربه‌ای متفاوت در سینمای دهه ۱۳۸۰ دانست.

در میان روایت‌های متعدد فیلم، خسرو شکیبایی در نقش «اکبر» حضوری کوتاه اما فراموش‌نشدنی دارد. مردی از نسل لوطی‌های قدیم که هنوز با همان لحن و ادبیات آشنا سخن می‌گوید، اما پشت آن ظاهر خشن، زخمی عمیق از عشق، رفاقت و تنهایی پنهان شده است. شکیبایی این شخصیت را به تیپی کلیشه‌ای تبدیل نمی‌کند. او لاتی را نمایش نمی‌دهد، بلکه انسانی را تصویر می‌کند که جهانش با ارزش‌هایی چون معرفت، وفاداری و حرمت تعریف شده و حالا خود را در زمانه‌ای بیگانه می‌بیند. مونولوگ مشهور اکبر، بیش از آن‌که درباره امیر باشد، مرثیه‌ای برای نسلی است که احساس می‌کند همه‌چیز را از دست داده است. شکیبایی با همان تسلط همیشگی بر بیان، دیالوگ‌هایی را که می‌توانست به شعار تبدیل شود، چنان طبیعی اجرا می‌کند که مخاطب بیش از آن‌که به کلمات گوش دهد، درد شخصیت را احساس می‌کند.

عمو رحیم؛ وداعی باشکوه: «اتوبوس شب» (۱۳۸۵)

اگر قرار باشد تنها یک فیلم را به‌عنوان واپسین اوج بازیگری خسرو شکیبایی نام ببریم، بی‌تردید اتوبوس شب یکی از جدی‌ترین گزینه‌هاست. کیومرث پوراحمد، ده سال پس از همکاری موفق با شکیبایی در خواهران غریب، این بار سراغ فیلمی درباره جنگ رفت؛ اثری متفاوت که جنگ را نه از زاویه قهرمان‌سازی، بلکه از منظر انسان‌ها روایت می‌کند. اتوبوس شب در روزهایی ساخته شد که بیماری خسرو شکیبایی شدت گرفته بود. با این‌حال، به روایت همکارانش، او با وجود درد و دشواری فراوان، با همان تعهد همیشگی مقابل دوربین حاضر شد؛ حضوری که نتیجه آن یکی از ماندگارترین بازی‌های سال‌های پایانی عمرش بود و دیپلم افتخار بهترین بازیگر نقش اول مرد جشنواره فیلم فجر را برایش به ارمغان آورد.

رحیم، راننده اتوبوسی است که مأموریت دارد گروهی از اسرای عراقی را از خط مقدم به پشت جبهه منتقل کند. سفری شبانه، در جاده‌ای که هر لحظه ممکن است زیر آتش جنگ از بین برود. پوراحمد آگاهانه فیلم را سیاه‌وسفید ساخت تا همه توجه مخاطب معطوف انسان‌ها شود و در این میان، شکیبایی یکی از انسانی‌ترین شخصیت‌های سینمای دفاع مقدس را خلق می‌کند. رحیم نه قهرمانی شکست‌ناپذیر است و نه انسانی آرمانی. او می‌ترسد، تردید می‌کند، خسته می‌شود و گاه درمانده به نظر می‌رسد، اما در نهایت، انسانیت را بر نفرت ترجیح می‌دهد. راز تأثیرگذاری این نقش، در سکوت‌های شکیبایی نهفته است. او بیش از آن‌که حرف بزند، با نگاه، مکث و حضورش بازی می‌کند. به همین دلیل، اتوبوس شب بیش از آن‌که فیلم جنگ باشد، فیلم انسان است، و رحیم یکی از شریف‌ترین انسان‌های کارنامه خسرو شکیبایی.

پس از این فیلم، جز شب (رسول صدرعاملی) و حضور کوتاهش در رئیس، آثار سال‌های پایانی او دیگر به جایگاه فیلم‌های شاخص کارنامه‌اش نرسیدند. از همین رو، اتوبوس شب را می‌توان آخرین تصویر کامل و باشکوه خسرو شکیبایی بر پرده سینما دانست.

مرادبیگ؛ سفر یک ضدقهرمان: «روزی روزگاری» (۱۳۷۰)

در تاریخ تلویزیون ایران، کمتر مجموعه‌ای توانسته به اندازه روزی روزگاری در حافظه جمعی مخاطبان ماندگار شود. امرالله احمدجو، با الهام از روایت‌های عامیانه، فرهنگ عیاری و افسانه‌های ایرانی، جهانی خلق کرد که نه کاملاً تاریخی بود و نه کاملاً خیالی؛ جهانی مستقل با قواعد، زبان و شخصیت‌های خودش. مرادبیگ، با بازی خسرو شکیبایی، یکی از مهم‌ترین شخصیت‌های این جهان است؛ راهزنی که پس از زخمی شدن در نبرد با حسام‌بیگ، به دست عشایر نجات پیدا می‌کند و همین اتفاق، آغاز دگرگونی اوست. آن‌چه این تغییر را باورپذیر می‌کند، بیش از هر چیز بازی خسرو شکیبایی است. او بدون آن‌که به دام اغراق بیفتد، مسیر تبدیل یک راهزن خشن به انسانی شریف را گام‌به‌گام به تصویر می‌کشد. در نیمه نخست سریال، مرادبیگ با صدایی خشن، نگاهی سرد و رفتاری تهاجمی شناخته می‌شود؛ اما هرچه داستان پیش می‌رود، همان صدا، همان نگاه و همان بدن، آرام‌آرام تغییر می‌کنند. این تغییر تدریجی، آن‌قدر ظریف اجرا شده که مخاطب هرگز لحظه‌ای احساس تصنع نمی‌کند. کمتر بازیگری می‌توانست چنین سفری را تا این اندازه طبیعی به تصویر بکشد؛ سفری که در آن، شخصیت نه ناگهان، بلکه در اثر تجربه عشق، رنج، مهربانی و مسئولیت، به انسانی دیگر تبدیل می‌شود. موفقیت سریال چنان گسترده بود که دیالوگ‌های مرادبیگ و حسام‌بیگ وارد زبان روزمره مردم شد و شخصیت‌های آن، سال‌ها در ذهن مخاطبان باقی ماندند. هرچند امرالله احمدجو سال‌ها بعد با تفنگ سرپر کوشید آن موفقیت را تکرار کند، اما جادوی روزی روزگاری دیگر تکرار نشد.

رضا صباحی؛ مردی که خانه را سبز می‌خواست: «خانه سبز» (۱۳۷۵)

شاید اگر از مخاطبان تلویزیون پرسیده شود محبوب‌ترین نقش خسرو شکیبایی کدام است، بسیاری بی‌درنگ نام رضا صباحی را به زبان بیاورند. همکاری بیژن بیرنگ و مسعود رسام در دهه ۱۳۷۰، مجموعه‌هایی را به تلویزیون ایران هدیه داد که هنوز هم تماشایی‌اند و خانه سبز در میان آن‌ها جایگاهی ویژه دارد. این مجموعه، برخلاف بسیاری از سریال‌های خانوادگی زمان خود، تنها به روایت زندگی روزمره نمی‌پرداخت. در پسِ داستان ساده یک خانواده، مفاهیمی چون عشق، مدارا، امید، مسئولیت اجتماعی و گفت‌وگو جریان داشت؛ مفاهیمی که در قالب دیالوگ‌هایی شاعرانه بیان می‌شدند. چنین دیالوگ‌هایی اگر در اختیار بازیگری دیگر قرار می‌گرفت، به‌راحتی می‌توانست رنگ شعار یا تصنع به خود بگیرد، اما خسرو شکیبایی با درونی کردن کلمات، آن‌ها را به بخشی از شخصیت رضا صباحی تبدیل کرد. رضا صباحی، وکیلی است که بیش از آن‌که قانون را بشناسد، انسان را می‌شناسد. او پیش از آن‌که قضاوت کند، گوش می‌دهد؛ پیش از آن‌که پاسخ بدهد، هم‌دلی می‌کند و پیش از آن‌که نصیحت کند، خود را جای دیگری می‌گذارد. همین انسانیت است که رضا صباحی را از یک شخصیت تلویزیونی فراتر می‌برد و به عضوی از حافظه عاطفی مخاطبان ایرانی تبدیل می‌کند. نریشن آغازین سریال، با صدای خسرو شکیبایی، هنوز هم یکی از ماندگارترین متن‌های تلویزیون ایران است؛ متنی که در پایان، با جمله‌ای ساده اما عمیق، جهان‌بینی سازندگان سریال را خلاصه می‌کند: «… ما معتقدیم خانه، هرجا که باشد، باید سبز باشد؛ سبز و همیشه سبز.»

هجدهمین سالگرد درگذشت خسرو شکیبایی، بیش از آن‌که یادآور غیبت او باشد، یادآور حضوری است که هرگز پایان نیافته است. بازیگران بسیاری می‌آیند، نقش‌هایی بازی می‌کنند و در تاریخ ثبت می‌شوند؛ اما تنها معدودی از آن‌ها به بخشی از زندگی مردم تبدیل می‌شوند. خسرو شکیبایی از همان معدودهاست. شاید به همین دلیل باشد که هر بار نام او به میان می‌آید، پیش از آن‌که تصویر بازیگری بزرگ در ذهن شکل بگیرد، صدایی آشنا شنیده می‌شود؛ صدایی که از خانه‌ای سبز سخن می‌گوید، از امید، از عشق و از انسان بودن. و چه توصیفی برای او، دقیق‌تر از همان جمله‌ای که سال‌ها پیش با صدای خودش شنیدیم؛ جمله‌ای که امروز، نه‌فقط درباره یک خانه، که درباره خود او نیز صادق است: خسرو شکیبایی سبز بود و همیشه سبز خواهد ماند.

QR Code

2 پاسخ

  1. عجیب است که کار محیر العقول او در فیلم ابلیس 1369 هرگز دیده نشد وقتی 3 روز بالای تاورکرین کنار برج سپهر بود و با نداشتن بدل تمام ان صحنه ها را خودش بازی کرد با وجود اینکه سوپر استار هم شده بود بعد هامون از تاورکرین بالا رفتن زیر اب توی ابهای جنوب با وزنه های چند کیلویی افتادن در کانال لجن و هجوم موشها به رویش اکنون کدام بازیگر دست چندم حاضر می شود با وجود گرفتن میلیارد تومان ها یکی از این صحنه ها را بازی کند؟

  2. هیچ گاه آن صدای خش دار پر طنین از ذهن فراموش نمی شود ،ثبت است بر جریده عالم دوام تو خسرو خوبان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

;