Search

 من از کجا، عشق از کجا؟!

عشق در آثار ناصر تقوایی

۱. عشق در سریال دایی‌جان ناپلئون یک مبدأ تاریخی است و از همان ابتدای سریال، زمان دقیق آغاز یک عشق نوجوانانه معصوم اعلام می‌شود. اما عاشق حتی مطمئن نیست که بتواند اسم عشق روی آن بگذارد و وقتی فهمید که در یک روز گرم تابستان، دقیقاً یک سیزده مرداد و حدود ساعت یک ربع مانده به سه بعدازظهر چیزی در دلش جابه‌جا شده، دیگر آن سعید سابق نیست. برای اطمینان خاطر هم که شده مش قاسم را محرم راز می‌بیند تا چندوچون عشق و عاشقی را از او جویا بشود که بفهمد آیا اصلاً عاشق شده یا حسی گذرا به دختر دایی داشته است. تعبیر عوامانه – اما فلسفی – مش قاسم از عشق، چنان آتشی در جان سعید می‌اندازد که انگار باید در این راه بی‌بازگشت فنا شود: «وقتی که نمی‌بینی‌اش توی دلت پنداری یخ می‌بنده… ‌وقتی می‌بینی‌اش پنداری تنور نانوایی را روشن کردند…» آدم بزرگ‌ها نمی‌توانند جان سالم از آن به در ببرند، چه برسد به نوجوانی در سن‌وسال سعید و داستان همشهری‌اش را بازگو می‌کند که وقتی دختر موردعلاقه‌اش را برای کس دیگری شیرینی خوردند راه بیابان در پیش گرفت و خود را گم‌وگور کرد و دوووووود شد رفت هوا…‌ و بیست سال است که هیچ‌کس خبری از او ندارد. انگار این داستان عشق شکست‌خورده خود مش قاسم بود که با احساسی ناب و چشمانی تر و منتظر تعریف می‌کرد و حالا باید سعید کفش آهنی به پا می‌کرد و برای به دست آوردن لیلی‌اش از موانع می‌گذشت چون که «در ره منزل لیلی که خطرهاست روان، شرط اول قدم آن است که مجنون باشی». او حالا باید به جنگ تمام مشکلات ریز و درشت پیش رو برود که مهم‌ترین‌شان اختلافات دامنه‌دار و قدیمی آقاجان با دایی‌جان است و لیلی برای سعید حکم میوه ممنوعه باغ دایی‌جان را دارد. او باید برای تنش‌زدایی بین آن‌ها تلاش کند و در این راه فقط اسدالله میرزا کمک حال سعید می‌شود. اویی که در جوانی عاشق بوده و با محبوبش ازدواج کرده و خیانت دیده حالا دیگر حالش به هم می‌خورد از هرچه عشق است و ازدواج! تاره مقابله با پوری فش‌فشو، رقیب دست‌وپاچلفتی، هم هست و بهترین پیشنهاد عمو اسدالله «سفر به سان‌فرانسیسکو» با لیلی است که البته در ذهن معصوم و پاک سعید حتی خیال این سفر هم نابخشودنی است. این چنین است که لحظه‌به‌لحظه سعید از عشقش دورتر می‌شود و پوری گوی سبقت را می‌رباید و تمام تلاش‌های سعید برای از میان برداشتن رقیب به جایی نمی‌رسد و مأیوس و شکست‌خورده، خسته و نالان در بستر بیماری می‌افتد. چند روز بعد، وقتی اندکی بهبود یافته، عمو اسدالله مأمور ابلاغ خبر گزنده‌ای می‌شود که باقی عمر سعید را همواره تحت تأثیر خود قرار خواهد داد. او با مقدمه‌چینی از کارهایی که دایی‌جان در بستر مرگ و لحظات آخر عمر انجام داده می‌گوید و از تعیین تکلیف املاک و زمین‌ها و ارث و میراث تا این‌که سعید با سؤالش کار اسدالله میرزا را راحت‌تر می‌کند: «عمو، دیروز که محضردار آمده بود  چرا کار پوری و لیلی را تمام نکردند؟» و اسدالله میرزا خیلی کوتاه و خشک جواب می‌دهد: «آن کار را هم تمام کردند!» و این جمله کوتاه، چون پتکی سهمگین بر پیکر سعید فرود می‌آید و سال‌ها فرصت دارد به این جمله کوتاه فکر کند.

ناصر تقوایی با انتخاب پسرکی خوش‌چهره که هوش و ذکاوت، صداقت و پاکدامنی از سر و روی‌اش می‌بارد، یکی از به‌یادماندنی‌ترین عشق‌های بی‌سرانجام نوجوانانه را به تصویر می‌کشد و حتی شاید در انتخاب بازیگر نقش لیلی هم از روی تعمد کاری کرده که مخاطب همواره با این پرسش درگیر باشد که چرا باید سعید خوش‌قیافه عاشق دختری کاملاً معمولی باشد که جذابیت چندانی برای هم‌سن‌وسالانش ندارد؟ و جوابش را ارجاع دهد به آن شعر معروف که «میان عاشق و معشوق رمزی‌ست چه داند آنکه اُشتر می‌چراند؟»

۲. هر قدر عشق سعید در دایی‌جان ناپلئون درونی و مقدس است، در آرامش در حضور دیگران عشق به سمت تنانگی و بُعد جسمانی‌اش میل می‌کند و تقوایی در کنار زوال عقلی سرهنگ و قدرت، شکوه و جبروت ازدست‌رفته‌اش، رابطه دخترانش ملیحه و مه‌لقا با همکارانش را در هم‌خوابگی خلاصه می‌کند. انگار در دوران گذار به عصر مدرنیته مفهوم جدیدی از عشق را شاهدیم. زمانه‌ای که در آن عشق و عاشقی تغییر کرده و ازدواج قاتل آن احساس و میل با هم بودن است؛ پایانی بر شوریدگی‌ها، شور و حال و خلود. چرا که به گفته نراقی همه چیز بعد از ازدواج با «احترامات فائقه» انجام می‌پذیرد و شکلی رسمی به خود می‌گیرد. حتی پایان خونین و مرگ خودخواسته و تراژیک یکی از دختران خیلی بیشتر از آن‌که ناشی از عشق و علاقه شدید باشد، به خاطر پوچ‌انگاری زندگی و حسادتی است که نسبت به دوست‌پسرش دارد و خیانت آشکار و بدون پرده‌پوشی دوست‌پسرش و شرایط ازهم‌گسیخته محیط او را از زندگی و زمانه سیر کرده و به مرگش ختم می‌شود. خواهر دیگر هم با تمام تلاشی که برای اثبات مدرن بودن و گریز از سنت‌ها دارد، بعد از حامله شدن وقتی پیشنهاد ازدواج دریافت می‌کند از شدت خوش‌حالی رقص و پایکوبی به راه می‌اندازد. در حالی‌که مطمئن است خیلی زود زندگی خانوادگی‌اش چنان سرد، بی‌روح و کسل‌کننده خواهد شد که شاید همان طفل جنینی تنها ریسمان پیونددهنده‌شان باشد و چیزی شبیه زندگی سرهنگ و منیژه در انتظارشان خواهد بود، که صرفاً جهت رفع نیازهای روزمره زیر یک سقف رفته‌اند و منیژه خیلی بیشتر از آن‌که همسر سرهنگ باشد برایش مادرانگی می‌کند و چون پرستاری تیماردارش است. نه از زیبایی و جوانی‌اش بهره‌ای می‌برد نه از کنار همسر بودن لذتی.

۳. در نفرین زوجی مشابه زوج سرهنگ و منیژه را شاهدیم که بعد از دوازده سال زندگی مشترک، حالا دیگر هیچ نقطه اشتراکی ندارند و به همزیستی اجباری رسیده‌اند. زن که روزگاری با نخستین دیدار شوهر آینده‌اش تحت تأثیر قرار گرفته و نشستنش روی تخته‌سنگ را به شطی آرام تشبیه می‌کرد، چنان در اندوه پوچی و افسردگی فرو رفته که دیگر حتی اجازه دست زدن به شوهر ناقص‌العقلش نمی‌دهد. این‌جا عشق از نوع ممنوعه است و احساسات سرکوب‌شده زنی جوان و زیبا که به جبر زمان دوازده سال پای‌بند شوی دیوانه دائم‌الخمر حاصل از ازدواج سنتی شده، با دیدن کارگری که برای نقاشی در و دیوار خانه آمده بیدار می‌شود و با هر نقش و نگاری که بر در و دیوار پدید می‌آید، دلی افسرده و زندانی در جزیره‌ای دورافتاده جوانه زده و به سمت جوان نقاش کشش پیدا می‌کند. رابطه‌ای که طی سالیان، بدون کوچک‌ترین افت‌وخیزی در مسیر اضمحلال قرار داشته و به تعبیر پیرمرد «گاهی نخ نفرت از طناب محبت محکم‌تر است» به یک‌باره پاره می‌شود و زن به این نتیجه می‌رسد که صِرف داشتن حس دل‌سوزی نسبت به شوهر مریض‌احوال، برای سرپا نگه داشتن و ادامه زندگی زناشویی کافی نیست و به‌عنوان یک زن از جنس مخالف خواسته‌هایی دارد، هم در بعد جسمانی هم در بعد روحی، روانی و حتی حمایت‌گری‌اش! اما این عشق سوزان دیری نمی‌پاید و به دلیل برانگیخته شدن حس حسادت شوهر، خیلی زود تبدیل به تراژدی تمام‌عیار می‌شود. ابتدا شوهر، کارگر جوان را می‌کشد و در ادامه زن، شوهرش را، چرا که حالا دیگر دلیل محکم‌تری برای بروز نفرت سالیانش دارد.

۴. در صادق کرده با نوع دیگری از عشق مواجه‌ایم. عشقی که یکی از طرفین غایب است و همان اول داستان به قتل می‌رسد و مخاطب از صحبت‌های پدرش می‌فهمد که صادق عاشق زنش بوده و حالا بعد از تجاوز و به قتل رسیدنش توسط یک راننده کامیون ناشناس، صادق اسلحه به دست گرفته و در جاده‌ها به دنبال کشتن راننده‌هاست، به این امید که یکی از مقتولان همان راننده متجاوز باشد. نوع زندگی و ازدواج سنتی صادق و امساک کارگردان از نمایش صحنه‌های دونفره صادق و زنش، مخاطب را از عمق عشق و محبت بین آن‌ها بی‌خبر می‌گذارد، اما کشتار کور و بی‌رحمانه صادق نشان‌دهنده این نکته است که یا او آن‌چنان عاشق زنش بوده که دیگر بعد از مرگش به ادامه زندگی فکر نمی‌کند و می‌خواهد هرجور شده کلک خودش را هم بکند و قبل از آن سعی در انتقام خون زنش را دارد، و یا عملش بیشتر برآمده از تعصبی سنتی است و دست‌درازی راننده کامیون به حریم شخصی‌اش را دلیل کافی برای انتقام قلمداد می‌کند و کار چندانی به کیفیت عشق و علاقه در زندگی دونفره‌شان ندارد. هرچه باشد صادقِ دست از زندگی شسته، در مدت کوتاهی نزدیک بیست نفر را به قتل می‌رساند و انگیزه‌هایش آن‌چنان قدرت‌مند هستند که حتی مهر فرزندی را هم از یاد برده و هیچ‌وقت به فرجام کارش و فرزندی که قرار است در غیاب مادر و پدر یک عمر تنها بماند نمی‌اندیشد.

۵. در ای ایران از عشق‌های مرسوم و انسانی خبری نیست و بیشتر عشق به هنر، فرهنگ و وطن به نمایش گذاشته می‌شود و آقای سرودی به عنوان نماینده قشر فرهنگی جامعه که تمام مهر و علاقه‌اش را در ویُلونی خلاصه کرده که به هنگام شکسته شدنش توسط یک سرباز، به فروپاشی کامل جسمی و روحی می‌رسد ، از درون خرد و خمیر می‌شود و التماس می‌کند که نشکندش! در حالی‌که حتی نشستن روی صندلی «تمشیت» و ضرب‌وشتم فیزیکی‌اش توسط گروهبان مکوندی، تا این حد متأثر نشده بود. او خادم فرهنگ است و شبانه‌روزش به آموزش شعر و سرود، درس آزادگی دادن و در مقابل ظلم و جور ایستادن به دانش‌آموزان سپری می‌شود. او تمام ثروتش همان ویلون است و صدایی منحصربه‌فرد که استعدادی خدادادی‌ست و پایمردی‌اش که بالأخره ثمره می‌دهد و موفق می‌شود که نسل جدید جامعه را برای مقابله با قدرت زورگوی حاکم متحد کند و کاری بکند که حتی پسر گروهبان مکوندی هم علیه پدر شوریده و او را تنها گذاشته و پرچمدار مخالفان بشود.

۶. در ناخدا خورشید عشق به دریا و مفهوم خانواده و لنجی که مایه ارتزاق است، و ناخدایی که معتقد است تا زمانی که زن و بچه «خواجه ماجد» در آن جزیره ساکن هستند و نان می‌خورند، باید زن و بچه او هم نان بخورند. همین عشق و علاقه به خانواده باعث می‌شود که کوتاه نیاید و زیر بار حرف زور نرود و از هر کاری برای ارتزاق زن و بچه‌اش ابا نداشته باشد، حتی قاچاق انسان! در ناخدا خورشید با یک علاقه و عشق تمام‌مردانه هم از طرف «ملول» نسبت به ناخدا مواجه‌ایم، که با وجود بی‌محلی‌های ناخدا و حتی کتک زدنش، او را تنها نمی‌گذارد و در خطرناک‌ترین سفرش مخفیانه سوار لنج می‌شود و سر بزنگاه از ناخدا حمایت می‌کند و آخر سر، جانش را هم در راه رفاقت از دست می‌دهد. رفاقتی که در دنیای امروز نمونه آن کمتر یافت می‌شود و شاید اصلاً وجود نداشته باشد و باید در همان قصه‌ها به دنبالش بگردیم.

۷. در کاغذ بی‌خط عشق به شکل مدرن و در روزمرگی‌های یک زوج شهری نشان داده می‌شود که با دو فرزند خود به‌ظاهر خوش‌بخت هستند و صمیمی، اما در باطن دور از هم و غریبه و اسیر یک زندگی خسته‌کننده و ملال‌آور. زن برای فرار از روزمرگی‌ها هم که شده کلاس‌های داستان‌نویسی را به عنوان گریزگاهی برای بازیابی نشاط و شور زندگی می‌یابد. این‌جا عشق نه دچار مرگ می‌شود و نه شکوفا و کماکان بین زمین و آسمان معلق است. چرا که زندگی مدرن امروز تعلیق میان خیال و واقعیت است.

QR Code

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

;