Search

حقیقت از دلِ ویرانی

نقدی بر فیلم «آتش‌سوزی‌ها»

آتش‌سوزی‌ها بیش از آن‌که درباره جنگ باشد، درباره تقدیر، خشونت و ناتوانی انسان در فرار از گذشته است؛ گذشته‌ای که نه‌تنها در خاطره باقی نمی‌ماند، بلکه وارد بدن، عشق، فرزندان و حتی سکوت آدم‌ها می‌شود. قدرت اصلی فیلم نه در پیچش داستانی مشهورش، بلکه در توانایی‌اش برای نشان دادنِ «درهم‌آمیختگی خیر و شر» است. در جهان فیلم، هیچ‌کس صرفاً قربانی یا هیولا نیست؛ آدم‌ها هم‌زمان زخمی و زخم‌زننده‌اند، و همین وضعیت است که فیلم را عمیقاً انسانی و دردناک می‌کند. فیلم با سکانسی آغاز می‌شود که فوراً این جهان هولناک را معرفی می‌کند: دوربین روی صورت پسرکان زوم می‌کند و تنها نگاه‌ها و حرکات بدن آن‌ها حقیقتِ تلخ را منتقل می‌کند. هیچ دیالوگی شنیده نمی‌شود و فقط موسیقی، خلاء سکوت و وحشت را پر می‌کند. این آغاز بی‌واسطه، مخاطب را بلافاصله وارد دنیای دردناک و پیچیده فیلم می‌کند.

داستان با حضور دوقلوها، ژان و سیمون، در دفتر وکیل و دوست دیرینه مادرشان بسط می‌یابد. امتناع سیمون از پذیرش وصیت‌نامه‌ها، صرفاً از سر خشم یا بی‌حوصلگی نیست؛ او در اعماق ناخودآگاهش احساس می‌کند که پشت این نامه‌ها، حقیقتی ویرانگر نهفته است که زندگی عادی را برای همیشه ناممکن می‌سازد. سیمون تنها می‌خواهد مادرش را مانند یک انسان معمولی به خاک بسپارد، همه‌چیز را سریعاً تمام کند و به پناهگاهِ روزمرگی بازگردد. اما فیلم از همان ابتدا یادآوری می‌کند که در این جهان، «عادی بودن» توهمی بیش نیست. در سوی دیگر، ژان توانِ ماندن در این جهلِ خودخواسته را ندارد. او در نخستین واکنش، وسایلش را از ماشین برمی‌دارد و گام در مسیر تاریکِ جستوجو می‌گذارد، چرا که برای او، چشم بستن بر گذشته دیگر امکان‌پذیر نیست. این تقابلِ بنیادین میان «میل به کشف حقیقت» و «هراس از رویارویی با آن»، هسته اصلی تنش‌های روان‌شناختی فیلم را می‌سازد. با این‌حال، حقیقتِ پنهان چنان سهمگین و جانکاه است که در نهایت قضاوتِ مخاطب را فلج می‌کند؛ گویی در این تراژدی، کشفِ حقیقت و فرار از آن، هر دو به یک اندازه بهای دردناکی می‌طلبند.

صحنه کلاس ریاضی که در آن ژان دستیار استاد است، در ظاهر ساده است، اما درواقع چکیده جهان‌بینی فیلم را در خود دارد و پایان مسیرِ سختی را که ژان انتخاب کرده به او نشان می‌دهد. ریاضیات این‌جا فقط علم اعداد نیست؛ استعاره‌ای از تقدیر و پیچیدگی سرنوشت انسان‌هاست. استاد از مسئله‌هایی حرف می‌زند که پاسخ دادن به آن‌ها، خودْ مسأله‌های تازه و هولناک‌تری تولید می‌کند؛ درست شبیه زندگی شخصیت‌های فیلم. حتی گفت‌وگوی دوست استاد در لبنان نیز بیشتر شبیه درسی درباره زندگی است تا ریاضی. او هنگام صحبت از اویلر و مسئله کونینزبرگ، درواقع درباره جهانی حرف می‌زند که همیشه با منطقِ ساده قابل‌فهم نیست؛ جهانی که در آن گاهی نتیجه‌ها آن‌قدر متناقض و هولناک هستند که انگار نظم و بی‌نظمی، معنا و پوچی هم‌زمان کنار هم وجود دارند. جمله عجیبش که «چیزی به‌علاوه چیزی می‌شود صفر، پس خدا وجود دارد» بیشتر از آن‌که گزاره ریاضی باشد، اعتراف به محدودیت فهم انسان است؛ این‌که زندگی همیشه قابل حل و مرتب کردن نیست. اما ژان هنوز زبان این جهان را نمی‌فهمد. او هنوز تصور می‌کند حقیقت چیزی است که می‌توان کشف و مرتبش کرد، در حالی‌که فیلم آرام‌آرام نشان می‌دهد حقیقت در این جهان بیشتر شبیه زخمی است که نسل‌ها را به هم می‌دوزد.

برای درکِ سرچشمه این زخم، روایتِ فیلم تماشاگر را از دنیای امن و انتزاعیِ ریاضیاتِ ژان، به گذشته پرالتهاب مادرش پرتاب می‌کند. در این بازگشت به گذشته، فیلم به‌طرز درخشانی نشان می‌دهد که خشونت چگونه بدن انسان را بازنویسی می‌کند. نوال در آغاز دختری جوان و عاشق است؛ وقتی با وهاب فرار می‌کند، جسارت و امید در وجودش دیده می‌شود. اما همان جهانِ عشقی که او را ساخته، معشوقش را به دست برادرانش می‌کشد. با این‌حال فیلم حتی آن‌ها را نیز صرفاً هیولا نشان نمی‌دهد. صحنه بعد از قتل وهاب، جایی که مادربزرگ و برادران بیرون خانه ایستاده‌اند و هرکدام به نقطه‌ای خیره شده‌اند، یکی از پیچیده‌ترین لحظات فیلم است؛ انگار خودشان هم فهمیده‌اند در چنبره تقدیری عجیب گرفتار شده‌اند. هم از کاری که کرده‌اند راضی‌اند و هم از آن رنج می‌برند. حتی مادربزرگی که نوال را مایه بی‌آبرویی می‌داند، همان کسی است که از او محافظت می‌کند، کمک می‌کند فرزندش را به دنیا بیاورد و او را برای تحصیل به شهر می‌فرستد. در جهان فیلم، آدم‌ها هرگز فقط یک چیز نیستند. نوال پس از مرگ وهاب و جدایی از فرزندش، د یگر همان دختر سابق نیست. لباس‌هایش بسته‌تر و سنگین‌تر می‌شوند، انگار بدنش هم وارد سوگواری شده است. اما زمانی که سال‌ها بعد برای یافتن پسرش دوباره به روستا بازمی‌گردد، باز هم تغییر کرده؛ حالا آستین‌هایش را بالا زده و با قد‌م‌هایی آرام اما سنگین به سمت جایی می‌رود که همه از آن فرار می‌کنند. در چهره‌اش هم‌زمان می‌توان ترس، اندوه، خشم و اراده را دید. او تنها کسی است که برخلاف جهت جمعیت حرکت می‌کند؛ گویی برخلاف تاریخ و نفرت راه می‌رود. اولین جایی که می‌رود، کنار درختی است که وهاب آن‌جا کشته شد؛ انگار هنوز گذشته برایش تمام نشده و بدنش حافظه آن عشق و خشونت را با خود حمل می‌کند. حضور او در کنار آن درخت، تجلی سوگواریِ عمیق و کاملاً فردی است؛ گویی تن او به بایگانیِ زنده‌ای از عشق و خشونت تبدیل شده و نشان می‌دهد که گذشته، با تمام زخم‌هایش، هرگز برای او پایان نیافته است. اما خشونتی که با فقدان شخصی در زندگی او آغاز شده بود، در بستر جنگ داخلی به‌سرعت ابعادی دهشتناک به خود می‌گیرد. همین جست‌وجوی بی‌وقفه برای یافتن فرزند است که نوال را از خلوتِ این درد بیرون کشیده و به مرکز جنونی جمعی پرتاب می‌کند.

فیلم به‌تدریج نشان می‌دهد که در جهانِ نوال، هیچ درد شخصی‌ای در همان سطح باقی نمی‌ماند. جست‌وجوی فرزند، او را آرام‌آرام از سوگواریِ فردی بیرون می‌کشد و به دل خشونت و سوگواری جمعی پرتاب می‌کند؛ جایی که مرز میان عشق، انتقام، مذهب و جنگ فرو می‌ریزد. صحنه قتل‌عام مینی‌بوس اوج این وضعیت است. مهاجمان مسیحی هستند و روی اسلحه‌های‌شان تصویر مریم مقدس دیده می‌شود. این تضاد هولناک یکی از مهم‌ترین ایده‌های فیلم را آشکار می‌کند: خشونت می‌تواند در دل مقدس‌ترین نمادها نیز خانه کند. اما فیلم هرگز به نفرتی ساده‌انگارانه فرو نمی‌افتد. نوال پس از سوختن مینی‌بوس هم‌چنان روی زمین نشسته و به آتش خیره مانده؛ انگار چیزی درونش برای همیشه سوخته است. سپس فیلم با کاتی درخشان به ژان می‌رسد که مانند مادرش در مینی‌بوسی میان جاده‌های خاکی لبنان حرکت می‌کند؛ انگار دختر ناچار است همان مسیر دردناک را دوباره زندگی کند.

خشونتی که نوال در میانه جنگ با آن روبه‌رو می‌شود، فقط جهان اطرافش را تغییر نمی‌دهد؛ خودِ او را نیز دگرگون می‌کند. بعد از قتل‌عام مینی‌بوس، دیگر آن دخترِ صرفاً عاشق و سوگوار وجود ندارد. نوال حالا آموخته که در جهانی زندگی می‌کند که عشق و خشونت مدام درون هم فرو می‌روند و انسان برای زنده ماندن ناچار است بخشی از این تاریکی را با خود حمل کند. شاید به همین دلیل است که بعدها، وقتی برای ترور رییس حزب آماده می‌شود، هم‌چنان نقش معلم را با دقت و وسواس انجام می‌دهد و به کودک درس می‌دهد. او برخلاف بسیاری از شخصیت‌های فیلم، اجازه نمی‌دهد نفرت تمام وجودش را تصاحب کند. این تواناییِ جدا کردنِ چیزها از یکدیگر، مهم‌ترین ویژگی نوال است؛ این‌که می‌تواند هم‌زمان زخمی، خشمگین، عاشق و مهربان باشد. همین ویژگی است که باعث می‌شود در زندان نیز نشکند. نوال پیش‌تر یک‌بار ویران شده و دوباره خودش را ساخته است؛ انسانی که یک‌بار از دل ویرانی عبور کرده، دیگر به‌آسانی نابود نمی‌شود.

اوج این تقابل هولناک میان خلق و نابودی، خود را در دل همان زندان نشان می‌دهد .تولد دوقلوها امتدادِ همان درهم‌تنیدگیِ عشق و خشونت است. نوال می‌خواهد کودکان درون شکمش را بکشد، چون آن‌ها حاصل تجاوز و شکنجه‌اند؛ اما فیلم دوباره مرز ساده خیر و شر را در هم می‌ریزد. از دل یکی از تاریک‌ترین تجربه‌های انسانی، دو فرزند دوست‌داشتنی و جست‌وجوگر متولد می‌شوند. این همان جهانی است که فیلم مدام ترسیم می‌کند: جهانی که در آن عشق و خشونت، تولد و مرگ، مهر و نفرت از هم جدا نیستند.

این میراثِ آغشته به رنج، سال‌ها در سکوتِ سنگین نوال مدفون می‌ماند، تا این‌که هم‌چون آواری بر سر فرزندانش فرو می‌ریزد. وقتی ژان و سیمون سرانجام می‌فهمند دوقلوهای زندان خودشان بوده‌اند، فیلم آن ها را از جایگاه «جست‌وجوگر» خارج می‌کند. حقیقت دیگر داستان مادر نیست؛ حقیقت وارد بدن و هویت خودشان شده است. و درست پس از این کشف، فیلم به یکی از شاعرانه‌ترین صحنه‌هایش می‌رسد: پرش آن‌ها به درون استخر. آن‌ها در آب شبیه دو جنین دیده می‌شوند، انگار ناخودآگاه می‌خواهند به رحم مادر بازگردند؛ به زمانی پیش از دانستن، پیش از خشونت، پیش از تاریخ. شنا کردن‌شان آرامش‌بخش نیست، بیشتر شبیه تلاشی برای خالی کردن زخمی درونی است. و در نهایت مانند دوران جنینی در آغوش هم آرام می‌گیرند. فیلم نشان می‌دهد آخرین پناه انسان در جهانی این‌چنین ویران، نه «ایدئولوژی» و نه حتی «حقیقت» بلکه «پیوند انسانی» است.

فیلم در نهایت با ایده تکان‌دهنده «یک به‌علاوه یک می‌شود یک» به اوج تراژدی می‌رسد؛ جایی که پدر و پسر یکی هستند و تاریخ خشونت خانواده را به شکلی کابوس‌وار بلعیده است. اما نکته مهم این است که فیلم در تاریکی مطلق متوقف نمی‌شود. نامه پایانی نوال به شکنجه‌گر و فرزندش، فیلم را از چرخه صرفِ نفرت بیرون می‌آورد. نوال گذشته را انکار نمی‌کند، اما اجازه هم نمی‌دهد فقط کینه از آن باقی بماند. او در پایان، با وجود تمام رنجی که کشیده، هنوز قادر به نوعی مهر است و شاید همین مهم‌ترین دست‌آورد فیلم باشد: این‌که در جهانی سرشار از جنگ، مذهب، نفرت و انتقام، هنوز امکان کوچکی برای عشق باقی می‌گذارد؛ عشقی زخمی، دردناک و پیچیده، ولی انسانی.

اما تراژدی نهایی فیلم فقط متوجه ژان و سیمون نیست؛ نهاد نیز در لحظه مواجهه با این حقیقت هولناک، از درون فرومی‌پاشد. او تا پیش از آن می‌توانست تمام خشونت‌هایش را درون چارچوبی ایدئولوژیک معنا کند. کشتن کودکان، شکنجه و مشارکت در جنگ، هرچند هولناک، هنوز برایش در قالب نفرت قومی، مذهب یا انتقام تاریخی قابل‌توجیه بودند. اما حقیقت نهایی دیگر در هیچ دستگاه فکری‌ای نمی‌گنجد: او هم‌زمان فرزند نوال، شکنج‌هگر او و پدرِ خواهر و برادرش است. این‌جا دیگر خشونت نه سیاسی است، نه مذهبی و نه تاریخی؛ کاملاً شخصی و عریان می‌شود. تمام ایدئولوژی‌هایی که پیش‌تر به او امکان زیستن داده بودند، ناگهان فرومی‌ریزند، چون دیگر هیچ روایتی نمی‌تواند چنین حقیقتی را توضیح دهد. فیلم در این لحظه نشان می‌دهد که فاجعه واقعی جنگ فقط کشتار نیست، بلکه فروپاشی خودِ معنابخشی انسانی است. نهاد در پایان صرفاً با گناه روبه‌رو نیست؛ با وضعیتی روبه‌روست که دیگر حتی زبان و ایدئولوژی هم توان توضیح دادنش را ندارند.

Incendies (دنیس ویلنوو، ۲۰۱۰)

QR Code

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

;