آثار فیلمسازانی مانند محمدحسین مهدویان را جدا از نگاه و ایدئولوژیشان، نمیتوان نادیده گرفت. آنها سینمای خودشان را دارند؛ مثل ابراهیم حاتمیکیا. سینما را میشناسند و ابزار استفاده از آن را بهخوبی به کار میگیرند. هر کدام هم تیم خودشان را دارند. از نویسندگان و بازیگران تا تهیهکننده. بنابراین نمیتوان بهراحتی از آثارشان گذشت و آنها را نادیده گرفت.
علاقه و شیفتگی، همراهی و کمک، تغییر دیدگاه و مواضع یک مأمور اطلاعاتی به سوژه خود موضوع تازهای نیست. تا آنجا که حافظه یاری میکند شاید این موضوع اولین بار در فیلم نقطه ضعف (محمدرضا اعلامی، ۱۳۶۲) به تصویر کشیده شد. در آن فیلم اما، سوژه یک مرد بود و دو مأمور اطلاعاتی وظیفه داشتند تا با انتقال او به شهری دیگر و گردش او در کوچه، خیابان و پارک و نزدیک شدن به او، طرح دوستی ریخته و از زبانش حرف بکشند. نقطه عطف فیلم در سکانس پایانی اتفاق میافتد. جایی که سوژه قصد فرار دارد اما یکی از مأموران متوجه میشود و به جای دستگیری و تیراندازی به او، کمک میکند تا فرار کند و در نهایت هنگام بازجویی خودش، میگوید من با او زندگی کردم، در یک اتاق خوابیدیم، جدول حل کردیم، به پارک و ساحل رفتیم و حتی من خار پای او را درآوردم…
از سینمای جهان هم میتوان به فیلم زندگی دیگران (فلوریان هنکل فون دونرسمارک، ۲۰۰۶) اشاره کرد. مأمور اطلاعاتی که وظیفه شنود سوژه خود را دارد، تحت تأثیر افکار و شخصیت و رفتار سوژه خود قرار میگیرد، گزارشهای غیرواقعی میدهد و در نهایت کمک میکند تا آنها از مهلکه جان سالم به در ببرند. سپس تنزل پیدا کرده و مأمور اداره پست میشود تا روزی که اتفاقی در ویترین یک کتابفروشی، کتابی با همین مضمون و عکس خودش را میبیند و پس از خرید آن میبیند در صفحه اول، کتاب به او تقدیم شده است.
سالها بعد، ابراهیم حاتمیکیا به رنگ ارغوان را میسازد که چندین سال اجازه نمایش نداشت. در آن فیلم هم مأمور اطلاعاتی که سوژهای را رصد میکند شیفته سادگی و رفتار او میشود و در نهایت عاشقش شده و از او دفاع میکند و مقابل همکارانش دست به اسلحه میشود و جان خود را فدای سوژه میکند.
برخلاف نقطه ضعف که زمان و مکان مشخصی نداشت و میتوان آن را در هر زمان و مکانی فرض کرد، سریال کلاغ در زمان پیش از انقلاب روایت میشود. مأمور ساواکی که متأهل است و سه فرزند دارد، عاشق سوژه خود که دختری جوان و دانشجو است، میشود و بین وظیفه شغلی و عشق مردد میماند. او کار را تا جایی ادامه میدهد که حاضر است همسر و فرزندانش، دوست نزدیک و حتی شغلش را از دست بدهد تا به عشقش برسد. کلاغ برای تماشاگرانی که آن فیلمها را دیدهاند، موضوع بکر و تازهای نیست. اما آنچه این سریال را تماشایی و متفاوت از آنها کرده، نوع روایت غیرخطی و مونولوگی است که جلال، شخصیت اصلی با بازی تحسینبرانگیز هادی حجازیفر از افکار و احساساتش بیان میکند.
مهدویان در این سریال نیز به سیاق فصل اول سریال زخم کاری، از شیوه روایت غیرخطی و مدور با فلشبکهای متعددی استفاده کرده است. داستان از نقطهای شروع میشود که جلال در حال ضبط اعترافاتش است و با استفاده از تکنیک بازگشت به گذشته، روایت اعترافات و اتفاقاتی را که تا آن لحظه رخ داده میبینیم و در نهایت به همان نقطهای که داستان شروع شده بازمیگردیم و ادامه قصه را از آن به بعد میبینیم. در طول نمایش خاطرات گذشته و نحوه آشنایی جلال با سایه نیز فلشبکهای متعددی را به صورت سیاهوسفید شاهدیم. کارگردان با این شگرد، فلشبکهایی را که یادآوری خاطرات جلال از سایه است، از فلشبک اصلی ابتدای فیلم متمایز و در خلال آن، فضای نوستالژیک داستان را بهتر به تصویر میکشد.
طراحی صحنه و لباس خوب و دقت در جزئیات آن و لوکیشنهای مناسب، همراه با فیلمبرداری در هوای گرفته توأم با برف و باران، به فضاسازی نوستالژیکِ زمان وقوع قصه کمک کرده است. یکی از مشکلات ساخت چنین فیلمهایی که در پیش از نیم قرن گذشته میگذرد، نماهای خارجی و انتخاب لوکیشن است. در بسیاری از فیلمهایی که آن زمان را نمایش میدهند معمولاً قاب دوربین در نماهای خارجی بسته گرفته میشود تا اطراف کمتر دیده شوند. از طرفی، انتخاب لوکیشنهای خارجی به دلیل تغییر بافت شهری و معماری آن به معضل بزرگی تبدیل شده است. تیم محمدحسین مهدویان در نمایش نماهای خارجی با قاب باز و انتخاب لوکیشنهای مناسب موفق بودهاند.
انتخاب بازیگران و بازی خوب تیم بازیگری یکی دیگر از نقاط قوت سریال است. بهسختی میتوان بازیگر دیگری را در ذهن جایگزین بازیگران فعلی کرد. بازی هادی حجازیفر در نقش جلال مثل بازی همفری بوگارت در کازابلانکا ماندگار خواهد شد. او نقش یک مأمور میانسال رکن دوم ارتش را که در ساواک مستقر شده و متأهل و زنوبچهدار است، با جزئیاتش بهخوبی بازی کرده. حجازیفر نقش شخصیتی درونی را با اَکت بدنی و حسی، کنترل تُن صدا و شمرده صحبت کردن را بسیار خوب اجرا کرده است. به یاد بیاوریم هنگامی که سرش را به عنوان تأیید بدون هیچ کلمهای تکان میدهد. یا پلک زدن و نوع نگاهش از پشت عینک، بهخصوص هنگامی که کنار سایه است یا به قول دوست سایه، قیافهای که نمیتواند دروغ بگوید، یا در زمانی که به دوستش ابراهیم اعتراف میکند عاشق شده، یا رفتارش مقابل پدر زنش، همه و همه حساب شده، دقیق و یکدست است. او نهتنها در حرکات بدنی و حسی موفق بوده بلکه نوع صدایش در هنگام بیان مونولوگهای درونی بسیار دلنشین است.
نیکآفرید سماواتی در نقش سایه، به عنوان اولین کار جدی سینمایی توانست نقش دختر دانشجوی جسور و دوستداشتنی را خوب بازی کند. محسن قصابیان در نقش پدرزن جلال نیز بازی قابل قبولی ارائه کرد اما نوع صدا و بیانش، همراه با بعضی از رفتارش کمی طنزآمیز است. به عنوان مثال، او در مقام رییس کمیته مشترک ضد خرابکاری، نحوه آدامس جویدنش چندان مناسب نیست و به جای القای رعب و وحشت، باعث تلطیف فضا و کاریکاتوری شدن نقشش شده است. شهناز با بازی مسلط مینا وحید، نشان از زنی مستقل، استوار و قدرتمند دارد اما شخصیتپردازی خوبی ندارد، به نحوی که بعد از دیدن عکسهای جلال و سایه بلافاصله و بدون هیچ تحقیقی میشکند. او که همسر افسر اطلاعاتی است و پدرش هم رییس بخشی از سازمان اطلاعات است نباید با چنین موضوعی ناگهان فرو بریزد. او پس از اطمینان از رابطه همسرش با آن دختر، به فروپاشی کامل میرسد و خانه و فرزندان را رها میکند و به سفر میرود. این رفتار با شخصیت چنین زنی همخوانی ندارد. جواد یحیوی را با اینکه بیشتر با مجریگری میشناسیم، اما بازی در تئاتر را پیش گرفته و در این سریال هم بازی خوبی ارائه داد. او چهره و فیزیک بدنی مناسبی با نقشش دارد. مهران غفوریان هم نشان داده همانطور که در نقشهای کمدی خوب ظاهر میشود، در نقشهای جدی نیز خوب و مسلط است حتی اگر نقشش در فیلم کوتاه باشد.
بزرگترین ضعف فیلم همانا هسته مرکزی فیلمنامه است؛ جایی که جلال عاشق سوژه خود میشود. جلال مرد میانسالِ باتجربه و مأمور اطلاعاتی کارکشته است. از طرفی معلوم است که به زن و بچههایش علاقهمند است. پدرزنش رییس اوست و خطا کردن او کمی بعید به نظر میرسد. در سریال نحوه دقیق این علاقه و شور عشق او به سایه بهخوبی پرداخت نمیشود. در یک مینی سریال یا سریال بلند، دست نویسندگان و کارگردان باز است تا هسته اصلی، پیرنگها و نقاط عطف قصه را به تفصیل به نمایش بگذارند.
سایه از دانشجویان مخالف حکومت و جزو گروههای چپی است که در آن دوران حساسیت حکومت و سازمانهای اطلاعاتی روی آنها زیاد بود. جلال با نام مستعار داریوش مأمور تعقیب و جمعآوری اطلاعات از او و سازمان مطبوعش است و طبیعتاً احتمال اینکه سایه بخواهد با اغواگری خود را به جلال نزدیک کند و از او اطلاعات بگیرد تا به سازمانش بدهد بسیار زیاد است و قاعدتاً جلال نیز این را میداند و نباید به او نزدیک شود. اما ناگهان تصمیم میگیرد که به او نزدیک شود. در روز بارانی که سایه منتظر تاکسی است و کسی او را سوار نمیکند، جلال تصمیم میگیرد که او را سوار کند! تصمیمی که معلوم نیست به چه دلیلی گرفته شده، زیرا سایه با دیدن جلال میتواند در برخوردهای بعدی او را شناسایی کند و نهایتاً جلال لو برود. از طرفی، سایه که به اطرافش توجهی ندارد، در ماشین توجهش به جلال و عینکش جلب میشود و از او تعریف میکند. با همین مقدمه کوتاه جلال عاشق او میشود و از آن پس به علاقهمندیهای او و آرزوهایش دقت بیشتری میکند و رفتهرفته در ذهن شور عشق میپروراند. از طرف دیگر سایه هم به عنوان یک مبارز سیاسی باید از نزدیک شدن به افراد غریبه پرهیز کند و از خود ردی نگذارد تا شناسایی نشود. اکنون سؤال این است که چگونه سایه که جوانی پرشور است به مردی متأهل که اختلاف سنی زیادی هم با او دارد دل میبازد؟! وانگهی بعداً متوجه میشود که او مأمور اطلاعاتی هم هست و به دنبال او بوده. فیلمنامه در پرداخت این موضوع اصلی ناتوان است و فقط اشاره میکند که زمانی که سایه مستأصل است و قصد خودکشی دارد جلال از راه میرسد و مانع او میشود و کات. سپس این دو رابطه صمیمی میگیرند و عاشق و معشوق یکدیگر میشوند. از آن طرف هم سازمان پیگیر رفتوآمد و تغییر محل سکونت سایه نیست. این ایراد اصلی در قصه باعث میشود که عشق جلال باورپذیر نشود و در ادامه ترک خانه، همسر و فرزندانش و ایستادگی مقابل رییسش و از دست دادن شغلش، هیچکدام باورپذیر نیست. نویسندگان سریال به جای پرداختن به این موضوع اصلی، در عوض در چند اپیزود به موضوع جستوجوی طولانی و بیحاصل جلال و سرگردانی او و ورود آدمهای فرعی که کارکردی در اصل قصه ندارند، میپردازد.
پایانبندی سریال خوب و منطقی است، زیرا هم اخلاقی است و هم سفیدنمایی نمیکند. اما کاش در پایان سریال، جلال دستگیر میشد و در حالی که در زندان مشغول نوشتن کتاب خاطراتش از سایه است، خاتمه پیدا میکرد. اما چرا کلاغ؟! کلاغ نشانه بیقراری، ناآرامی و تباهی است و خبر از مرگ و سرنوشتی شوم میدهد.
یک پاسخ
از معدود نقد های مثبت بر سریال به گمانم موضعی که مهدویان در جشنواره فجر گذشته گرفت باعث شده یادداشت ها و نقد ها غالبا منفی باشد و خیلی به جنبه های دراماتیک و فنی و هنری سریال پرداخته نشود و این از جامعه سیاست زده بر می اید .