Search

ثانیه شماری برای پایان یک کابوس

نقدی بر سریال «بدنام»

گاهی یک سریال صرفاً به دلیل ضعف‌هایش قابل نقد نیست؛ بلکه از آن جهت اهمیت پیدا می‌کند که نشانه‌ای از الگویی تثبیت‌شده در تولیدات امروز شبکه نمایش خانگی است. بدنام نیز بیش از آن‌که اثری مستقل باشد، محصول همین چرخه است؛ چرخه‌ای که در آن، دیده‌شدن جای کیفیت را گرفته و تداوم تولید، بیش از آن‌که به موفقیت هنری وابسته باشد، به سازوکارهای اقتصادی و رسانه‌ای گره خورده است.

در اغلب آثار حرفه‌ای سینما و تلویزیون، هر اثرِ تازه ادامه منطقی تجربه پیشین فیلم‌ساز محسوب می‌شود. موفقیت یا شکست یک پروژه، نه‌فقط در میزان استقبال مخاطبان، بلکه در ارزیابی منتقدان و کیفیت فنی آن، بر آینده حرفه‌ای سازندگان اثر می‌گذارد. از همین رو، هر تجربه تازه تلاشی است برای رفع کاستی‌های گذشته و گامی رو به جلو در مسیر فیلم‌سازی. اما بخشی از جریان سریال‌سازی ایران، به‌ویژه در سال‌های اخیر، از این منطق فاصله گرفته است. در این چرخه، شکست هنری الزاماً مانعی برای تولید اثر بعدی نیست. حتی گاه حجم واکنش‌های منفی، دست‌به‌دست شدن سکانس‌های ضعیف در شبکه‌های اجتماعی و تبدیل شدن برخی لحظات سریال به سوژه طنز، نه‌تنها آسیبی به روند تولید وارد نمی‌کند، بلکه خود به بخشی از تبلیغات اثر تبدیل می‌شود. گویی آن‌چه اهمیت دارد، حضور دائمی در فضای رسانه‌ای است؛ فارغ از این‌که این حضور با تحسین همراه باشد یا تمسخر. از این منظر، بدنام صرفاً سریالی تازه نیست، بلکه ادامه منطقی همان نگاهی است که کیفیت را در اولویت دوم قرار می‌دهد. رویکردی که در آن، وایرال شدن یک سکانس – حتی به دلیل ضعف‌های آشکارش – می‌تواند ارزشی برابر با تحسین سکانسی موفق پیدا کند. نتیجه چنین نگرشی، شکل‌گیری آثاری است که بیش از آن‌که برای ماندگاری ساخته شوند، برای مصرف کوتاه‌مدت رسانه‌ای تولید می‌شوند.

حامد عنقا پس از گناه فرشته، بار دیگر به سراغ همان مختصات آشنای روایی رفته است. اگر آن سریال به دلیل آشفتگی ساختار، شخصیت‌های نیمه‌کاره و تعلیق‌های بی‌سرانجام با انتقادهای فراوان روبه‌رو شد، بدنام نیز نشانه چندانی از بازنگری در شیوه روایت ارائه نمی‌دهد. احسان سجادی‌حسینی نیز در مقام کارگردان، بیش از آن‌که بتواند ضعف‌های متن را کنترل کند، خود را تابع فیلم‌نامه‌ای کرده که از همان قسمت نخست، تقریباً همه برگ‌هایش را روی میز می‌گذارد. کمتر سریالی را می‌توان یافت که در همان قسمت‌های ابتدایی، تا این اندازه ماهیت خود را آشکار کند. بدنام از همان ابتدا همه‌چیز را رو می‌کند؛ نه‌فقط سرنوشت احتمالی شخصیت‌هایش، بلکه شیوه روایت، منطق دراماتیک و حتی مهم‌ترین ضعف‌هایش را. مخاطب خیلی زود درمی‌یابد که قرار نیست با جهانی تازه، شخصیت‌هایی غیرمنتظره یا روایتی متفاوت روبه‌رو شود. آن‌چه پیش روی او قرار می‌گیرد، بازتولید الگویی آشناست؛ الگویی که در سال‌های اخیر بارها در آثار حامد عنقا دیده‌ایم و این‌بار نیز با تفاوت‌هایی جزئی تکرار شده است. البته تکرار، به‌خودی‌خود ایراد نیست. تاریخ سینما و تلویزیون پر است از فیلم‌سازانی که در طول چند دهه، بارها سراغ دغدغه‌ها و الگوهای روایی مشابه رفته‌اند. تفاوت در این است که تکرار در آثار مهم، به تعمیق جهان خالق اثر منجر می‌شود؛ هر روایت تازه لایه‌ای جدید به جهان‌بینی او اضافه می‌کند و مخاطب را با وجوهی تازه از همان دغدغه‌های همیشگی مواجه می‌سازد. اما تکرار زمانی به نقطه‌ضعف تبدیل می‌شود که صرفاً به بازتولید فرمول‌های موفق گذشته محدود بماند؛ بدون آن‌که کشف تازه‌ای در کار باشد یا تجربه‌ای متفاوت برای مخاطب خلق شود.

مشکل اصلی بدنام دقیقاً از همین نقطه آغاز می‌شود. سریال نه از کمبود امکانات فنی رنج می‌برد، نه از حضور بازیگران شناخته‌شده محروم است و نه حتی از فقدان سوژه. مسأله آن است که همه این عناصر در خدمت روایتی قرار گرفته‌اند که بیش از آن‌که حاصل مشاهده و کشف باشد، محصول تکرار فرمول‌هایی است که پیش‌تر بارها آزموده شده‌اند. از همان قسمت نخست، مختصات جهان سریال آشکار می‌شود؛ پدری صاحب قدرت و ثروت، پسری که در نسبت با او دچار بحران هویت است، روابط اقتصادی مبتنی بر رانت، مناسبات پنهان قدرت و شخصیت‌هایی که هر کدام قرار است بخشی از کشمکشی اخلاقی یا عاطفی را نمایندگی کنند. این مصالح داستانی نه تازه‌اند و نه الزاماً ناکارآمد. مسأله در نحوه استفاده از آن‌هاست. بدنام به جای آن‌که این عناصر را به شخصیت‌هایی زنده و پیچیده تبدیل کند، آن‌ها را در سطح تیپ نگه می‌دارد؛ تیپ‌هایی که مخاطب از نخستین حضورشان می‌تواند نقش و کارکردشان را حدس بزند.

درام، بیش از هر چیز، هنر ساختن رابطه میان علت و معلول است. شخصیتی تصمیمی می‌گیرد، تصمیم او پیامدی ایجاد می‌کند و این پیامد مسیر داستان را تغییر می‌دهد. اما در بدنام این زنجیره علت و معلولی بارها دچار اختلال می‌شود. شخصیت‌ها کمتر تصمیم می‌گیرند و بیشتر به سمتی هدایت می‌شوند که فیلم‌نامه از آن‌ها انتظار دارد. هر جا روایت با مانع روبه‌رو می‌شود، راه‌حل نه از دل شخصیت‌ها، بلکه از بیرون داستان وارد می‌شود؛ یک تصادف، یک ملاقات ناگهانی، یک تغییر رفتار ناگهانی یا دیالوگی که ناگهان مسیر ماجرا را عوض می‌کند. به همین دلیل، مخاطب به‌تدریج احساس می‌کند به جای دنبال کردن زندگی شخصیت‌ها، در حال تماشای سازوکاری از پیش طراحی‌شده است. اتفاقات رخ می‌دهند چون فیلم‌نامه به آن‌ها نیاز دارد، نه چون شخصیت‌ها به آن نقطه رسیده‌اند. این تفاوتی اساسی است؛ تفاوتی که مرز میان درام زنده و روایت مکانیکی را مشخص می‌کند. یکی از مهم‌ترین نشانه‌های این ضعف را می‌توان در شخصیت‌پردازی مشاهده کرد. شخصیت‌های بدنام بیش از آن‌که گذشته، انگیزه و تناقض‌های درونی داشته باشند، حامل یک کارکرد داستانی هستند. آن‌ها وارد صحنه می‌شوند تا اطلاعاتی بدهند، بحرانی ایجاد کنند یا گره‌ای را باز کنند. اما کمتر فرصتی پیدا می‌کنند تا به انسان‌هایی مستقل و باورپذیر تبدیل شوند. نتیجه آن است که روابط عاطفی، خانوادگی و اجتماعی سریال نیز عمق کافی برخوردار دارد.

در بسیاری از صحنه‌ها، احساسات شخصیت‌ها به جای آن‌که از دل تجربه مشترک شکل بگیرد، در قالب چند دیالوگ توضیح داده می‌شود. عشق، نفرت، اعتماد یا تردید، بیش از آن‌که تجربه شوند، اعلام می‌شوند. مخاطب از طریق گفت‌وگوها متوجه می‌شود که دو شخصیت به یکدیگر علاقه دارند یا از هم دلخورند، اما کمتر فرصت می‌یابد این احساسات را در رفتار، سکوت یا کنش آن‌ها مشاهده کند. این همان نقطه‌ای است که فاصله میان روایت و زندگی واقعی آشکار می‌شود.

مشکل دیگر سریال، فقدان تعلیق واقعی است. تعلیق تنها به معنای پنهان کردن اطلاعات از مخاطب نیست. تعلیق زمانی شکل می‌گیرد که مخاطب نسبت به سرنوشت شخصیت‌ها حساس شود و نگران انتخاب‌های آن‌ها باشد. اما هنگامی که شخصیت‌ها عمق کافی ندارند و مسیر تحولات‌شان قابل پیش‌بینی است، تعلیق نیز به سطحی‌ترین شکل ممکن تقلیل پیدا می‌کند. مخاطب نه نگران شخصیت‌ها، بلکه منتظر رخداد بعدی است؛ رخدادی که معمولاً از بیرون وارد داستان می‌شود و مسیر آن را تغییر می‌دهد. از این منظر، بدنام بیش از هر چیز یادآور برخی آثار پیشین حامد عنقاست. نه‌فقط به دلیل شباهت‌های مضمونی، بلکه به خاطر شباهت در شیوه روایت. همان شخصیت‌های گرفتار در مناسبات قدرت، همان تضاد میان ثروت و اخلاق، همان تلاش برای خلق تعلیق از طریق رازها و افشاگری‌ها و همان تمایل به پیش بردن داستان از طریق رخدادهای ناگهانی. تفاوت در جزئیات است، نه در ساختار. این شباهت‌ها زمانی به مسأله تبدیل می‌شوند که دیگر به امضای شخصی شباهت نداشته باشند و بیشتر نشانه‌ای از تکرار به نظر برسند. در آثار مهم، مخاطب از دیدن امضای مؤلف لذت می‌برد، زیرا هر بار در قالبی تازه و با نگاهی متفاوت ارائه می‌شود. اما وقتی همان الگوها بدون تحول تکرار شوند، امضاء به کلیشه تبدیل می‌شود و کلیشه، بزرگ‌ترین دشمن غافل‌گیری و کشف در روایت است.

در چنین شرایطی، بازیگران نیز قربانی محدودیت‌های فیلم‌نامه می‌شوند. حسن پورشیرازی از معدود بازیگرانی است که در سال‌های اخیر توانسته تصویری پیچیده و چندلایه از شخصیت‌هایش ارائه دهد. بازی درخشان او در پیرپسر نشان داد که چگونه یک بازیگر می‌تواند از دل فیلم‌نامه‌ای غنی، شخصیتی ماندگار خلق کند. اما در بدنام، امکانات چنین آفرینشی بسیار محدودتر است. شخصیت او بیش از آن‌که انسانی پیچیده باشد، نماینده جایگاهی مشخص در روایت است و همین موضوع دامنه مانور بازیگر را کاهش می‌دهد. امیر آقایی نیز با مسأله‌ای مشابه روبه‌روست. او بار دیگر در قالب شخصیتی ظاهر می‌شود که برای مخاطب آشناست؛ مردی بانفوذ، مقتدر و درگیر مناسبات پیچیده قدرت. آقایی هم‌چنان مهارت لازم برای اجرای چنین نقش‌هایی را دارد، اما تکرار این تیپ‌ها باعث شده که مرز میان شخصیت‌های مختلف او روزبه‌روز کم‌رنگ‌تر شود. مسأله این‌جا نه کیفیت بازی، بلکه محدود بودن افق شخصیت‌پردازی است. کارگردانی احسان سجادی‌حسینی نیز بیش از آن‌که صاحب هویت مستقل باشد، در خدمت اجرای فیلم‌نامه قرار گرفته است. او تلاش می‌کند با حفظ ریتم و پرهیز از سکون، روایت را سرپا نگه دارد، اما ضعف‌های بنیادین متن اجازه نمی‌دهند که این تلاش‌ها به نتیجه‌ای فراتر از استانداردی معمولی برسند. قاب‌ها، میزانسن‌ها و ضرب‌آهنگ تدوین، نه آن‌قدر ضعیف هستند که به چشم بیایند و نه آن‌قدر خلاقانه که به اثر شخصیت ببخشند. همه‌چیز در سطحی میانه متوقف می‌شود.

شاید مهم‌ترین ویژگی بدنام این باشد که هیچ‌گاه خطر نمی‌کند. سریال مدام به الگوهای آشنا بازمی‌گردد؛ به روابطی که بارها دیده‌ایم، به شخصیت‌هایی که بارها ملاقات کرده‌ایم و به موقعیت‌هایی که بارها تجربه شده‌اند. در نتیجه، تماشای آن بیش از آن‌که تجربه‌ای تازه باشد، یادآوری تجربه‌های قبلی است. و احتمالاً از معدود سریال‌هایی است که بخشی از بینندگانش پس از هر قسمت قید تماشای ادامه را زده‌اند و آن بخشی که تا پایان آن را تماشا کرده‌اند احتمالاً تلاش کرده‌اند صبر و طاقت خود را محک بزنند. مجموعه ای که در آخر بسیاری نفس راحتی کشیدند از پایان این اثر نازل و بخش دیگری هم‌چنان این پرسش را مطرح می‌کنند که بودجه ساخت چنین آثار بی‌مایه‌ای چگونه تأمین می‌شود و چگونه برخی از بازیگران با چه منطقی حاضر به حضور در چنین پروژه‌هایی هستند؟بدنام در نهایت بیش از آن‌که به دلیل شکست‌هایش اهمیت داشته باشد، به خاطر یادآوری همین واقعیت قابل تأمل است. سریالی که نامش از بدنامی می‌آید، اما مشکل اصلی‌اش نه بدنامی، بلکه ناتوانی در فاصله گرفتن از الگوهای آشناست. و شاید همین، بزرگ‌ترین مانع آن برای تبدیل شدن به اثری نزدیک به متوسط باشد. ناتوانی در خلق، که اگر نویسنده و کارگردان اندکی احترام برای هنر و فهم مخاطب قائل باشند حداقل تا مدت‌ها دست از ساخت چنین آثاری می‌کشند تا بیاموزند هر چیزی را نمی‌توان بدل به سریال کرد

QR Code

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

;