از پنجره نگاه میکنیم و خیال میکنیم داریم چیزی را در بیرون میبینیم. چند نفر را زیر نظر میگیریم، فکر میکنیم در حال مشاهدهٔ واقعیتی در بیرون هستیم. برای آن شخصیتها اسم تعیین میکنیم، داستانی برای روابط آنها میسازیم. داستانی در ادامهٔ داستان زندگیای که خود تجربه کردیم. تصور میکنیم آن جیغ مادر از دیدن لحظهٔ خودکشی پدر تا ابد ادامه دارد و آدمهای جدید ساکن آن آپارتمان را نیز تسخیر میکند. در داستان از کسی که جایگزین آن دزدِ عشقِ خانوادگی بوده انتقام میگیریم. درد ناشی از شیشهٔ فرو رفته در پا را هم به زن افسونگر داستان منتقل میکنیم. اینک داستان تمام است و شاید رضایتی از این که قرار نیست آن داستان را کسی بخواند حاصل شده. موضوعی ناتمام را برای خودت تمام کردی، انتقامت را از آدمهای درونت گرفتهای و قصد داری با آن آپارتمان، با آن تلخی بیپایان خداحافظی کنی.
بیگانهای وارد خانه میشود و آن داستان را میخواند. او باور میکند آنچه را که تو خلق کردهای. آن باران خیالیات را، آن تراژدی خونین را، آن تداوم ذهن تو را. دیگر آن قصه فقط از آنِ تو نیست. کسی بیرون از ذهن تو، ولی با استفاده از پنجرهٔ تو میخواهد داستان را به گونهای دیگر تمام کند. آن تلسکوپی را که از فیلمی کوتاه دربارهٔ عشق برداشته بودی او برمیدارد و از پنجرهای دیگر داستانی را که تو نوشتی تماشا میکند و یا حتی پیش میبرد. حالا شخصیتهای داستانت علیه آن پنجره شورش میکنند، آن را پس میزنند، تهدید به شکایت میکنند، همزمان به داستان تو فکر میکنند، به بخشی از خودشان که میتوانست به گونهای دیگر باشد. مضطرب میشوند. ولی چرا؟ مگر آن داستان از دریچهٔ ذهن یک شخص بیرون از ماجرا نبود؟ چرا بارانی که در ذهن نویسنده بارید آنها را خیس کرد؟ آیا آن چند نفر تداوم ذهن نویسنده هستند؟ (فرافکنی او؟) آیا لحظهٔ گیر کردن پای نیکول (ونسان کسل) به آن سیم ضبط صدا اشاره به سرنوشت شومی دارد که داستان برایش مقدر کرده؟
شاید سؤال اساسیتر، آیا زندگی ما نتیجهٔ دزدیده شدن زندگیای بود که باید میداشتیم و نداشتیم؟ مثلاً آن نویسندهای که در کودکی شاهد فروپاشی خانواده بوده، حاصل بیچونوچرای ذهن پدر و انتخاب مادر شده؟ آیا سکانس آغازین فیلم و نمایش وضعیت زندگی آن جوان زندانرفته اشارهای به دزدیده شدن حق زندگی طبیعی او داشت؟ شاید مسأله دزدی نیست، اتفاقیست که در میان دو پنجره شکل میگیرد. شبیه سینک شدن صدا و تصویر در تدوینی که در آن آپارتمان انجام میشد. شبیه در آغوش گرفتن آدام توسط سیلوی، شبیه نزدیک شدن آدام به ذهن نیتا در نتیجهٔ خواندن دفترچه یادداشتی که از او دزدید، نگهداری از بچهموشهایی که از فیلم آبی راهی به این فیلم پیدا کردند و دلنوشتهای که ناشی از بازپسگیری هویتی فراموششده بود، یا شکل جدید رابطهٔ نیتا با آن دو برادر که دیگر بههیچوجه شبیه قبل نیست. یا تصمیم به ماندن سیلوی در آن خانه و اشارهای به عدم خودکشی پدرش. یا شاید شبیه تلاقی جهان کیشلفسکی با پنجرهٔ ذهن اصغر فرهادی. کسی چه می داند شاید هم تأثیر حاشیههای فیلم قهرمان و اتهام سرقت ادبی.
یک پاسخ
من از این نقد لذت بردم.
به نظرم مهمترین ویژگی فیلمهای اصغر فرهادی و مخصوصا در این فیلم که به آن اشاره شده (وجدان)
است.این فیلم من رو یاد فیلم قبلی اش انداخت مرگ فروشنده.