Search

خالق مشهدی عباد و آرشین مالچی عسگر

پرتره‌ای از نابغه موسیقی و تئاتر آذربایجان، عزیر حاجی‌بگف (۱۹۴۸-۱۸۸۵) به مناسبت زادروزش

۱. روز سخت و غیرقابل باوری بود. روزی تلخ و گرفته که هنوز داغ جنگ جهانی بر چهره آدم‌ها و شهرها قابل مشاهده بود و مادران شهر سر آن نداشتند مشکی عزیزان ازدست‌داده را از تن خارج کنند. با هر تغییر هوایی، یاد کشته‌ها می‌افتادند و به افق زل می‌زدند و اشک‌ها را با گوشه یایلیق کناری زده و در هوای سرد غروب، مرغ دل‌شان هوس چهچهه مستانه بر شاخ و بن جوانان شمشادقدشان را می‌کرد. روز به‌شدت دلگیری بود، روز وداع با یکی از بزرگترین مصنفان موسیقی شرق در ۱۹۴۸. روز سرد و بی‌آفتاب پاییزی. «بولبول» ترانه سن سیز (بی تو) را می‌خواند: :سن منیم قلبیمه حاکم/ سنه قول الدو کونول. سن عزیز سن من ایچون/ من هئچم آفت سن سیز»

او که بعد از تولد در اطراف شوشا، به آن‌جا آمده و نوجوانی‌اش در شوشا گذشته بود، هنوز راهی به پایتخت نداشت. هرچند که شوشا به دلیل پرورش تعداد زیادی از بزرگان موسیقی آذربایجان به پایتخت فرهنگی قفقاز یا «کنسرواتور قفقاز» معروف است و کوه‌ها و دشت‌های هنرپرورش برای تبدیل بچه‌های پاپتی دور و اطراف چندان سختی نداشت و فقط کافی بود که آب‌وهوای کوهستان همیشه غرق در مه و دومان به دماغ‌شان بخورد و سر کیف بیایند و بزنند زیر آواز و با صدای کودکانه، همه را به «قاراباغ شکسته سی» مهمان کنند. همان آوازی که سال‌های سال بعد عالیم قاسیموف می‌گفت که این آواز را همواره در جیب کت‌مان داریم و هر موقع که بخواهیم دست می‌کنیم و می‌آوریم بیرون و حتی برای صاف کردن گلو هم از این آواز استفاده می‌کنیم!

۲. همسایه دیواربه‌دیوار خواننده بزرگی به نام «خورشید بانو ناتوان» بودن می‌توانست بدیهی‌ترین و نخستین دلیل علاقه‌مندی طفلی چون عُزیر (اوزیر) به موسیقی آذربایجان باشد‌. او روزهای متمادی از بالای دیوار به حیاط خورشید بانو چشم می‌دوخت و صدای دل‌انگیز و مادرانه او دلش را تسخیر می‌کرد. وقتی او در «عیسی بلاغی»، که معمولاً محل تجمع خوانندگان و نوازندگان موسیقی سنتی آذربایجان و ارائه متقابل هنرشان به همدیگر بود، صدای جبار قارایاغدی اوغلی را شنید دیگر کسی در مفتون شدنش به موسیقی شکی به خود راه نداد. جبار کسی بود که وقتی دهان به آواز می‌گشود، بقیه روزه سکوت می‌گرفتند و زبان‌ها را غلاف کرده و چهارزانو می‌نشستند و تمام تن گوش می‌شدند. چرا که اعتقاد داشتند خواندن آواز در کنار صدای جبار گناهی‌ست بزرگ و حتی اگر کسی کل جنگل‌های اطراف را به آن‌ها می‌بخشید به خود اجازه خواندن نمی‌دادند. «جبار عمی» که عمری دراز یافت، تا روزهای آخر عمرش خواند و خواند و خواند و سِحر صدای خود را به گوش همگان رساند، کسی که در ۷۲سالگی هم می‌توانست سخت‌ترین دستگاه‌ها و آوازها را اجرا کند.

۳. عزیر با نگاه کودکانه، تمام اتفاقات ریز و درشت جامعه سنتی‌اش را به حافظه بلندمدت می‌سپرد. از وضعیت دختران و زنان در زیر نقاب سنت، شرایط اقتصادی جامعه و درجه‌بندی آدم‌ها و اصالت مادیات و دقت در گفت‌وگوهای مشاغل مختلف و آدم‌هایی از جنس‌های گوناگون و حفظ ضرب‌المثل‌ها، تکیه کلام‌ها، اشعار، متل‌ها همه و همه زیربنای فکری او را برپا کرد و علاوه بر موسیقی، ذوق دراماتورژی و طنز جامعه‌شناسانه را هم در او بیدار کرد. آن‌زمان انگار کیفیت سن آدم‌ها خیلی بالاتر از امروز بود و طفلی در ۱۲سالگی کارهایی می‌کرد که شاید جوان ۳۰ساله امروز هم عاجز از آن باشد. این‌چنین بود که جبار عمی از تمرینات آواز کودکان ۸ساله شوشایی تعجب نکرد و اضافه می‌کرد: «این که چیزی نیست. حتی طفلان شیرخواره شوشا هم هنگام گریه، گریه‌شان را روی دستگاه‌های مقام و موسیقی سنتی آذربایجان کوک می‌کنند!»

۴. عزیر حاجی‌بگف در ۱۳سالگی نمایش «مجنون بر مزار لیلی» را که دید چنان شیدای هنر نمایش شد که تصمیم گرفت در اولین فرصت به پایتخت مهاجرت کند و روزی اپرای لیلی و مجنون را بنویسد. این اتفاق در ۲۱سالگی رخ داد و او برای همیشه شوشا را ترک کرد و در ۱۸۹۹ وارد دانشکده زبان روسی شد که در کار تربیت معلم برای آموزش این زبان بود. در کنار زبان روسی کلاس‌های موسیقی هم داشت که لذتی مضاعف برای اوزیر محسوب می‌شد. او از این فرصت به بهترین وجه بهره گرفت، و وقتی در ۱۹۰۴ فارغ التحصیل شد، علاوه بر داشتن شغل معلمی، تبدیل به موسیقی‌دان هم شد. بعد از اتمام تحصیلات، برای امر آموزش به روستاهای دورافتاده قفقاز اعزام شدند و عزیر از این فرصت هم برای همکاری با روزنامه‌های باکو استفاده کرد. از همان‌جا با نامه برای‌شان مقالاتی می‌فرستاد. تا این‌که یک سال بعد به باکو بازگشت و سوار بر درشکه کل کوچه‌های باکو را وجب‌به‌وجب گشت و جبران زمان دوری‌اش از پایتخت را کرد. بعد از گشت‌وگذاری اساسی در شهر و یادآوری خاطرات، او کار خود را با نشریه «حیات» آغاز کرد. ولی یاد و خاطره آن روز و نمایشی که آتش به جانش انداخته بود همواره در کنارش بود. تا این‌که ملاقاتش با مرد بزرگی به نام حسن زردآبی، از بزرگان فرهنگ و سیاست آن روزگار، نقطه عطفی برایش محسوب می‌شد. زردآبی مقاله‌ای در مورد نغمه‌های محلی آذربایجان نوشته بود و بیم آن داشت که برخی از ترانه‌های محلی آذربایجان به دلیل ثبت نشدن بر صفحه و پیاده نشدن بر نت‌های موسیقی از بین بروند. حسن زردآبی یکی از نخستین کارگردان‌هایی بود که در آن برهه نوشته‌های فتح‌علی آخوندزاده را روی صحنه می‌برد و همواره آرزو داشت که عزیر آن‌ها را تبدیل به اپرا کند. او به آرزویش نرسید و خیلی زود دنیایش را عوض کرد و به دیار باقی شتافت. اما این فکر شب و روز با عزیر همراه بود که اپرای در حال نگارشش لیلی و مجنون را روی صحنه برد. هرچند که بعد از اتمام نگارش، یکی از بزرگترین مشکلات برای اجرای نوشته‌هایش، ممنوعیت حضور زن بر صحنه بود و او مجبور شد که نقش لیلی را هم به یک مرد بدهد. حسین‌قلی سارافسکی نقش مجنون را پذیرفت و تلاش‌ها برای یافتن کسی که بتواند نقش لیلی را اجرا کند و صدای خوبی هم برای خواندن داشته باشد هنوز ادامه داشت. گروه آرام‌آرام تکمیل می‌شد. عزیر رهبری ارکستر را به عهده گرفت و کارگردانی را به شخص دیگری سپرد و نقش لیلی را هم به‌اجبار به یک مرد سپرد . اولین اجرا در ۱۹۰۸ روی صحنه رفت، و جالب‌تر این‌که در همان روز به خاطر غیبت نوازنده تار گروه، او مجبور شد رهبری ارکستر را به کارگردان سپرده و خودش به گروه بپیوندد و تار در دست بگیرد و بنوازد.

۵. عزیر که زمانی به سیاست هم سرک کشید و در خصوص مسائل انقلاب مشروطه ایران و استبداد محمدعلی‌شاهی مقالاتی نوشته بود، پس از یک سری اقدامات در مورد موسیقی آذربایجان، از جمله حذف ربع پرده از تار و سایر آلات موسیقی در راستای هماهنگی و انطباق با سیستم گام‌های ماژور و مینور اروپایی و اجرای موسیقی‌های تلفیقی مانند اپرا/ مقام که نیاز به نگارش انتخاب و تهیه پارتیتورها و تنظیم ارکستراسیون با تکیه بر موسیقی علمی و فنی داشت، حذف برخی عناصر درون ساختار موغام‌ها به منظور اصلاح و یک‌دست‌سازی ملودیک یا جابه‌جایی در دستگاه‌های موغامی، عملاً موسیقی آذربایجان را وارد فضای علمی و فنی که اقتضای زمانه بود کرد.

۶. علاوه بر تمام کتاب‌های موسیقیایی، عزیر حاجی‌بگف دو شاهکار بی‌بدیل به نام «اُ اولماسین بو اولسون» یا «مشهدی عباد» و «آرشین مال‌آلان» در زمینه تئاتر و سینما دارد که به عنوان فیلم‌های بالینی ترک‌زبان‌ها است، و هر کدام از آن‌ها را بارها دیده و دیالوگ‌هایش را حفظ کرده و تبدیل به ضرب‌المثل کرده‌اند. و جالب‌تر این‌که در سینمای فارسی پیش از انقلاب هر دو فیلم بعد از ترجمه به فارسی دوباره ساخته شدند. ابتدا مشهدی عباد (صمد صباحی، ۱۳۳۲) با بازی علی تابش، اصغر تفکری و معصومه خاکیار به نمایش درآمد و هفت سال بعد صباحی همراه نادر حافظی آرشین مال‌آلان را با بازی ویگن و تهمینه ساخت. متنی که نسخه آذری‌اش در دو نسخه به فاصله چند سال ساخته شد. در اولی نقش نخست به عهده رشید بهبوداف، یکی از مهم‌ترین خواننده‌های آذربایجان گذاشته شده بود. اما در دومی حسن ممدوف به جایش بازی می‌کند، اما آوازها متعلق به رشید است. اجرای صحنه‌ای این دو نمایش در تهران و دیگر شهرهای ایران برای چندین و چند بار تمدید شد. حتی این اواخر اکبر عبدی مدت‌ها دنبال روی صحنه بردن «مشهدی عباد» بود که علاوه بر داستانی طنزآمیز و موزیکال، اثری نامیرا، عمیق و قابل بحث در مورد شرایط جامعه آن روزگار و اختلاف طبقاتی و ضدیت با سرمایه‌داری است، و در کنار اپرت‌های «اصلی و کرم»، «شیخ صنعان»، «کوراوغلی»، «لیلی و مجنون» و… میوه‌های عمر نه‌چندان بلند عزیر حاجی‌بگف هستند.

QR Code

یک پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

;