۱. پرویز پورحسینی نخستین نقش سینماییاش را ۳۱سالگی در یکی از بهترین فیلمهای تاریخ سینمای ایران تجربه کرد. او در چشمه (آربی آوانسیان، ۱۳۵۱) نقش فاسق یک زن متأهل را دارد، پسر یک زرگر که با عشق ممنوعهاش به زن استاد چشمهساز تبدیل به مرکز بحران درام میشود. او احساسات شخصیت را با دیالوگ، تغییرات شدید چهره و با حرکات نمایشی بیان میکند. یک بازی سرد که بخشی از زیباییشناسی فیلم است. او در مقابل متانت و شکوه ذاتی استاد چشمهساز، شر و شور جوانی و میل به تنانگی را به صورت مستقیم در شخصیتش نشان میدهد که دلیل ترجیح زن نسبت به شوهرش هست. هرچند که موضوع عشق، کارکرد اصلی را در داستان ندارد و بیشتر وسیلهای است برای تقابل با اخلاق و خانواده که در نهایت با بخشش به مسیر رستگاری میافتد.
۲. پورحسینی در سینمای پیش از انقلاب به جز چشمه فعالیتی نداشت. اما پس از انقلاب تبدیل به یکی از پرکارترین بازیگران شد. کمالالملک (علی حاتمی، ۱۳۶۲) و باشو، غریبه کوچک (بهرام بیضایی، ۱۳۶۴) از مهمترین تجربیات اولیهاش در سینما بود که در نقشهای کوتاه پتانسیلهای بازیگریاش را به رخ کشید. اما طلسم (داریوش فرهنگ، ۱۳۶۵) چه به لحاظ اندازه و چه تفاوت نقش هنوز هم جای بحث دارد. او در نقش پیشکار شازده با رنگی پریده و چهرهای استخوانی در ظاهر زیردست شازده است و در خدمت او، اما رفتهرفته مشخص میشود که همه رازهای قصر زیر سر او بوده که با آرامش نقشههای خود را پیگیری کرده است. پورحسینی که صدای ناصر طهماسب را با خود دارد، با کمگویی و نگاههایش بیشترین بار نقش را به نمایش میگذارد، با شرارتی پنهان که از ابتدا جار زده نمیشود و چون خدمتکاری دلسوز و در خدمت ارباب است. ولی هرچه فیلم جلوتر میرود نقاب از چهرهاش میافتد و محور اتفاقات شوم میشود. او در نگاهش هم احترام دارد هم کنترل و تهدید، از تهدیدی خاموش تا خشونتی عریان! او شرارت را بازی نمیکند بلکه شرارت از سکوت و حضورش پدید میآید.
۳. او در ایستگاه (یدالله صمدی، ۱۳۶۶) نقش مردی نابغه در رشته الکترونیک را بازی میکند که تحصیلاتش را ناتمام رها کرده و تحت تأثیر شرایط روحیروانی نامتعادل دوران کودکیاش، به پیشنهاد عموی خود که در رأس یک گروه ناشناس تروریستی قرار دارد، بمب بسیار قوی الکترونیکی را در فاضلاب، زیر ساختمان ایستگاه مرکزی راهآهن کار گذاشته که ۴۵ دقیقه بعد از نصب منفجر خواهد شد. اما دیدن همسر سابقش بین مسافران، او را دچار شک و دودلی میکند. پورحسینی اینجا باید فروپاشی تدریجی ذهن را بازنمایی کند، ولی این کار را با فریاد، لرزش، گریه یا حرکات شدید انجام نمیدهد، بلکه بسیار درونیتر و با بازی در سکوت و کمک گرفتن از نگاه انجام میدهد و مخاطب قبول میکند که بازخوانی ذهنی گذشته مهندس او را مضطرب کرده تا در خلوت انسانیاش به تبعات کارش بیندیشد و در عزم راسخش خلل ایجاد شود.
۴. پورحسینی در اوینار (شهرام اسدی، ۱۳۷۰) نقش یک قاطرچی پیر را دارد، با گریمی سنگین که شناساییاش برای مخاطب کار آسانی نیست. «تیوای بشیر» قرار است در کوهها و کورهراههای حلبچه، چشم بینای یک گروه نابینا باشد و بلد راهشان. هرچند ابتدا صرفاً به خاطر پول این کار را قبول کرده و آدم طماعی به نظر میرسد اما رفتهرفته تمایلات انسانی و اخلاقی باعث میشود که تمام تلاشش را برای نجات گروه انجام دهد. فاصله سنی زیاد پورحسینی با نقش باعث شده که او خود را کاملاً حذف کرده و قالب جدیدی برای نقش پیریزی کند، اما به گونهای این عمل را ماهرانه انجام میدهد که تبدیل به کاریکاتور نشود. او با پشت خمیده و دندانهای کرمخورده بهآرامی در نقش حلول میکند و بلد راه بودن تبدیل به نکته بارز نقش میشود. نقشی طاقتفرسا با کولهباری سنگین که کل فیلم باید در مسیر نامناسب و پر از سنگلاخ با پای پیاده راه برود و حواسش به همهچیز و همهکس باشد.
۵. او در سریال روزی روزگاری (امرالله احمدجو، ۱۳۷۱) نقش نهچندان بلند قدرت رنگرز را بازی میکند. او با چنان تبحری با شغلش برخورد میکند که انگار سالها رنگرز بوده و همین امر چنان اعتمادبهنفسی به او داده که جمله معروفش به مراد بیگ «بده من، تو بلد نیستی!» در آن سالها تبدیل به تکیه کلامی در کوچه و بازار شد. قدرت آنقدر این جمله را تکرار کرد تا تلنگری در ذهن مراد بیگ برای یادگیری کارها ایجاد کند. او ریتم بازی تند، دقیق و واکنشی را برای نقش انتخاب کرده بود و چنان بهجا و مناسب بازی میکرد که با همان کوتاهی نقش در یادها بماند و بخشی از فرهنگ روستایی سریال بشود. پورحسینی در این سریال نقش برادر بزرگتر قدرت (همسر خاله لیلا) را که به دست دزدان کشته شده بود هم بازی میکرد و با ریش سفید و جا افتادگی بیشتر آن را از قدرت متمایز میکرد.