درباره بیداد، از ستی و خوانندگی زنان تا سویههای اجتماعی فیلم، بسیار گفته و نوشته شده است. اما من میخواهم از حمیرا بگویم؛ حمیرا خضری، مادر ستی، با بازی لیلی رشیدی. نه برای توجیه رفتارش، برای آنکه پیش از محکومکردنش بپرسم چه مسیری زنی را به جایی میرساند که هم خودش زخمی باشد و هم دخترش را زخمی کند؟
حمیرا؛ زنی پیش از آنکه مادر باشد
حمیرا مادری از نسلی دیگر است؛ زنی که آموختههایش درباره رابطه، مادری، مراقبت و فداکاری را با خود به نسل بعد آورده، حتی اگر این الگوها هم برای خودش آسیبزا باشند و هم برای فرزندش. برای فهم او، بیش از صدور حکم «مادر خوب» یا «مادر بد»، باید به تروماها و الگوهای بیننسلی نگاه کرد؛ به رنجهایی که ناآگاهانه منتقل میشوند، مگر آنکه کسی آنها را ببیند و راه دیگری انتخاب کند.
اما فهم منشأ رفتار، از مسئولیت فرد نمیکاهد. تروما، فقر، سرکوب و اعتیاد رفتار حمیرا را قابلفهمتر میکنند، نه لزوماً قابلقبول. اگر این تمایز را از دست بدهیم، فهم روانشناختی به زبانی برای تبرئه تبدیل میشود؛ زبانی که رنج مادر را میبیند، اما رنج فرزند را به حاشیه میراند. حمیرا نه در رابطه عاشقانهاش امنیت یافته و نه در رابطه با فرزندش. فقدان، طردشدگی و شرم او را به رابطههایی میکشانند که در آنها نه فهمیده میشود و نه محترم؛ با اینحال، این همان شکل رابطهای است که میشناسد. در جایی میگوید: «منم میخوندم ستی. انقدر قشنگ میخوندم… ولی رقصم بهتر بود. زدن تو سرم و هیچی نشدم.»
پیش از آنکه ستی روی صحنه بخواند و برای دیدهشدن بجنگد، مادری بوده که میخواسته بخواند، برقصد و «چیزی بشود»؛ اما به قول خودش، «زدند توی سرش». اینجاست که جمله «عامل اون سوز شمایی» معنای دیگری پیدا میکند: شاید بخشی از سوز صدای ستی از رنجی آمده باشد که پیش از تولد او آغاز شده است.
رابطه مادر و دختر؛ میان عشق و مسئولیت
با اینحال، این شباهت نسلی نباید تجربه دو زن را یکی کند. ستی فقط ادامه رنج حمیرا نیست؛ فردی مستقل است که با پیامدهای انتخابها و ناتوانیهای مادرش زندگی میکند. لکنت، شرم، ناامنی و نیاز او به دیدهشدن را نمیتوان جدا از محیطی دید که در آن مادر نتوانسته نقش حمایتی خود را ایفا کند.
حمیرا، با همه زخمهایش، رفتارهایی آسیبزا دارد: بیثباتی، ناتوانی در مراقبت، ایجاد احساس گناه و قرار دادن دختر در نقش مراقب. در چنین رابطهای، ستی گاه به جای آنکه فرزند باشد، باید مادرش را آرام کند یا از فروپاشی او جلوگیری کند. ستی با درماندگی میگوید: «یک کاری کن!» و حمیرا میپرسد: «مثل مامانا شدم؟» و بعد میگوید: «چه مامانی شدم! به هیچ دردت نخوردم.» این جملات هم شرم حمیرا را نشان میدهند و هم شکست او را در ایفای نقش مادر. اما شرم او نباید جای خشم ستی را بگیرد. رنجبردن مادر از ناتوانی خود، به این معنا نیست که دختر باید هزینه آن را بپردازد. ستی حق دارد از مادری خشمگین باشد که در لحظه نیاز، به جای پناهبودن، خود به مسألهای دیگر تبدیل میشود.
کِرم؛ تصویر صدای خاموش
کرمی که ستی با او حرف میزند، یکی از ظریفترین تصویرهای فیلم است. ستی با کرم حرف میزند، چون کرم قضاوت نمیکند، حرفش را قطع نمیکند و از او نمیخواهد خود را به شکلی پذیرفتنی عرضه کند. این گفتوگو در ظاهر کودکانه است، اما در عمق، از تنهایی ستی و نیاز او به مخاطبی امن خبر میدهد.
کرم در سکوت و تاریکی حرکت میکند؛ کوچک، آسیبپذیر و نادیدهگرفتهشده، اما زنده و در حال یافتن راه خود. از این منظر، میان کرم و ستی شباهتی هست: هر دو در حاشیهاند. کرم صدایی ندارد، اما ستی برای او صدا میسازد؛ شاید چون خودش نیز سالها احساس کرده صدایش شنیده نمیشود.
کرم میتواند نماد بخش کوچک و خاموش وجود ستی نیز باشد؛ بخشی که هنوز به مراقبت نیاز دارد. ستی با حرفزدن با موجودی بیصدا، شاید به صدای خاموش خودش شکل میدهد و به او چیزی میبخشد که خود کمتر دریافت کرده است: توجهی بیقضاوت. این صحنه را میتوان در نسبت با حمیرا نیز خواند؛ زنی که از صحنه و آواز به حاشیه رانده شد و در شرم، الکل و رابطههای ناامن پنهان شد. تفاوت در این است که ستی هنوز میتواند برای موجودی کوچک زبان بسازد، اما حمیرا اغلب در برابر رنج خود به بیحسی پناه میبرد.
اعتیاد؛ بیحسی برای یک نفر، رنج برای دیگری
مصرف الکل حمیرا را نباید فقط به «فساد اخلاقی» تقلیل داد. الکل شاید راهی برای تحمل فقدان، شرم و شکست باشد؛ اما در کنار بیحسکردن رنج، برای اطرافیان نیز رنج تولید میکند. الکل برای حمیرا بیحسکننده است، اما برای ستی به معنای بیثباتی، ترس، شرم و ازدسترفتن امکان اتکا به مادر است. بنابراین اعتیاد حمیرا را باید همزمان نشانه زخمی قدیمی و عاملی برای تولید زخمهای تازه دانست.
حمیرا حتی با بدن خود رابطهای آکنده از تنفر و شرم دارد؛ تجربهای که از زنبودن در فرهنگی جدا نیست که بدن زن را پیوسته موضوع نگاه و قضاوت قرار میدهد. او فقط مادری نیست که دخترش را زخمی کرده؛ زنی است که پیش از آن، خودش بارها زخمی شده است. اما زخمیبودن، مجوز زخمیکردن نیست.
فهمیدن، بدون تبرئه
وقتی حمیرا میگوید «هر کاری بلد بودم کردم»، شاید میخواهد از محدودیت ابزارهایش بگوید. این محدودیت بخشی از ناتوانی او را توضیح میدهد، اما پیامد رفتارهایش را از میان نمیبرد. شاید ندانیم جای حمیرا چه میکردیم، اما میدانیم ستی رهاشدن، بیپناهی و تبدیلشدن از فرزند به مراقب مادر را تجربه کرده است.
بخش مهمی از مسیر ستی، از گفتاردرمانی و لکنت تا خواندن، تلاشی برای دیدهشدن است. شاید تصویر آغاز فیلم را بتوان اینگونه فهمید: لحظهای که قرار است آغاز برخاستن ستی باشد، با تصویر مادری فروپاشیده بر زمین همراه میشود؛ گویی برای برخاستن یکی، دیگری باید روی زمین بماند. قرار نیست یکی را انتخاب کنیم؛ هرچند نباید این دو را به یک اندازه در جایگاه قربانی و مسئول بنشانیم. حمیرا قربانی سرکوب، فقدان و شرم است و ستی قربانی پیامدهای رابطهای که در آن امنیت کافی دریافت نکرده است. رنج حمیرا رفتارش را توضیح میدهد، اما رنج ستی هزینه آن رفتار را نشان میدهد. محبت نیز بهتنهایی رابطهای امن نمیسازد. حمیرا ممکن است دخترش را دوست داشته باشد و همزمان به او آسیب بزند. نیت خیر جایگزین اثر رفتار نمیشود.
در نهایت، ستی و حمیرا دو شکل از میلی مشترکاند: میل به دیدهشدن. ستی آن را با صدا و خواندن دنبال میکند. حمیرا زمانی با رقص و آواز دنبالش کرده و پس از سرکوب، در الکل و رابطههای ناامن پنهانش کرده است. یکی میخواهد بالأخره شنیده شود و دیگری هنوز در حسرت شنیدهشدن زندگی میکند.
شاید بیداد روایت همین فریاد مشترک باشد؛ فریادی که در صدای ستی به آواز تبدیل شده و در شرم و فروپاشی حمیرا گم شده است. برای فهمیدن سوز صدای ستی، باید زنی را هم دید که پیش از او تمام عمر در انتظار دیدهشدن مانده بود. با این تفاوت که دیدن حمیرا نباید دوباره به ندیدن ستی منجر شود. شاید همدلی دقیقاً همین باشد: نگهداشتن هر دو در یک قاب، بدون پاککردن تفاوت میان رنج و مسئولیت.