باغهای کندلوس در ستایش مرگ است و سوگوارهای برای عشق. انگار فقط مرگ توان جاودانگی عشق آبان و کاوه را داشته و حالا سه رفیقی که بعد از سالهای سال، در پی پیدا کردن قبر دوستانشان، تکتک قبرستانهای مسیر را زیر پا میگذارند، در پی پاسخ به این پرسش هستند که «اگر آن دو جوانمرگ نمیشدند باز هم همان حس عاشقانه ابتدایی را به هم داشتند؟» در حالیکه خود در گیر و دار زندگی، دچار روزمرگی شدهاند و فرسودگی عشق را به عینه میبینند و حتی یادشان رفته زمانی به همسرانشان نامههای عاشقانه چندصفحهای نوشتهاند. آدمهایی که با بحران زناشویی در دوره میانسالی مواجه هستند که پیشتر در دو فیلم از کنار هم میگذریم (۱۳۷۹) و چند تار مو (۱۳۸۲) هم نمونههای مشابهشان را شاهد بودیم. آدمهای مطلقه یا در آستانه طلاق که بهخاطر حضور فرزندان همدیگر را تحمل میکنند و روابطشان با فرزندان را هم تحتالشعاع قرار دادهاند. خانوادههایی که مشکل مالی آنچنانی ندارند و اتفاقاً ازدواج و رابطهای مدرن داشتهاند اما به جایی رسیدهاند که حرفهای هم را نمیفهمند و حتی از پشت گوشی تلفن سر دعوا دارند، چه با همسر و چه با فرزندانی که هر کدام در دنیای خود تعارضهای بیشماری با والدین احساس میکنند. زنی که بعد از سالها زندگی از همسر خود جدا شده، در نگاه مرد دیگری، یک زن کامل است که قدر ندیده و همان مرد از زنش چنان شاکیست که او را به کانادا فرستاده تا همین دوری جغرافیایی، تنها ضامن پایداری ظاهری مفهوم خانواده بینشان باشد و همین زن در نگاه برادر شوهرش، زن ایدهآلیست که مستحق این برخوردها نیست.
باغهای کندلوس قصه چندان سرراستی ندارد و مخاطب با کنار هم نهادن صحنه تصادف اول و آخر فیلم به این برداشت میرسد که کل فیلم از نگاه سورئالیستی روایت میشود، بهخصوص با حضور رضا ناجی که در ناکجاآبادی به کمک سه دوست میآید و ماشین آسیبدیدهشان را بُکسل میکند. در حالیکه خود را پستچی معرفی کرده و اضافه میکند که هرجا ماشینی ببیند آن را بکسل میکند. بعد در لابهلای حرفهای ظاهراً بیربطش پی میبریم که احتمالاً فرشته مرگ است و در حال جابهجایی ارواح. علی (مسعود کرامتی) بعد از رفتن مرد پستچی میگوید: «تا به حال اینهمه مزخرف درست نشنیده بودم!»
باغهای کندلوس فیلم حرف زدن است و اتفاقات به جای کنش دراماتیک از طریق گفتوگو شکل میگیرند، آنچنان که در از کنار هم میگذریم و چند تار مو هم مهمترین ویژگیست. در اولی یک جاده، چند ماشین، سرنشینهایشان و گفتوگوهایی که بینشان شکل میگیرد شخصیتها را معرفی و گذشته و دیدگاههایشان را به مخاطب ارائه میکنند. دومی هم که نود درصدش شامل گفتوگوی تلفنی شخصیتهاست و مخاطب از طریق آن به داستان و مشکلات بین آدمها پی میبرد. در باغهای کندلوس سه دوست خسته از محیط شهری به جاده میزنند و مخاطی از لابهلای حرفهایشان درمییابد که هر یک در زندگی و روابطشان به بنبست خوردهاند و نگاه آرمانیشان به عشق کسانی که سالها پیش مردهاند تبدیل به نوعی نقد دنیای روشنفکری شده است. آدمهایی که در زندگی فرهنگیشان موفق جلوه میدهند. یکی از آنها چند روز پیش نمایشگاه نقاشی داشته و مصاحبهاش در روزنامه چاپ شده. زوج میزبان آخر فیلم بهواسطه همان مصاحبه او را میشناسند، اما خود به چنان پوچی و یأس رسیده که حتی حوصله عاشق شدن دوباره را ندارد و از اینکه زمانی به همسرش نامه عاشقانه چندصفحهای نوشته سخت متعجب است و برایش قابل باور نیست. او در حالیکه هم موقعیت اقتصادیاش بهبود یافته و بهقول خودش بعد از سالها «پیکانسواری» ماشینی خریده که کولر دارد اما زندگی کاری با او کرده که حسرت جاودانگی عشق دوتا مرده را در دل دارد. پیکانی که نماد یک دوره خاص زندگی ایرانیها و طبقه متوسط آن دوران بود حالا تبدیل به عنصری نوستالژیک شده که فردی مثل سعید (احسان امانی) با وجود پیشرفت هنوز هم حس میکند که پیکانسوار است و وقتی افسر پلیس را گوید: «پیکان بزن کنار!» او گوشه خیابان ماشین را پارک میکند تا بگوید برخلاف تغییرات ظاهری، درونش در گذشته مانده و دوران مدرنیته با تمام امتیازاتش عشق و ایمان را از دلها رمانده است.
بهشت آرمانی فیلمساز، زن و مرد هنرمندی است که در خانهای محصور بین درختان، دور از قیلوقال دنیا زندگی میکنند. عاشق مهمان هستند، حتی اگر مهمانان را نشناسند و سفرهای باز دارند. شیر و عسل «سید» همیشه بهراه است. میان رودخانه و کوه و دره و دشت بی هیچ نیازی به اتوبان و استادیوم، چشم در چشم هم گل میگویند و گل میشنوند، در حالیکه انگار میزبان مردگاناند. مرد (شاهرخ فروتنیان) عاشق قبرستانهای آنجا شده و کاری میکند که تازهدرگذشتگان زیادی احساس غربت نکنند!
یک پاسخ
روح ایرج کریمی بی بدیل شاد.به همین سادگی ۱۱سال از فراغ غریبانه اش گذشت.دست مریزاد استاد رستمی