Search

«کلاغ» و تنها یک بازیگر

نقدی بر سریال «کلاغ»

انتخاب زمان روایت در هر اثر داستانی می‌تواند به‌اندازه خود داستان اهمیت داشته باشد. وقتی فیلم‌نامه‌نویس یا کارگردان عامدانه مقطعی تاریخی را برای روایت انتخاب می‌کند، آن‌زمان باید چیزی به شخصیت‌ها، داستان یا مفاهیم اثر بیفزاید، یا دست‌کم بتواند پرسش‌هایی را در ذهن مخاطب امروز زنده کند. در غیر این‌ صورت، گذشته صرفاً به دکور و لباس و لوکیشن تقلیل پیدا می‌کند.

پس از انقلاب، سینمای ایران میان گذشته و آینده سرگردان بود. تا اوایل دهه ۱۳۷۰ بخش بزرگی از تولیدات به نقد حکومت پهلوی، مبارزات گروه‌های سیاسی و تقابل با ساواک اختصاص داشت. بسیاری از این آثار با نگاهی سیاه‌وسفید نیروهای امنیتی را صرفاً مجموعه‌ای از مأموران خشن و کم‌هوش تصویر می‌کردند و کمتر به سازوکار پیچیده این سازمان یا دلایل شکل‌گیری آن می‌پرداختند. هم‌زمان، وقایع دهه ۱۳۶۰، درگیری‌های سیاسی و تغییر مسیر سازمان مجاهدین خلق نیز به‌تدریج از سینما کنار گذاشته شد. از میانه همان دهه، تمرکز اصلی فیلم‌ها بر جنگ هشت‌ساله قرار گرفت و این بخش از تاریخ برای سال‌ها از روایت‌های سینمایی حذف شد.

در دهه ۱۳۹۰ اما ورق برگشت. با گذشت بیش از سه دهه، سینما و شبکه نمایش خانگی دوباره به سال‌های پیش از انقلاب و دهه شصت بازگشتند. این موج را می‌توان واکنشی به روایت‌هایی دانست که از طریق رسانه‌های فارسی‌زبان خارج از کشور، مستندها و گفت‌وگوهای تاریخی در حال گسترش بود. آثاری مانند ماجرای نیمروز و مجموعه‌ای از فیلم‌ها و سریال‌ها، حتی در ژانر کمدی، از فضای آن دوران برای روایت خود بهره گرفتند. با این تفاوت که این‌بار مخاطب، نسلی نبود که انقلاب یا جنگ را تجربه کرده باشد. مخاطب جدید، جوانی بود که تاریخ را از خلال کتاب، اینترنت و شبکه‌های اجتماعی می‌شناخت. او دیگر روایت واحد را نمی‌پذیرد و برای یافتن پاسخ، منابع مختلف را کنار هم می‌گذارد. در چنین شرایطی، طبیعی است که روایتی موفق‌تر باشد که تصویری پیچیده‌تر، مستندتر و باورپذیرتر ارائه کند. یکی از اصول مهم درام نیز همین است؛ ضعف شخصیت منفی، قهرمان را نیز تضعیف می‌کند. همان‌گونه که در برخی فیلم‌های دفاع مقدس، نیروهای عراقی افرادی نادان و دست‌وپاچلفتی تصویر می‌شدند و ناخواسته این پرسش را ایجاد می‌کردند که اگر دشمن چنین ضعیف بود، جنگ چگونه هشت سال ادامه یافت؟ در مقابل، هر زمان قدرت واقعی دشمن نمایش داده شده، ایثار و شجاعت قهرمان نیز باورپذیرتر از کار درآمده است. همین قاعده درباره روایت ساواک نیز صدق می‌کند. سریال تاسیان (تینا پاکروان)، با وجود همه نقدهایی که به آن وارد شد، تلاش کرد تصویری مبتنی بر پژوهش از ساواک ارائه دهد؛ سازمانی که علاوه بر خشونت، بر جذب نیروهای مستعد، آموزش‌های تخصصی، نفوذ در جامعه و ایجاد رعب عمومی نیز تکیه داشت. همین نگاه باعث شد برخی منتقدان، سریال را به تطهیر ساواک متهم کنند؛ در حالی‌که اتفاقاً نمایش هوشمندی و سازمان‌یافتگی یک نیروی سرکوب‌گر، بیش از هر چیز، ابعاد فاجعه را آشکار می‌کند.

در مقابل، کلاغ گویی از همان ابتدا تصمیم گرفته به همان تصویر تک‌بعدی و آشنا بازگردد؛ روایتی که ساواک را صرفاً به نهادی متکی بر شکنجه فرو می‌کاهد. مهدویان در سال‌های اخیر، از نظر فرم به یکی از صاحب‌سبک‌ترین کارگردانان سینمای ایران تبدیل شده است. امضای تصویری او از ایستاده در غبار آغاز شد و در ماجرای نیمروز به بلوغ رسید. اما در سوی دیگر، آثار او همواره در بخش داستان با ضعف‌هایی روبه‌رو بوده‌اند؛ ضعف‌هایی که به‌مرور پررنگ‌تر شده‌اند. حضور ابراهیم امینی در مقام هم‌نویسنده در آثار ابتدایی، نقش مهمی در پوشاندن این ضعف‌ها داشت. حتی فصل نخست زخم کاری نیز به دلیل اتکاء به رمان «بیست زخم کاری»، انسجام مناسبی داشت. اما فصل‌های بعدی، با فاصله گرفتن از منبع اقتباس، دچار تکرار، پراکندگی و افت محسوس شدند.

فیلم‌نامه کلاغ را عباس ریاحی نوشته و احتمالاً مهدویان نیز در بازنویسی‌اش نقش داشته است. با این‌حال، از همان قسمت‌های ابتدایی، خلأ یک داستان منسجم احساس می‌شود. سریال تعلیق را خیلی زود از بین می‌برد و مخاطب را جلوتر از شخصیت اصلی قرار می‌دهد. در نتیجه، به‌جای کشف تدریجی، تنها شاهد رخ دادن اتفاقاتی هستیم که از قبل قابل پیش‌بینی‌اند.

مشکل دیگر، وابستگی بیش از اندازه روایت به نریشن‌های شخصیت اصلی است. در بسیاری از قسمت‌ها، اتفاق داستانی چندانی رخ نمی‌دهد و بخش عمده زمان صرف مونولوگ‌های درونی می‌شود؛ تا جایی‌که اگر این نریشن‌ها حذف شوند، حجم قابل‌توجهی از هر قسمت نیز از بین خواهد رفت. شاید ایده اصلی کلاغ بیش از آن‌که ظرفیت یک سریال بلند را داشته باشد، مناسب یک فیلم سینمایی دو یا سه‌ساعته بود. کش دادن این ایده باعث شده ریتم اثر کند شود و مخاطب، به‌ویژه در قسمت‌های میانی، احساس ملال کند. این ضعف ساختاری، بر بازی بازیگران نیز تأثیر گذاشته است. فضای نوآر سریال، با قاب‌های تیره، باران و نورپردازی سرد، بیش از آن‌که به تعلیق کمک کند، به رخوت داستان دامن می‌زند. بازیگران نیز فرصت چندانی برای خلق شخصیت‌های چندلایه پیدا نمی‌کنند.

در میان همه بازیگران، تنها محسن قصابیان حضوری متفاوت و چشم‌گیردارد. او پس از نقش‌آفرینی موفقش در سریال داریوش (هادی حجازی‌فر)، این‌بار نیز شخصیتی خلق کرده که بر مرز باریک اغراق و باورپذیری حرکت می‌کند؛ مرزی که عبور از آن آسان نیست. قصابیان موفق شده از یک شکنجه‌گر، شخصیتی بسازد که با وجود تمام وجوه منفی‌اش، تماشاگر مشتاق دیدن دوباره اوست. استفاده از سکوت، مکث، نگاه و رفتارهای کنترل‌شده، باعث شده شخصیت او بیش ازدیالوگ‌هایش اثر بگذارد. نخستین حضور این شخصیت، هنگام شکنجه یک زندانی، یکی از بهترین صحنه‌های سریال است. در حالی‌که صدای شکنجه از پشت در شنیده می‌شود، او با آرامش آدامسش را عوض می‌کند و درباره شکنجه سخن می‌گوید؛ گویی فریادهای زندانی اصلاً به گوشش نمی‌رسد. همین تضاد میان آرامش ظاهری و خشونت درونی، شخصیت را به‌یادماندنی می‌کند. در ادامه نیز با خون‌سردی کامل، ناخن زندانی را با انبردست می‌کشد؛ نه باخشم، بلکه با آرامشی که از هر خشونتی هولناک‌تر است. نمایش چنین شخصیت‌هایی برای بسیاری از بازیگران آسان نیست، زیرا معمولاً از پیوندخوردن با چنین نقش‌هایی پرهیز می‌کنند. اما قصابیان بدون ترس، تمام وجوه تاریک این شخصیت را به نمایش گذاشته است. بی‌تردید، مهم‌ترین نقطه قوت کلاغ حضور محسن قصابیان است؛ بازیگری که هربار وارد قاب می‌شود، ریتم سریال نیز جان تازه‌ای می‌گیرد.

الگوی روایی سریال، یعنی تقابل عشق و وظیفه، پیش‌تر بارها در ادبیات و سینما تجربه شده است. شاید نمونه شاخص آن، البته با روایتی معکوس، فیلم بن‌بست (پرویز صیاد) باشد که بر اساس داستانی از آنتون چخوف ساخته شد. در آن فیلم، دختر جوان تصور می‌کند مردی که خانه‌شان را زیر نظر دارد عاشق اوست، اما در پایان مشخص می‌شود او مأموری است که برای دستگیری برادر دختر آمده است. در کلاغ این‌بار مأمور امنیتی دل‌باخته دختری می‌شود که خود سوژه پرونده است. ایده‌ای که ظرفیت دراماتیک بالایی دارد، اما برای تبدیل شدن به یک سریال چندقسمتی، به داستان‌های فرعی، شخصیت‌های مکمل و گره‌های روایی بیشتری نیاز داشت؛ عناصری که جای خالی‌شان به‌وضوح احساس می‌شود.

کلاغ احتمالاً در کارنامه محمدحسین مهدویان به اثری ماندگار تبدیل نخواهد شد. اگر زخم کاری دست‌کم در فصل نخست انسجام داستانی، شخصیت‌پردازی و کشش دراماتیک داشت، کلاغ بر ایده‌ای استوار شده که برای یک سریال بلند بیش از اندازه نحیف است. تنها برگ برنده آن، بازی درخشان محسن قصابیان است؛ بازیگری که به‌تنهایی بخشی از بار روایی مجموعه را بر دوش می‌کشد و نشان می‌دهد گاهی یک بازیگر، بیش از کل ساختار یک سریال، در ذهن مخاطب باقی می‌ماند.

QR Code

یک پاسخ

  1. به درستی به ظرفیت داستان برای تبدیل به یک فیلم سینمایی و نه یک سریال اشاره شد.
    بازی قصابیان در ادامه بازی‌های خوب در سال‌های اخیر بود ولی ظاهرا در برخی موارد لحن و صداسازی او برای نقش فراموش می‌شد و به وضوح قصابیان دارای دو لحن یا صدای مختلف در سریال بود!
    موسیقی و فیلمبرداری و فضا سازی خوب و در خدمت داستان و بسیار نزدیک به زمان داستان بود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

;