کبری امینسعیدی معروف به شهرزاد، پارسال در یک عصر زمستانی نهچندان سرد کویری، روی تخت یکنفرهاش در آن خانه روستایی سیچهل متری در خواجوشهر، پانزده کيلومتری سیرجان نشسته بود. با زخم کهنه بالای بینیاش که ماهها با او بود و با بیماری دیابتش، برای خوب شدن نیاز به معجزهای بود، و البته انگولک کردن گاهوبیگاهش هم مزید علت شده و بهبودی زخم را به تأخیر انداخته و در عوض عمقش را بیشتر کرده و به آن وسعت داده بود. به شبی تلخ و ترسناک میاندیشید که بالأخره پدرش آقا یدالله خبردار شده بود که دخترش در کافهها کار میکند. قهوهخانهاش در میدان راهآهن تهران را زودتر از همیشه تعطیل کرد و به دنبال دخترک بلندپرواز به محل کارش رفت و کافه را به هم زد و دخترک از ترس در زیرزمین پنهان شده بود و قلب گنجشکیاش به تپش افتاده بود و خداخدا میکرد که آقا یدالله به همان شکستن میز و صندلی قناعت کند و از کافه برود. آخرین طناب ارتباطش با خانواده قطع شد و فقط عادت قهوهخوری تا آخر عمر با او بماند به یاد پدر.
این تصویری از گذشته دور دختر خوشبروروی جنوبشهری بود که یک روز بهواسطه داییاش پا به کافهها گذاشت و بهخاطر استعداد ذاتیاش در رقص، خیلی زود اسم در کرد و سر از قیصر (مسعود کیمیایی) درآورد و در نقش سهیلا فردوس روی پرده درخشیده بود. آیا این جوانی بهیغمارفته و چهره زخمی مچالهشده همان آشوبگر صحنه است؟ کنج عزلت خزیدهای که سیگار را با سیگار روشن میکند و بیتوجه به مرض قندش سراغ جعبه شیرینی از ما میگیرد و به صغرا خانم، که سالهاست در حقش دختری میکند و کارمند کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان سیرجان است و هر روز یک بار به سبب علاقهای که به دنیای ادبیات و سینما و شخص خانم شهرزاد دارد سری به او میزند و کارهایش را انجام میدهد و خریدهایش را میکند و موهای نقرهای نهچندان بلندش را با عشق و علاقه وصفناپذیر شانه میزند و ساعتی پای حرفهایش مینشیند و دلی میدهد و قلوهای میستاند، معترض است که چرا نگذاشتی برایم شیرینی بگیرند و تا قول شیرینی برای فردا را از ما نمیگیرد بر سر مهر نمیآید. این پیرزن کِزکرده در گوشه تخت که دوستمان را دعوا میکند که چرا روی بالشم نشستی یا به وحید گیر داده که قبلاً او را در ايتاليا یا آلمان دیده، همان دخترک پر شر و شور روی پرده است که اداهایش در قیصر هنوز هم بعد از بیش از نیم قرن در یادها مانده است؟
شهرزاد در اوج شهرت و در یک حرکت اعتراضی از دنیای بازیگری در سینمای ایران خداحافظی کرد تا به دنبال شعر و شاعری برود. کارگردانی که از همان آغاز انگار هدفش بوده و به دنیای بازیگری فقط به عنوان بهانهای برای پشتیبانی مالی علایق اصلیاش نگاه میکرد. پس از انقلاب بیکار و بیمال مجبور به مهاجرت شد ترجیح داد کهنه بچه آلمانیها را عوض کند و پرستار طفلان مادران شاغل باشد و دست نیاز به طرف کسی دراز نکند. اوقات فراغت را هم به حضور در کلاسهای درس دانشگاههای مختلف آلمان به عنوان مستمع آزاد طی کرد و خسته و درمانده از غربت دوباره به وطن برگشت و با مبلغی که از ارثیه پدری دستش را گرفته بود، دور ایران راه افتاد و چمدان بهدست در هر شهری چند روزی اقامت کرد، چرا که هوای تهران دیگر برایش قابل تنفس نبود و از شناخته شدن توسط دیگران و دلسوزی و نداشتن آسایش به دهکورها پناه برد و دور از نشانههای مدرنیته سر از ناکجاها درآورد و آخرسر پس از شنیدن قصه کوه «بیبی دَن» و افسانهای در مورد پناه دادن بیبی دن به زنان تنها و بیسرپرست، تصمیم به اقامت در یکی از روستاهای سیرجان گرفت و خواجوشهر شد همان نقطه امنی که سالهای پایانی عمرش را در آن گذراند. در اتاقی ساده با وسایلی که همهجا پخشوپلا بودند و در بخشی از آن پردهای زده بود و مثلاً آشپزخانه را جدا کرده، و حیاطی که به جای موزاییک با سیمان تسطیحشده با درِ آهنی سهتکه که ضدزنگی قرمز داشت و دیگر هیچ رنگ روکش بر آن زده نشد. این انگار سرنوشت دختری که دیالوگی ماندگار در داشآکل خطاب به قهرمان داستان میگوید: «وقتی مردی غم داره، یک کوه درد داره!» حالا خودش در تنهایی و عزلت نزدیک به نیم قرن صلیبش را به دوش کشید و از این شهر به آن شهر و از این کوچه به آن کوچه رفت و صدها کیلومتر دور از خانواده و تکافتاده از جمع سه خواهرش بدرود زندگی گفت.
انگار حضور کوتاه اما پربار چهارساله شهرزاد در سینما دور تند زندگی پنجاهساله بعدیاش بود و شبی هفتساله خوابید و صبحگاهان هفتادساله برخاست. او نقشهایی را ایفا کرد که عموماً رقاصههای بیپناه و یا زنانی شکستخورده و مورد سوءاستفاده بودند و پشت آن بزنوبکوبها، زنی رنجکشیده و تنها خفته بود که اوج آن در داشآکل تصویر شده و در شیراز به آن بزرگی تنها کسی که توانست مونس و همدم داشآکل باشد او بود که موفق شد درهای بسته غم و غصه حاصل از حرمان و هجران و عشق مرجان را برایش باز کند. اقدس همان سنگ صبوریست که پنجره زبانش پیش هر غریبهای برای افشای راز داشآکل باز نمیشود و انگار سهم داشآکل از تمام مرجانهای دنیا نهایتاً شبی با اقدس، دختر یکی از بینامونشانترین مرجانهای دنیا بودن باشد.
شهرزاد در طوقی (علی حاتمی) نقش گوهر را بازی میکند. این بار هم زنی تنهاست که بعد از سالها بالأخره عباس گاریچی به تورش خورده که تصادفاً پای حرفش ایستاد و او را به عقد خود درآورد و مهمترین افتخار گوهر، آبستن شدن از عباس است تا شاید دربدریاش تمام شود.
در بلوچ (مسعود کیمیایی) نقش کوتاه خاله معصومه را بازی میکند که از طریق فروش قاچاق سکههای قدیمی امرار معاش میکند. حضورش در صبح روز چهارم (کامران شیردل) هم کوتاه است و دلنشین! انگار نقش خودش را بازی میکند؛ پروا زنی جوان که عشق بازیگری دارد اما برای رسیدن به آن حاضر نیست از اصولش کوتاه بیاید و حالا آشنایی با کارگردانی تازه برگشته از فرنگ، دریچه تازهای برای بلندپروازیهایش باز کرده است. در تنگنا (امیر نادری) او همان زن آسیبپذیر است و بهخاطر عشقی که در دل نسبت به علی خوشدست دارد خطر میکند و بدترین بلاهای دنیا بر سرش میآید. بازی شهرزاد دیگر پخته شده بود و حضورش آنقدر پذیرفتنی و جذاب بود که به خاطر بازی در دو فیلم تنگنا و صبح روز چهارم جایزه سپاس را گرفت.
در کمدی اجتماعی عیالوار (پرویز نوری) شهرزاد در نقش یکی از همسران حاجکمال (نصرت کریمی) ظاهر میشود که بعد از افشا شدن راز حاجی با همسران دیگر برای انتقام از حاجی همدست میشود. او نقش لیدر بزنبهادرشان را بازی میکند. شهرزاد طی چهار سال بازیگری در فیلمهای دیگری همچون جدایی، پنجره، خشم عقابها، رقاصه شهر، قهرمانان نمیمیرند، پل، خانهبهدوشان، سهقاپ، تختخواب سهنفره، خوشگله، سرگروهبان، قلندر، مرد اجارهای و گرگ بیزار هم ایفای نقش کرد و پس از آن تصمیم کبرایش را گرفت و بازیگری را کنار گذاشت و فقط پنج سال بعد در فیلم گدای اشرافزاده بازی کرد و کارنامه بازیگریش برای همیشه بسته شد. در همان سال، اولین و آخرین فیلمش مریم و مانی را با حضور و سرمایهگذاری پوری بنایی ساخت که نمایشش در فضای انقلابی سال ۱۳۵۹ دیده نشد.
شهرزاد در همان سالهای اوج بازیگری کتاب شعر «با تشنگی پیر میشویم» را منتشر کرد، و ابراهیم گلستانِ همیشه سختگیر در یکی از دیدارهایش با مهدی اخوانثالث بهشدت از این کتاب تعریف کرده بود. استقبال از این کتاب باعث شد او کتابهای دیگرش (توبا و سلام آقا) را هم منتشر کند و آثارش در مطبوعات آن زمان هم چاپ شد.
شهرزاد تا پایان عمر کیف بزرگی حاوی نوشتههایش با خود جابهجا میکرد و ادعا داشت چند برابر این کاغذها را پیشترها در اسبابکشیهای همیشگی از دست داده است. اینگونه داستان هنرمندی که از صحنه کافهها شروع کرد و پلهپله تا محافل روشنفکری ادبیات ایران بالا رفت در خواجوشهر بسته شد. حالا صغرا خانم وقتی به آن خانه بدون شهرزاد میرود به تختخواب چوبی گوشه اتاق زل میزند و بند رختی را میبیند که در تاریکی صورت شهرزاد را خراشیده بود و زخمش هیچوقت بهبود نیافت. بهیاد میآورد که دست راستش هم در سالهای آخر زخمی بود و همواره پانسمان میشد و شهرزاد آرزو داشت روزی خوب شود تا دوباره بتواند قلم به دست بگیرد و بنویسد. یکی از آن آرزوهایی که هیچوقت جامه عمل نپوشید و شهرزاد چمدانش را برداشت و رفت گریه کند دیگر!
2 پاسخ
درود و تشکر
چی بنویسم،همه چیز رو با نثر خوبتان نوشتید.
فقط حسرت و حسرت و حسرت از استعدادهایی مانند خانم شهرزاد که با تنگ نظری از بین رفتند.
روحش شاد اگه واقعا روحی وجود داشته باشه
یادش گرامی و روحش در عالم ناز شاد باد.