در سکانس پایانی اجارهنشینها، در میان فضای بارانی و طوفانی، منبع آبِ روی پشتبام با نشستن یک کبوتر ناگهان واژگون میشود؛ همان آب، خانه را زیر و رو میکند و سقف بر سر همه پایین میآید؛ به همین سادگی. آن سال، داریوش مهرجویی فقید، «خانه» را به مثابه یک «سرزمین» به ما بازشناسانده بود. از دلال و هنرمند و کارمند گرفته تا کاسب، مهندس و خانهدار؛ همه در این خانه زندگی میکردند و در نهایت، وقتی سقف فرو ریخت، همه را به یک نسبت خانهخراب کرد.
حالا در این چند ماهی که بر ما گذشته است، انگار بیش از هر زمان دیگری، معانی پنهان این فیلم ــ که اتفاقاً در میانه جنگ هشتساله ساخته شد ــ برایمان روشنتر میشود.
سؤالی که این روزها بیشتر ذهنم را درگیر کرده این است: در دل این بحران که تمام جامعه درگیر تلخیهای بیشمار ناشی از جنگ و حوادث است، اصلاً میشود چیزی نوشت؟ نوشتن درباره فرهنگ و هنر اصلاً معنایی هم دارد؟ هر نویسنده امیدوار است آنچه را مینویسد و با کلمات از خود جدا میکند، انسانی بخواند و تأثیری بر او بگذارد؛ گاه نظری بشنود و اوج خوشبختیاش این باشد که ببیند نوشتهاش تعداد بیشتری را با خود همراه کرده است. اما در شرایط کنونی و با وضعیت اینترنت، نوشتن عملاً به حکمِ گذر از فکر و درگیریهای ذهنی است. دقیقاً در دل همین شرایط است که باید بارها از خود بپرسی: برای چه باید نوشت؟ آیا نوشتن اصلاً تغییری ایجاد میکند؟
عمومِ اهالی فرهنگ و هنر ــ آن اکثریتی که از مواهب «سلبریتی بودن» و دستمزدهای کلان بهرهمند نیستند ــ در شرایط بحرانی، دشواریهای بسیار بیشتری را تحمل میکنند. آنها در بخش مشکلات اجتماعی و اقتصادی، همانند سایر اعضای جامعه در تنگنا قرار دارند و برای گذران ساده زندگی، تلخیهای بسیاری را تاب میآورند. در کنار اینها، اندوه و دردِ وضعیت نابسامانِ فرهنگ و هنر را نیز به جان میخرند و برای چیزی غصه میخورند که تمام عمر برایش جنگیدهاند. حالا در شرایطی که آینده بیش از هر زمان دیگری نامعلوم است و هر روز گرانی و مشکلات معیشتی، دستش را دور گردن مردم تنگتر میکند، بسیاری از اهل فرهنگ از خود میپرسند: چه آیندهای در انتظار سینما، تئاتر، کتاب و رسانه است؟ وقتی نیازهای اولیه بقاء به اولویت اصلی بدل میشود، وقتی بسیاری بیکار میشوند و عدهای شب را با ترسِ «تعدیل نیرو» به صبح میرسانند، مگر حال و حوصلهای برای دیدن تئاتر، رفتن به سینما یا شرکت در یک کنسرت موسیقی محدود باقی میماند؟ حتی اگر فرض کنیم دل خوشی هم داشته باشند، مگر مشکلات اقتصادی مجالی برای صرف هزینه در بخش فرهنگی و هنری و بخشیدنِ آن به سبد فرهنگی خانوادهها باقی میگذارد؟ کار به جایی رسیده که «سیر کردن شکم خانواده» به اولویت نخست بخش بزرگی از جامعه (که هنرمندان و اهل فرهنگ نیز جزئی از آن هستند) تبدیل شده است؛ با این وضعیت، چطور میتوان به ادامه حیات این بخش امید داشت؟ جامعه فرهنگ و هنر در حال فراموش شدن است و مشخص نیست چرا در دل تمام بحرانها، اولین بخشی که تعطیل میشود و از یاد میرود، دقیقاً همین بخش است. هنرهای نمایشی، چه سینما و چه تئاتر، همیشه جلوهای از زندگی بودهاند. آن آثاری در یادمان ماندگار شدهاند که جلوهای سرراستتر از زندگی را در خود نمایان کرده و کاری با ما کردهاند که فراموش کنیم در حال تماشای فیلم هستیم و گویی وارد جهانی حقیقی از داستان شدهایم.
شکی نیست آنچه در این مدت بر ما گذشته است، دستکمی از یک فیلم سینمایی دراماتیک ندارد؛ پر از فراز و نشیب، تقابل خیر و شر، سوختن در غم وطن و اندوهی که قطعاً بهسادگی فراموش نخواهد شد. فراموش نمیشوند؛ مثل تمام کسانی که دیگر در میان ما نیستند، و مثل صدای جنگ، ویرانی و اضطرابی که در این مدت همه با آن نفس کشیدیم.
اما زندگی، تفاوت مهمی با فیلم دارد؛ تفاوت در اینجاست که در دلِ تماشای فیلم، جایی هست که میتوان از بازنمایی حقیقت خارج شد؛ میشود سالن را ترک کرد، در خانه فیلم را استاپ کرد و به خود دلداری داد که: «این خون مصنوعی است؛ این آدمی که میمیرد، در فیلم دیگری با نقشی دیگر بازمیگردد و تو یادت میرود که روزی شاهد مرگ او بودهای.» اما زندگی دکمه «استاپ» ندارد. نمیشود فیلم را به عقب برگرداند و از تلخیها فرار کرد. او که رفته، دیگر برنمیگردد و گریزی از واقعیت نیست؛ و صد افسوس که این روزها واقعیتهای اطراف ما، همه رنگ تلخی دارند.
در این شرایط دشوار، جایگاه فرهنگ و هنر و آدمهای فرهنگ و هنر در دل بحرانهای سیاسی و اجتماعی کجاست؟ همان آدمهایی که تمام این سالها در گوشه سالنهای کوچک تئاتر، یا با هزار دشواری در ساخت یک فیلم کوتاه یا بلند، در کنار هم جمع میشدند و با تمام سختیها تلاش میکردند… بماند که اصلاً بود و نبود این جماعتِ فعال در عرصه فرهنگ و هنر، انگار برای هیچ مدیر و مسئولی اهمیتی ندارد؛ اهمیتی ندارد، چون از آغاز با این مجموعه و قشر، شبیه بچههای سرراهی برخورد شده که تنها در موقعیتهای خاص، از آنها انتظار میرود کاری انجام دهند؛ آن هم نه هر کاری، بلکه اثری تولید کنند که بتواند در آن مقطع خاص مفید باشد، و یا اگر آن آدم فرهنگی و هنری اسم و رسمی دارد، بتوان از نام و آوازهاش در جهت مصاحبهای یا ساخت یک تیتر بهره برد. اما در مقابل، کسی به این نمیاندیشد که این جماعت فرهنگی و هنری نیز همانند سایر افراد این جامعه احتیاجاتی دارند؛ زندگیشان باید بچرخد، آنها هم نیاز به خورد و خوراک دارند، به سقفی بالای سر نیاز دارند، آنها هم مریض میشوند و خرج دوا و دکتر دارند و بالاخره روزی آنها هم نمیتوانند مثل دیگران فعالیت کنند و لاجرم به بیمه و بازنشستگی نیاز دارند تا حداقل محتاج کسی نباشند.
اگر در زمان هشت سال جنگ تحمیلی، زندگی با همه دشواریها و سختیها ادامه داشت و اتفاقاً همچنان برخی از آثار فرهنگی و هنری شاخص ما محصول همان دوره است، در این یک سال اخیر متوجه شدیم که هر بار بحرانی پیش میآید، این ماییم که از همه بیکستریم. اینقدر که گویی حرفه و شغل هر کسی – از کارمند و کارگر گرفته تا کاسب – در این کشور اهمیت دارد، اما شغل اهالی فرهنگ و هنر اهمیتی ندارد و با تعطیلی آن هم قرار نیست آب از آب تکان بخورد.
قطعاً همه ما که زاده این خاکیم و تن به مهاجرت ندادیم، چون چراغمان در این خانه میسوزد، دشواریها را میفهمیم و همچون دیگران تلاش میکنیم تا بمانیم؛ بمانیم تا روزهای تلخ هم بگذرد و باز در زیر آسمان ایران زیبا زندگی کنیم و بسازیم و خلق کنیم. قطعاً توجه به نیازهای اساسی برای زنده ماندن اهمیت دارد، نیازهای اساسی روح و روان جامعه هم از آن کمتر نیست. این خانه به همه آدمهایش احتیاج دارد؛ احتیاج دارد که جسم این جامعه همراه با روحش در یک مسیر التیام پیدا کند، که بیشک اگر اینچنین نشود، بالاخره روزگاری این شکاف و فاصله، زخمهای کهنهاش را نشان خواهد داد.
همانقدر که این روزها زنده ماندن و فائق آمدن از سختیهای زندگی اهمیت دارد، همدلی و حمایت از قشر فرهنگی و هنری هم مهم است؛ وظیفهای که باید متولیان فرهنگ و هنر – که عمری این عنوان را یدک میکشند – در این روزگار سخت برای یاری آن بر عهده بگیرند.
این جنگ شبیه هر جنگی در طول تاریخ، روزی به پایان خواهد رسید. همه ما که زیر آسمان ایران بزرگ زندگی میکنیم، به امید فردایی روشن برای همه اهالی آن و نسلهای آیندهاش هستیم؛ که «چو ایران نباشد تن من مباد».
در طول همه بحرانهای جهان و آنچه امروز به عنوان تاریخ میشناسیم، آنچه ماندگار مانده همان آثاری است که هنرمندان و نویسندگان هر دوره با چشمان بینا و ذهن آگاه خود ثبت و خلق کردهاند. قطعاً آنچه بر مردمان ما گذشته – که تنها به دنبال زندگی ساده و در جستوجوی آرامش و خوشبختی بودهاند – نیز روزی به شکل داستان، فیلم، تئاتر و موسیقی و… جاودانه خواهد شد.
آن سکانس پایانی اجارهنشینها شبیه روزگار ماست؛ همه ما در خانهای که دوستش داریم و حالا اسمش خانه، وطن و سرزمین است، زیر سقفی که همه ما را در خود جای داده زندگی میکنیم و در این هوای طوفانی، امیدواریم آن پرنده بر آن منبع آب ننشیند.
دلمان برای خانهای میسوزد که با سختی و دشواری در این همه سال در آن نفس کشیدیم؛ گاهی دستی به در و دیوارش کشیدیم، در همین خانه زاده شدیم، در این خانه جشنها گرفتهایم و سرودهای شادی خواندهایم، در همین خانه عزیزانی را از دست دادهایم و سوگواری کردهایم؛ خانهای که هرگز وجبی از آن را به بیگانه ندادیم و قرار است روزی گوشهای از همین خانه از جهان برویم. این روزها پناه هم بودن را از یاد نبریم.
