درگذشت بهرام بیضایی در غربت، آن هم درست در زادروزش، پانزده سال پس از غربتنشینی، و سپس خاکسپاری او در آن سوی دنیا، ابعادی فراواقعی به زندگی و کارنامهٔ این شخصیت بزرگ فرهنگی ایران بخشید که متفاوت با یک پایان متعارف است. ذهن اسطورهپرداز ما البته در خلق این ابعاد بیتأثیر نیست اما بیضایی یک چهرهٔ فرهنگی معمولی نبود و آنچه در شصتوچند سال فعالیتش، بهویژه در سالهای پس از انقلاب بر او گذشت، رنگ و معنایی دیگر به پانزده سال آخر زندگی و نقطهٔ پایانش بخشید؛ هرچند که به روایتی، در واقع «مرگ پایان کبوتر نیست.»
تبعید در فرهنگ لغات به عنوان یک مجازات رسمی برای متهم به کار میرود و «نفی بلد»، محروم کردن شخص از ماندن در محل دلخواه زندگیاش است. البته مهاجرت همواره با میل شخصی برای ارتقای سطح زندگی انتخاب میشود اما در تاریخ معاصر، مهاجرت از سر ناچاری به دلایل سیاسی، بهدرستی به عنوان تبعید – «تبعید خودخواسته» – خوانده شده است. گذشته از هنرمندان رشتههای مختلف در طول تاریخ، قرن گذشته شاهد فیلمسازان تبعیدی بسیاری بود که عرصه به دلایل سیاسی برای کار آنها در وطن خودشان تنگ شد؛ برخی بهواقع از سرزمین خود گریختند و برخی بهناچار مهاجرت کردند اما مصداق «تبعیدی» شدند؛ هرچند که برای برخی از آنها عنوان «مهاجر فرهنگی» هم با وضعیتشان تناسب دارد. بیلی وایلدر و اوتو پرمینجر از اتریش به آمریکا رفتند و فریتس لانگ و داگلاس سِرک از آلمان گریختند. بونوئل اسپانیایی، پاتریسیو گوسمان شیلیایی، فرناندو سولاناس آرژانتینی، کوستاگاوراس یونانی، گلوبر روشای برزیلی و کیشلوفسکی لهستانی به فرانسه رفتند. ایزنشتین و تارکوفسکی روس و آنگلوپولوس یونانی به دلیل سانسور و فشارهای سیاسی سالهایی از عمرشان را در خارج از کشورهایشان زندگی و کار کردند.
فهرست بسیار طولانیتر است. از میان فیلمسازان هموطن خودمان سهراب شهیدثالث شرایط و فضا را برای فیلم ساختن در ایران مساعد ندید و پیش از انقلاب، غربت را برای کار انتخاب کرد و پس از انقلاب هم به دلیل گرایش سیاسیاش نتوانست بازگردد و در انزوا به پایان زندگی رسید. داریوش مهرجویی پس از سه سال اقامت در فرانسه و ساختن یک مستند به ایران برگشت و موفقیت اجارهنشینها نویدبخش دورهٔ پرباری در کارنامهٔ او بود اما سانسور هیچگاه رهایش نکرد و آخرش هم آن مرگ فجیع و تراژیک. امیر نادری پس از ساختن دونده، با توقیف آب باد خاک دریافت که در اینجا شرایط برای ساختن فیلمهای دلخواهش مهیا نیست و (هرچند تقصیر را به گردن خسرو دهقان هم انداخت! اما) چهل سال پیش تصمیمش را گرفت و رفت و به هر حال با وجود دشواریهایی توانست تعدادی از فیلمهای مورد علاقهاش را بسازد. فهرست فیلمسازان ایرانی در خارج از مرزها را میتوان ادامه داد. چه آنها که آگاهانه عنوان «مهاجرت» را برگزیدند، چه آنها که مانند بهمن قبادی میتوانند مصداق «تبعید خودخواسته» باشند. تکلیف کسی مانند محمد رسولاف که با حکم ممنوعیت خروج به طور غیرقانونی از مرز گریخت معلوم است. کسانی هم هستند که در وطن تحت فشارها و محدودیتها به تعبیری در تبعید داخلی به سر میبرند!
بهرام بیضایی پیش از مهاجرت آخرش در سال 1389، یک بار دیگر هم در 1367 پس از مشکلاتی که برای شاید وقتی دیگر پیش آمد، ناامید عزم جلای وطن کرد اما نتوانست در غربت دوام بیاورد و برگشت. روزی را به یاد میآورم که در آستانهٔ سفرش، با دوستی به خانهٔ استاد در یکی از فرعیهای حوالی میدان انقلاب به دیدارش رفتیم. تتمهٔ وسایل خانه در کارتنها و بستههای ریز و درشت در اطرافش، در اتاقها و حیاط، بود و ما ناچار در حیاط خانه ایستادیم و در آن فضای غمانگیز گپ زدیم. حالوهوای استاد، آشکارا حاکی از اندوهی عمیق بود در برزخ امید و ناامیدی. میزانسن حیاط خانه با آن وسایل پراکنده در گوشه و کنارش، انگار یکی از همان چینشهای استادانهٔ صحنه در فیلمهای بیضایی برای ساختن مفهوم فضای انقراض بود.
اما مهاجرت پانزده سال پیش او که میتوان «تبعید خودخواسته» توصیفش کرد، بیپایان بود. در حالی که بیضایی در تمام این سالها با آرزو (و نه لزوماً امید) بازگشت، با دل خونین کار کرد و نوشت و چند اثرش را که در ایران امکان اجرا نیافته بود بر صحنه برد. اما یک تفاوت عمده میان غربت بیضایی و مهاجرت یا تبعید دیگر سینماگران ایرانی آن سوی مرز وجود داشت. اگر اصغر فرهادی داستانگویی است که میتواند حکایتهایی قابلدرک برای مردم غیرفارسیزبان روایت کند، اگر آدمهای شهیدثالث و نادری اغلب به زبان سکوت سخن میگویند، بهرام بیضایی یک هنرمند اصیل عمیقاً ایرانی است که «زبان» مهمترین عنصر و خشتهای بنای آثارش است و سایر عناصرشان همچون ساختار روایت، میزانسن و موسیقی و تدوین و صحنهآرایی و غیره حکم ملاط و ساروج را دارند. بیضایی نیز مانند علی حاتمی نمیتوانست مانند مهاجران و تبعیدیانی همچون وایلدر و لانگ و لوبیچ و دیگران به زبان بیگانه فیلم بسازد. بنابراین او با این که در این سالها بدون ترس از ناامنی و تهدید سانسور کارهایی که خواست و توانست انجام داد اما از این زندگی گلخانهای در رنج بود و حسرت کار کردن به زبان فارسی در سرزمین اجدادی و برای مردم میهنش را داشت. البته که بر صحنه آوردن آن همه نمایشنامه و آن همه فیلمنامه و به سرانجام رساندن همهٔ پروژههای تحقیقیاش فراتر از ظرفیت یک عمر طبیعی است اما حق هنرمندی مثل بیضایی بود که هر کدام را که بیشتر مایل است بر صحنه بیاورد یا جلوی دوربین ببرد.
بهرام بیضایی در یکی از ویدئوهایی که پس از مرگش بسیار در فضای مجازی دست به دست شد، گفت که آرزویش بازگشت به وطن است به شرط آن که خودش و خانوادهاش امنیت داشته باشند و او بتواند بدون سانسور کار کند تا امکان گذران زندگی برایش وجود داشته باشد. از یاد نمیبریم در همهٔ سالهایی که روشنفکران دگراندیش در معرض خطر بودند و چند نفر از آنان نیز به هلاکت رسیدند، بیضایی هم از جمله کسانی بود که بیم جانش میرفت. (مطلب جهانبخش نورایی را در همین شماره بخوانید.)
پس از مرگ او بسیاری از دوستداران بیضایی خواهان خاکسپاری او در ایران شدند اما دفن بیضایی در شمال کالیفرنیا، چه وصیت خودش باشد و چه تصمیم خانوادهاش، واکنشی بهحق و بیضاییوار به جفایی بود که در حق او شد. گویی ما و این خاک سزاوارش نیستیم. چون حتماً کسانی باید مدام برای ترمیم سنگهای شکستهٔ مزارش به سراغ آرامگاه او بروند. نمیدانم چه زمانی لیاقتش را پیدا خواهیم کرد؛ در آن صورت هم اگر جایگاه واقعی آثارش در فرهنگ این سرزمین درک شود، بنای یادبودی در وطن نیز برای ارج گذاشتن بر این شخصیت بیهمتا کفایت میکند؛ استخوانهایش هر جای دنیا که میخواهند باشند.