«تا سرانجام یک روز تئاتر به شکل تعزیه بر من ظاهر شد و مرا افسون کرد… من تا آن روز نمایشی به این حد جذاب ندیده بودم؛ حس کردم باید بایستم، حس کردم باید دلایلی را پیدا کنم که به او این همه فتنهگری و به من این همه شیفتگی داده است. او مرا متوجه فقرم کرد. مرا متوجه آن کسی کرد که من بودم… ناگهان دریافتم از چه چیزها پشت سرم خالی است و زمین زیر پایم چقدر بیبنیاد است. فهمیدم جراحات تاریخی من با بزک دیگران زیبا نمیشود، من تاریخ خواندم و خود را وارث وحشتی عظیم یافتم؛ اما توانستم آرامآرام صدای مردمی را بشنوم که در تاریخ گفته نشدهاند.»
بهرام بیضایی
در میانه دهه ۱۳۷۰ ماهنامه «آدینه» از برخی از هنرمندان و روشنفکران زمانه سؤالی پرسیده بود و گزارشی در این مورد منتشر کرده بود، سؤال این بود: «چرا مهاجرت نمیکنید؟» اکثر پاسخدهندگان بهصورت مفصل به این پرسش پاسخ داده بودند. اما آنچه در ذهنم ماندگار شده پاسخ بسیار کوتاه بهرام بیضایی بود که در جواب گفته بود: «دلیلی نمیبینم با مهاجرت از ایران عدهای را در اینجا خوشحال کنم.» بیضایی اما از ایران رفت، در آمریکا و در استنفورد باز برای زبان و ادبیات پارسی نوشت و کار کرد و چند اثر نمایشی به صحنه برد و حالا در سالروز تولدش در دیار غریب درگذشت.
بهرام بیضایی یک روز سرد زمستان، دقیقاً ۵ دی ماه ۱۳۱۷ متولد شد و ۸۷ سال بعد در همان روز در قارهای دور از زادگاهش درگذشت. قطعاً روزی که از ایران رفت، عدهای خوشحال شدند و اما تردیدی ندارم هزاران برابر آنها جماعتی غمگین شدندً شبیه امروز و این خبر تلخ که بیضایی از جهان رفت. هیچ کسی تصور نمیکرد روزی شاهد جلای وطن از سوی بیضایی باشد، او که ریشههایش در ادبیات و تاریخ این سرزمین گسترانده شده بود و هر فیلمنامه و نمایشنامهاش نگاهی عمیق به تاریخ و زبان پارسی داشت. حتی در دورهای که نتوانست فیلمنامههایش را به فیلمهای بیشتری تبدیل کند و یا حتی سالها طول بکشد تا نمایشی بر صحنه ببرد و حتی برخی از آثارش اجازه اجرا از سوی هیچ کارگردان دیگری را پیدا نکند.
بهرام بیضایی هنرمند کمکاری نبود. نگاهی به فهرست نوشتههایش گواه این مدعاست، اما در طی چند دهه فعالیت مستمر تنها ۱۵ نمایش و ۱۴ فیلم سینمایی ساخت. ولی در مقابل چندین برابر این آثار نمایشنامه، فیلمنامه و پژوهش از وی به یادگار مانده است. او جلوهای از یک هنرمند و روشنفکر چندبعدی را به ما عرضه کرد، چندبعدی از این نظر که توانایی این را داشت با همان کیفیتی که مینویسد، فیلم بسازد، تئاتر کارگردانی و طراحی کند، پژوهشهای ماندگار مانند «نمایش در ایران» را به مخاطب عرضه کند و همواره بر سر هرچه که به آن معتقد بود ایستاد و تخطی نکرد.
در میان فیلمسازان موسوم به موج نوی سینما، روایت بیضایی چیزی منحصربهفرد بود که شباهتی به آثار مسعود کیمیایی، داریوش مهرجویی، ناصر تقوایی، علی حاتمی و عباس کیارستمی نداشت. جهان سینمای آنها هرکدام مؤلفههایی متفاوت داشت. اما سینمای بیضایی ریشه در تاریخ داشت و نگاه ژرفاندیش او به زنان، چه در تئاتر و سینما و رسیدن به مؤلفهای ویژه، از او کارگردانی متفاوت ساخت که همواره در سینما به این که دیالوگها و بازی بازیگرانش جلوهای نمایشی دارد معروف بود. هرچند برخی این موارد را به عنوان نقطه ضعف آثار او مطرح میکردند اما در حقیقت این نگره و نگاه خود او بود که تلاش داشت این پیوند را ایجاد کند و همین باعث شده تا او جزو معدود کارگردانانی باشد که بدون نیاز به دیدن تیتراژ میتوان فهمید شاهد فیلمی از بیضایی هستیم.
در بین فیلمسازان مرد و زن سینمای ایران، زنان در آثار بیضایی نقشی ویژه دارند. این زنان هستند که در آثار او در مقابل جبر زمانه ایستادگی میکنند و تلاش میکنند جهان پیرامون خود را تغییر دهند، حتی اگر این تغییر به قیمت از دست دادنها و آسیبهای بسیار باشد. همانگونه که در مرگ یزدگرد این زن آسیابان است که بر همهچیز میشورد و حرف میزند یا در باشو غریبه کوچک این نایی است که یکتنه بار خانواده را بدون همسر به دوش میکشد و همزمان با جهان اطرافش میجنگد، یا گلرخ که در سگکشی میجنگد، آسیب میبیند و باز ایستادگی میکند. بیضایی از این هم فراتر رفته است. او نخستین فیلمسازی است که در زمانهای همچون دهه ۱۳۶۰ برای نخستین بار در فیلم شاید وقتی دیگر به موضوعی متفاوت مانند تردید یک شوهر فیلمساز به همسرش میپردازد که در آن دوره اثری بسیار جسارتآمیز است، یا در دهه ۱۳۷۰ با مسافران دست به ساختارشکنی عجیب در فیلم میزند. زمانی که هما روستا مقابل دوربین و همان ابتدای فیلم مرگ مسافران را اعلام میکند تا آن روایت غریب از دل آینه و امید مادربزرگ شکل بگیرد. در دهه ۱۳۸۰ قهرمان فیلم سگکشی را یک زن نویسنده قرار میدهد که باید در دل خیابانهای در حال تغییر شهر وارد جهانی مخوف از اتفاقات تلخ شود و در واپسین فیلمش وقتی همه خوابیم مناسبات پشت پرده سینمای ایران را باز از جهان نگاه بازیگر زن فیلم به نقد میکشد که گویی تبدیل به سرنوشت او و آخرین فیلم سینماییاش میشود.
در جهان نمایشنامههای بیضایی باز هم زنان هستند که تأثیری شگرف بر جهان خود دارند. افرا است که در نمایشنامه افرا، یا روز میگذرد مورد ظلم و تهمت قرار میگیرد و برای اثبات خود مبارزه میکند. در مجلس ضربت زدن اگرچه داستان حول محور نویسنده و متن ناتمام اوست اما جلوهای ویژه از شخصیت قطام نمایان میشود و در ندبه که گویی تعزیهای بر دوران مشروطیت در ایران است باز زنان هستند که راوی تاریخ میشوند.
بهرام بیضایی در عالم هنر و ادبیات با نگاهی ویژه به اسطورههای تاریخی پرداخت و بیآن که در دام ناسیونالیسم افراطی گرفتار شود، تلاش کرد به عنوان نگاه ناظر از بیرون به آن بنگرد. او راوی روایت است نه قضاوتکننده و به همین دلیل است که میتواند با هر نگاهی آثارش را دید، شنید و خواند. اگر زمانی فردوسی در شاهنامه تلاش کرد زبان پارسی را از گزند نابودی نجات دهد و داستان پیروزیها و شکستها را از دل اسطورهها روایت کند، بهنوعی بیضایی در جایگاه فردوسی زمانهاش تلاش کرد از دل همان داستانها، روایتی تازه و متناسب با جهان پیرامون خود خلق کند. همانگونه که در چریکه تارا (نخستین فیلم توقیفی در سینمای پس از انقلاب)، تارا شمشیر بازمانده از پدربزرگ را مییابد که در پی خود تباری را به دوش میکشد و از دل دریا است که مرد تاریخی از دل اسطوره و گذشته وارد جهان زن میشود. یا در فیلمنامه سیاوشخوانی (که حسرت ساخت آن توسط بیضایی تا ابد در دل علاقهمندانش خواهد ماند) او هوشمندانه مراسم سیاوشخوانی را میان دو روستای همجوار روایت میکند که بهصورت موازی هم روایت اهالی روستا است و هم داستان سیاوش شاهنامه و مهمتر این که در تمام این فیلمنامه بهطور ویژه تنها از عبارات و کلمات پارسی بهره برده است. از این دست هوشمندیها در آثار بیضایی کم نیست و نباید فراموش کرد او علاوه بر ساخت آثاری متفاوت و پیشرو از زمانه خود در سینما و تئاتر اگرچه بیشتر سراغ مضامین کهن در ادبیات رفت مانند عیّار تنها، ندبه، کارنامه بندار بیدخش، آرش، مرگ یزدگرد و… اما در برخی آثارش مانند دنیای مطبوعاتی آقای اسراری، مجلس ضربت زدن، افرا و اشغال و… داستان روز را با شخصیتهای امروزی روایت میکند ولی در دل آن به سراغ همه تنگناهای تاریخی میرود تا به مخاطب بیاموزد آنچه در دیروز اتفاق افتاده در تاریخ تکرار میشود.
بیضایی در مقام یک معلم دلسوز با همه تنگناها و محدودیتها تمام توانش را به کار بست تا نمایشهایش را بر صحنه ببرد و فیلم بسازد و با هر اثرش چیزی جدید به بیننده بیاموزد. نسلهای بسیاری، بهخصوص در تئاتر ایران از سرچشمه هنر ادیبانه او بهره بردهاند، چه با دیدن فیلمها و نمایشهایی که ساخت و چه با خواندن تمام فیلمنامهها و نمایشنامههایی که حسرت ساخت و اجرایش بر دل بیضایی و ما ماند. اما آموزگار بودن بیضایی محدود به این نیست. او آثار مختلفی چه در زمینه پژوهش و چه در زمینه شناخت تئاتر و سینما به مخاطب عرضه کرده و حتی در دل مصاحبهها، مقالات و پیامهای نوشتاریاش به مناسبهای مختلف مانند پیامش در بزرگداشت ناصر تقوایی، یا پیامهای سالروز تولدش هم همچنان آموزگار است. ذات آموزگار بودن در بیضایی از دل آموختن بیپایان او نشأت میگیرد، هنرمندی که تا روز رفتن هم در پی آموختن است و همین باعث میشود ناخودآگاه در ارائه آنچه آموخته هم شوری غریب داشته باشد. در حقیقت بیضایی جز همین تصویری که از او میشناسیم، نیست. همان هنرمند سپیدمو با چشمانی به رنگ آسمان که بهآرامی و شمرده از اعماق قلبش با دوربین و کاغذ سخن میگوید. برای هنرمند بزرگی چون بیضایی قطعاً ۱۴ فیلم و ۱۵ اجرای تئاتر در طول ۶ دهه فعالیت بسیار اندک است. همین حسرتی عظیم را در دل مخاطب علاقهمند به او ایجاد میکند که ایکاش مجال بیشتری بود تا فیلم میساخت، نمایشهایش را به صحنه میبرد و در تمام اینهمه سال میشد از ثمره سالها تحقیق و پژوهش آموخت.
در دهه ۱۳۸۰ بهرام بیضایی برای اکران سگکشی به شیراز دعوت شد. تالار حافظ شیراز مملو از جمعیت شد، تا جایی که هر دو طبقه و پلهها هم پر از جمعیت بود و او با مهربانی به همه سؤالها پاسخ داد و در مورد فیلم گفتوگو کرد و با مناعت طبعی عجیب اعلام کرد اجرای نمایشنامههایش در سراسر ایران نیازی به مجوز او ندارد و تنها در صورت اجرا در تهران خواهش کرد برای اجرا دعوتش کنند. این که نویسندهای مانند او که رنج نوشتن را سالیان سال به دوش کشیده اینچنین بی هیچ منتی کارهایش را رایگان در اختیار هنرمندان بگذارد دیگر از سوی هیچ نمایشنامهنویسی ندیدیم.
و حالا بیضایی فرسنگها دور از وطن، چهره در نقاب خاک کشیده و گویی این سرنوشت تلخ نسل ماست که باید شاهد از دست رفتن بزرگان فرهنگ و هنر باشیم، همانگونه که سوگوار علی حاتمی شدیم، در از دست دادن ناگهانی عباس کیارستمی قلبمان به درد آمد، در مرگ فجیع مهرجویی گریستیم و با درد ناصر تقوایی را بدرقه کردیم، حالا باید برای رفتن بیضایی مرثیهسرایی کنیم. هرچند هنرمند این موهبت را در اختیار دارد که با آثار بهجاماندهاش به وسعت جهان در روزگاران آینده زنده بماند و بیضایی به مدد فیلمها، نمایشها و آثار مکتوب و تصویریاش همچنان آموزگار نسلهای مختلف فرهنگ و هنر خواهد بود.
یک پاسخ
محدودیت های بعد از سال 84 فیلم زیر متوسط وقتی همه خوابیم به دلیل همان محدودیت ها و وقایع 88 و دو چندان شدن محدودیت دیگر چاره ای برای بهرام بیضایی نگذاشت که بماند و اثری ضعیف بسازد برای بقا و لااقل در خارج اندوخته هایش را تدریس کرد