Search

مرگ یک عشق‌فیلم عاشق

برای درگذشت شهباز عباسی، هنرمند پیشکسوت سینما و تئاتر

برای یک فیلم‌بین حرفه‌ای یا یک عاشق سینما، واقعیت همیشه چون پتک محکمی بر سرش می‌خورد، واقعیتی که سال‌ها تلاش کرده در سالن‌های سینما از آن فرار کند. سینما مأمن معجزه‌هاست؛ در سالن‌های تاریک سینما است که عاشق‌ها به هم می‌رسند و یا درنهایت با عشق جان می‌دهند. قهرمان فیلم آخرش بر همه موانع پیروز می‌شود و شادمان بر پرده لبخند می‌زند و در رؤیاپردازی‌های سینماست که هیچ بازیگری نمی‌میرد و جان نمی‌دهد، برخلاف زندگی حقیقی که مرگ و درد را چاره‌ای نیست. کاش زندگی مثل فیلم بود، شبیه گنج قارون یا فیلم‌های هندی با پایان خوش تا این‌همه زجر و تلخی را نیازی نبود آدمی تحمل کند. اصلاً مثل این‌همه فیلم ویدئویی که با هم دیدیم می‌شد همه‌چیز را با یک دکمه ساده به عقب راند و روزگار خوبش را زندگی کرد، قبل این غم و مریضی و ناراحتی اِستُپ کرد و باز هزارباره فیلم را به عقب برگرداند.

روزی که یادداشتم در مورد زنده‌یاد فردین در ماهنامه «فیلم امروز» را به او نشان دادند و با شوقی عجیب خواند، چیزی گفت غریب که دلم را سوزاند اما آن‌روز جدی نگرفتم، گفت اگر روزی مُردم یادداشتی به همین شکل برای من هم بنویس. حالا این سطرها قول من است به مردی که عمرش را وقف فرهنگ و هنر کرد و در تنهایی و سکوت در اوج بیماری هم دست از کار نکشید. شهباز عباسی اردیبهشت ۱۳۳۳ در آبادان متولد شد و از همان کودکی مشتری پروپاقرص سینماهای آبادان بود، عاشق فیلم‌های وسترن و کلاسیک اما بیشتر از همه سینمای فارسی را دوست داشت. عجیب این بود در همه سال‌های دوستی با او اگرچه بیشتر از همه محمدعلی فردین را دوست داشت اما به شکلی بی‌دریغ از همه بازیگران آن سینما با احترام یاد می‌کرد و هر زمان اتفاقی در شبکه‌ای فیلمی قدیمی پخش می‌شد برایش بازیگر دیگر فرقی نداشت، گویی تکرار صدباره فیلم‌های فارسی باز او را به سالن‌های سینمای کودکی و نوجوانی‌اش می‌برد. خاطرات او از سینما بخشی از همه دیدارها و فیلم دیدن‌های ما بود، نه‌تنها فیلم حتی خود سینما و سالنش هم برایش در حکم یک معبد امن و قدیمی بود. از سینما مهتاب تا مولن روژ و حتی خاطره‌ای که از روز سوختن سینما رکس داشت که با دیدن دود از خیابان‌های اطراف خود را به سینما رسانده بود و غریب این که می‌گفت شب قبل در سینما برای بار چندم گوزن‌ها را دیده بود و آن روز چون سر کار بود به سینما نرفته بود.

شهباز عباسی از همان کودکی عاشق تصویر و دیالوگ شد، جزو معدود آدم‌هایی که سینمای و فیلم، جوانمردی فردین و بزن‌بهادر بودن بیک‌ایمانوردی برایش در حکم مدرسه بود پس همه تلاشش را به کار بست تا همانند فردین فیلم‌ها زندگی کند و در نوجوانی حضورش بر تشک کشتی مدیون همین روحیه و پیشینه فردین و تختی بود. همان عشق به سینما او را از آبادان با قطار به تهران می‌کشاند تا سفری دلنشین را تکرار کند؛ برای دیدن فیلم، به شوق دیدن ستاره‌ها در ارباب جمشید و تمام عکس و پوسترهای جمع‌شده از فیلمفارسی‌های آن روزگار.

 برای رادیو نفت آبادان داستان نوشت و کم کم کارش به قطعات نمایشی رسید. در آبادان جذب گروه‌های تئاتری آن دوره شد و به‌صورت خودآموز نوشتن فیلم‌نامه و نمایش‌نامه را آموخت که بعضی از آثارش در آبادان روی صحنه رفتند. آغاز جنگ شروع آوارگی‌های او بود، اما در اوج بحران هم عشقش کتاب و فیلم و تئاتر بود. به واسطه شغلش راهی بوشهر شد و در کنار استاد ایرج صغیری فعالیت خود را آغاز کرد و جزو اولین گروه‌های تئاتر استان‌ها بودند که با نمایش :در سوگ سوخته لنج» راهی جشنواره ملی تئاتر فجر شد. حضورش در بوشهر او را به انجمن سینمای جوان کشاند و با دوربین‌های سوپر ۸ و ۱۶ فیلم‌سازی کرد. چند فیلم کوتاه ساخت و درنهایت فیلم‌نامه بسیاری از فیلم‌ها را نوشت و در برخی بازی کرد. در میانه دهه ۱۳۶۰ و در اوج جنگ تحمیلی، در جبهه‌ها هم‌زمان که می‌نوشت و هم‌چنان کتاب بخشی از روزگارش بود، مجروح شد و ترکش‌های یادگار جنگ را تا روز رفتن در جان داشت. به واسطه مجروح شدن به تهران منتقل شد و در تهران هم به فعالیت خود ادامه داد و جزو اولین هنرمندانی بود که در شکل‌گیری جشنواره فیلم و عکس پلیس نقش داشت. درنهایت پس از دوره‌ای کوتاه در تهران راهی بوشهر و بعد شیراز شد و پس از سال‌ها خانه‌به‌دوشی در شیراز آرام گرفت.

آشنایی‌ام با شهباز عباسی که هم‌سن‌وسال امروز من بود، در دهه ۱۳۷۰ آغاز شد. از بوشهر با خانواده پدر راهی شیراز شده بود و پس از پرس‌وجو تالار ابوریحان را به عنوان اصلی‌ترین محل اجراها و گردهمایی گروه‌های نمایشی پیدا کرده بود و از همان ابتدا با انبوهی طرح و نوشته پا به میدانی گذاشته بود که در آن روزگار چندان به هر تازه واردی فارغ از هر سن‌وسال روی خوش نشان نمی‌داد. اما شهباز عباسی خستگی‌ناپذیر ایستاد و به‌آرامی جمع و آدم‌های شبیه به خودش را پیدا کرد و نوشت، کارگردانی کرد و تا چندین هفته پیش از درگذشت هم روی صحنه تئاتر حضور داشت.

در همه این سال‌ها در تعداد بسیاری از فیلم‌های کوتاه، سریال‌هایی مانند سووشون، روز خون و… بازی کرد و اکثر فیلم‌نامه‌هایش در کمد و کشو میز باقی ماند و هرگز به پرده نرسید. شهباز عباسی یکی از هزاران استعداد هدرشده و قدرنادیده در سینما و تئاتر ایران است. نادیده گرفته شده به صدها دلیل که مهم‌ترینش همان عدم توزیع عادلانه امکانات در نقاط مختلف کشور است، که هم‌چنان هر عاشقی باید رنج سفر و آوارگی را بر خود هموار کند تا به پایتخت برود و آن‌جا دیده شود در حالی که اکثریت هنرمندان روی صحنه و پشت‌صحنه در همان تهران را هنرمندان مهاجر از سراسر ایران تشکیل می‌دهند. اما شهباز عباسی‌ها چراغ‌شان در همان خانه می‌سوزد و همه عمر تلاش می‌کنند در خانه خودشان موفق باشند، فیلم بسازند، بنویسند و تأثیرگذار باشند اما گویی این سرنوشت اندوهناک همه آن‌هایی‌ست که قدرنادیده در دیار خود با انبوهی طرح و ایده بسیار چهره در نقاب خاک بکشند، همان‌گونه که شهباز عباسی این مسیر را تا مرگ رفت.

حالا در دل هر فیلم سیاه‌وسفید ایرانی و خارجی، در همه آوازخوانی‌های ایرج بر لبان فردین، تمام نگاه‌های مردانه ناصر، یا شوخی‌های پیتر فالکی بر دوبله بیک ایمانوردی یا هر صحنه‌ای از کوچه پس‌کوچه‌های این شهر و دیار، هر فیلم وسترن، بر هر صحنه تئاتر یا دود سیگار کنار استکان داغ چای، شهباز عباسی است که هست و نفس می‌کشد.

QR Code

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *