رضا ناجی همیشه خودش بوده، خودِ خودِ خودش! یک مرد تبریزی که از مکانیکی شروع کرده و به نیروی هوایی ارتش پیوسته و بعد از سالها بازنشسته شده و دست تقدیر او را به سینما کشانده است. بعد از ایفای یکی دو نقش گذرا در سینما، از بین صدها متقاضی بازیگری، چشم مجید مجیدی را گرفت و نقش پدر خانواده را در فیلم بچههای آسمان به او بداد. ناجی مثل اکثر مردان قدیم همه کار بلد است، از دوچرخهسواری و قند شکستن گرفته تا باغبانی و بنایی و لولهکشی و تعمیرکاری! حالا قرار است همه اینها را جلوی دوربین اجرا کند. ملاحت، پشتکار ذاتی و عشق ابدی به بازیگری باعث میشود که همه کارها را با ظرافت و جذابیت اجرا کند و به دل مخاطب بنشیند، تا جایی که حتی لهجه غلیظش به هنگام فارسی صحبت کردن هم تبدیل میشود به وجه مشخصه شخصیتهایی که بازی میکند. او در بچههای آسمان پدری زحمتکش از طبقه فرودست جامعه است که علیرغم تلاش بسیار همیشه هشتش گروی نهش است و حتی از تأمین نیازهای اولیه خانواده، از جمله خرید کفش برای بچهها و قند برای چای خوردن هم عاجز است. ولی با اینحال چنان پاکدست است که حتی انبوه قندهای مسجد هم باعث نمیشود که چایش را با آن شیرین کند و انگار به آن فقر و نداری مفتخر است. نامزد شدن فیلم برای اسکار بهترین فیلم غیرانگلیسیزبان باعث شد که فیلم سروصدا کند و بارها و بارها دیده شود و ارزش کار ناجی چند برابر بیشتر پیش چشم مخاطبان جلوه کند. و این شروعی میشود برای ماجراجوییهای رضا ناجی در پیرانهسری!
موفقیت بچههای آسمان به مذاق مجیدی و ناجی خوش میآید و آن دو در فیلم باران هم این همکاری را ادامه میدهند و ناجی اینبار نقش یک سرکارگر را بازی میکند که تعدادی کارگر افغان و ایرانی زیر دستش کار میکنند و رابطه عاشقانهای بین یکی از کارگران آذربایجانی و دختری افغان که از سر نیاز برای کارگری لباس پسرانه پوشیده آغاز میشود. اینجا هم جذابیت اصلی فیلم رضا ناجیست و کار را پیش میبرد. سه سال بعد او نقش یک روحانی روستانشین در دامنه سبلان را بازی میکند که در کار رتقوفتق امور شرعی روستاهای همجوار است و در کنار آن در کار دامداری و انجام کارهای روزمره یک روستاییست، از تمیز کردن طویله و علوفه دادن به گاو و گوسفند گرفته تا برف پارو کردن. فیلم او (رهبر قنبری) به زبان ترکی است و دستوبال ناجی بازتر از پیش برای تلاش در جهت یکی شدن با نقش. داستان در جایی جذابتر میشود که این روحانی ساده پیشنهاد امامت جمعه اردبیل را دریافت میکند و حالا در یک دوراهی سخت قرار گرفته است. اتمسفر فیلم و فضای زمستانی و سرمای کشنده دامنه سبلان در ادامه گم شدن در بین کوه و کمر و مه غلیظ و برف و کولاک برای یک بازیگر در آن سنوسال مرارتهای صدچندان را طلب میکند که رضا ناجی بهخوبی از پس همهاش برآمده و توانسته تصویری باورپذیر از نقش ارائه دهد. حتی حضور در فیلم باغهای کندلوس (ایرج کریمی) به نقش مردی مرموز که در جاده یکدفعهای پیدا میشود و سعی در رفع عیب ماشین در راه مانده دارد، بیشتر شبیه ملکالموتیست در قامت یک رهگذر، چنان دلنشین است که مخاطب هر کدام از جملههایش را به گونهای دیگر تفسیر میکند و به قول یکی از قهرمانان داستان: «در طول عمرم اینقدر مزخرف درست نشنیده بودم!»
اما قصه اصلی موفقیت جهانیاش با فیلم آواز گنجشکها (مجید مجیدی) نوشته شد و در حالی که در طول سالهای سال بهندرت یک بازیگر ایرانی جایزهای از یک فستیوال معتبر خارجی برده بود، رضا ناجی در کمال ناباوری جایزه خرس نقرهای بهترین بازیگر مرد در جشنواره برلین را به خود اختصاص داد، آن هم در حضور رقبایی سرسخت و پرافتخار چون دانیل دی لوییس با فیلم خون به پا میشود و بن کینگزلی! چیزی که شاید امروز بعد از گذشت نزدیک دو دهه هم چندان باورپذیر نمینماید و این در حالیست که خود ناجی قبل از رفتن به برلین کمترین امیدی هم برای دریافت جایزه نداشت و فقط صرف حضور در آلمان و گردش در برلین، بعد از عمری خدمت در ارتش که سفر خارج را ممنوع میکرد انگیزه رفتن به برلین عنوان شد. این اوج بازیگری رضا ناجی بود. در همان نقش پدر فقیر خانوادهای که تیرهروزیهای روزگار یکی پس از دیگری بر سرش میبارد و او خم به ابرو نمیآورد و سعی میکند دوباره برخیزد. این آخرین همکاریاش با مجیدی بود و بعد از آن بیشتر در فیلمهای کمدی حضور پیدا کرد که شاید مهمترینش نهنگ عنبر (سامان مقدم) بود و در بقیه خروجی کار چندان چشمگیر نبود.