Search

و چند تصادف سادهٔ دیگر

سرمقاله شماره ۵۸

در حالی که یک تصادف ساده از طرف سینمای فرانسه به آکادمی اسکار برای حضور در رقابت‌های بهترین فیلم بین‌المللی معرفی شده و در فهرست اولیهٔ پانزده فیلم منتخب این رشته هم وارد شده و هیچ بعید نیست که در فهرست نهایی نیز باشد و حتی اسکار هم بگیرد، این‌جا برای سازنده‌اش جعفر پناهی به اتهام «فعالیت تبلیغی علیه نظام» حکم غیابی «یک سال حبس تعزیری، دو سال ممنوعیت خروج از کشور و دو سال ممنوعیت عضویت در گروه‌ها و دستجات سیاسی و اجتماعی» صادر شد. پناهی که از پانزده سال پیش به اتهام‌های مشابه محکومیت‌های مشابهی (به اضافهٔ ممنوعیت از فیلم‌سازی) داشته و دو بار هم مدتی زندانی بوده، با وجود همین ممنوعیت‌ها در این سال‌ها چند فیلم ساخته و فیلم‌هایش را به جشنواره‌ها فرستاده و جایزه گرفته و در سینماهای دنیا اکران کرده، تصادفاً با پایان دورهٔ ممنوعیت خروجش، در زمان صدور این حکم در خارج از کشور بوده (و هست) اما اعلام کرده بعد از مراسم اسکار برمی‌گردد؛ چه بسا تصادفاً با یک مجسمهٔ اسکار.

در کنار این تصادف ساده، طی ماه گذشته مثل ماه‌های پیش از آن، دور و بر ما پر از این تصادف‌های ساده بود. بدون ترتیب اهمیت، مثلاً می‌شود اشاره کرد به رکوردشکنی نرخ دلار که پس از عبور از مرز صدهزار تومان افسار پاره کرد و به‌سرعت مرز 130 را هم پشت سر گذاشت و حالا که این سطور را می‌خوانید شاید تصادفاً قله‌های رفیع‌تری را هم فتح کرده باشد. ما هم مانده‌ایم که با افزایش سرعت هزینه‌ها آیا مثل ارزاق عمومی و انواع کالاها که هفته به هفته قیمت‌های‌شان را بالا می‌برند می‌توانیم قیمت مجله را هر شماره بالا ببریم و انتظار داشته باشیم در این تنگنای معیشت، مردم باز هم مجله بخرند؟

همهٔ تصادف‌ها هم البته جنبهٔ اقتصادی ندارند اما حلقه‌ای از زنجیرهٔ تصادف‌های سرزمین ما هستند که خیلی ساده اتفاق می‌افتند و آن قدر عادی شده‌اند که به آن‌ها عادت کرده‌ایم. از جمله این که در همین ماهی که گذشت، تصادفاً جشنوارهٔ جهانی فیلم فجر در شهر گل و فرهنگ، شیراز زیبا، برگزار شد در حالی که تا یک هفته پیش از آن خبری از فیلم‌ها و بخش‌های آن اعلام نشده بود و به شکلی شتاب‌زده، فقط برگزار شد تا حتماً برگزار شده باشد. از طرفی وقتی یک جشنوارهٔ فجر در بهمن برگزار می‌شود چه اصراری است که جشنواره‌ای به همین نام در تاریخی دیگر و شهری دیگر برگزار شود؟ حالا بماند که چند دوره از این جشنوارهٔ جهانی به شکلی آبرومند در تهران برگزار شده بود که در دولت سیزدهم گفتند کار نادرستی بوده و آن را دوباره متصل کردند به جشنوارهٔ داخلی بدون این که در آن سه سال پیوند دوباره اصلاً حضورش همراه جشنوارهٔ داخلی فجر معلوم باشد؛ فایده‌اش که بماند. حالا هم که تصمیم گرفتند دوباره آن را مستقل برگزار کنند و برای تأکید بر این جدایی و استقلال شهرش را هم عوض کردند تصادف‌های ساده وضعیتی ایجاد کرد که هر رویداد آن به ضد خودش بدل شد. رویکرد امنیتی برای کنترل همهٔ جزییات، جشنواره‌ای را که در دورهٔ مدیریت رضا میرکریمی تبدیل به رویدادی آبرومند شده بود هر اتفاقش فقط موج منفی ایجاد کرد، طوری که ستاره‌ای مثل نوری بیلگه جیلان که برای اعتبار بخشیدن به این رویداد برای ریاست هیأت داوران دعوت شده بود در هیچ جای جشنواره ظاهر نشد و کسی او را در شیراز ندید.

این وسط چند تصادف ساده هم در عالم رسانه‌های مجازی رخ داد که تأییدی بر بلبشوی حاکم است. تاک‌شوها و برنامه‌های گفت‌وگومحور و تفریحی فضایی به وجود آورده‌اند که دیگر انگار کسی حوصله ندارد بنشیند به گفت‌وگوی جدی دو نفر گوش کند. باید حتماً آدم‌ها – حتی به صورت توافقی و طبق سناریوی اتاق فکرشان – حسابی از خجالت همدیگر دربیایند، افشا کنند، تحقیر کنند، سربه‌سر همدیگر بگذارند و خلاصه حرف‌هایی جنجالی زرد و بامزه‌ای را با فریاد و خنده و ریسه به همدیگر بزنند تا کاربران تفریح کنند، تکه‌هایی از آن‌ها وایرال شود و با افزایش آمار بازدید و لایک و کامنت، درآمدشان بالا برود. اصرار بر فیل هوا کردن و وایرال شدن به هر قیمت منجر به گاف‌های عجیب و ساده‌ای می‌شود مثل سنگ پرتاب کردن به طرف نمادهای ملی در برنامه‌ای که آخرش باید سازندگان و مجریانش بیایند با لحنی ملتمسانه (و مقداری هم ناشیانه) عذرخواهی کنند و یا آن یکی برنامهٔ دیگر به دلیل حرف‌هایی که تصادفاً عفت یا عصمت عمومی را جریحه‌دار کرده توقیف می‌شود. جدا از برنامه‌های معدودی که می‌توانند تبلیغ یا اسپانسر جذب کنند این فضا بیش‌تر با اتکا به درآمد ارزی یوتوب به وجود آمده که مطمئن‌ترین درآمد فضای مجازی برای تولیدکنندگان مستقل و منفرد محتوا است (یا بود) اما یک تصادف ساده در همین اواخر آذر باعث شد این درآمد قابل‌توجه هم اسیر طوفانی شود که حاصل تحریم‌ها و انزوا و طرد شدن کشور ما از جامعهٔ جهانی است. این تصادف ساده که حالا دیگر حتماً از کم‌وکیف دلایلش خبر دارید نشان می‌دهد که مکانیسم ماشه به‌سرعت دارد فشارها را افزایش می‌دهد؛ حلقهٔ محاصره روزبه‌روز تنگ‌تر می‌شود و ادامهٔ فعالیت‌های رسانه‌ای دشوارتر.

تصادف‌های سادهٔ دور و بر ما (حتی در زمینهٔ سینما و رسانه) هم محدود به همین موارد اندک نیست. تعدادشان بسیار بیش‌تر است. اما این‌ها را بهانه کردیم برای پرداختن به همان یک تصادف سادهی جعفر پناهی در قالب چند مقاله و نقد در صفحات بعد، که نمونه‌ای از تصادف‌های سادهٔ پیرامون ماست. فیلمی متعلق به سینمای زیرزمینی (که البته نمی‌توانسته مثل بقیهٔ فیلم‌های زیرزمینی مخفیانه ساخته شده باشد)، به معتبرترین جشنوارهٔ دنیا فرستاده می‌شود، نخل طلا و بعدش جایزه‌های دیگر می‌گیرد اما هنگامی که فیلم در فضای مجازی پخش می‌شود موجی از حیرت و پرسش در میان هموطنان ما برپا می‌شود که: یعنی واقعاً کن به چه چیز این فیلم جایزه داده؟ (و تازه این وسط حرف‌های آریل دورفمان نویسندهٔ نمایش‌نامهٔ مرگ و دوشیزه و اشاره به مذاکرات فیمابین هم منتشر شده.) این پرسش‌ها در حالی مطرح می‌شود که خشم و نارضایتی هم در فضا موج می‌زند و چنین فیلمی لااقل می‌توانسته خاصیت دل‌خنک‌کنی داشته باشد اما به جایش فقط تردیدها و پرسش‌ها را به وجود آورده است. ما هم در چند مطلب این شماره به مقداری از همان حرف‌ها و تردیدها از چند زاویه پرداخته‌ایم که شاید تصادفاً چندان هم ساده نباشند.

QR Code

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *