یکی از آرزوهایم این است که آن درختان تیره،
که آن قدر پیر و استوارند که بهندرت وزش نسیم را نشان میدهند،
تنها نقابی از تاریکی و اندوه نباشند.
رابرت فراست
فیلم، اقتباسی چشمگیر از رمان کوتاهِ دنیس جانسن است که زندگی یک مرد را از تولد تا مرگ، به مروری تصویری-احساسی بدل میکند. رابرت گرینیر کارگریست که به صورت دورهای در مسیر ساخت راهآهن، درختان جنگلها را قطع میکند و به همین دلیل مدتهای طولانی از خانوادهاش دور میماند. او در دنیایی که بهسرعت در حال تغییر است، دچار بیثباتی، تنهایی و اندوه فهم معنای زندگیست، گیرافتاده بین پیشرفت بیرونی و فروپاشی درونی. پیشرفت راهآهن، همزمان که نشانهٔ ظهور تمدن به شمار میرود، جلوهٔ ترسناکی از تخریب زیستگاه بشر نیز به شمار میآید. این فیلم بهمرور ابعادی اسطورهای به خود میگیرد، و نامش تکمعنایی نیست. رؤیاهای قطار در عین حال که تصوری شاعرانه با خود دارد، معنای تلخ آرزوهای مداوم ناکام را هم دارد. تضادی که در سراسر فیلم با زندگی رابرت عجین شده است. راهی که در عین روزمرگی هموار، کُند و ملالآور، دچار ناهمواری ناتمام فرسایندهٔ «فقدان» است. همه چیز چنان در سکوت و سکون است که فقدان همسر و فرزندش در آتشسوزی جنگل هم کارکرد دراماتیک اوجگونهای ندارد.
قصهٔ متعارفی در کار نیست و صرفاً به تماشای زندگی مردی منزوی نشستهایم. از آن فیلمهای تحسینشدهای که میتوانی اصلاً دوست نداشته باشی یا بخواهی شبیه مراقبه، جور دیگری آن را ببینی و معاشرت با رابرت برایت کافی باشد. تماشای دوبارهٔ فیلم کار آسانی نیست اما اگر پس از پایان، باز هم آن را در ذهن مرور کنی، همان لحظات عادی میتوانند تلاشی برای درک حقیقت باشند. تأکیدی بر تولد تا مرگ یک آدم معمولی، بیآنکه اتفاق شگرفی در آن رخ داده باشد، حتی تلاشی فلسفی یا نمادین برای تعمیم هستیشناسی در آن دیده نمیشود؛ رویکردی جسورانه و تأثیرگذار. بنای فیلم بر این اصل استوار است که زندگی هر انسانی ارزش روایت دارد و میتوان بدون حذف و گزینش برای جلوهگری نمایشی، آن را به نظاره نشست؛ تقریباً شبیه همان قایق کاغذی که در جایی از فیلم به رودخانهای بیقاعده سپرده میشود. قدرت فیلم نه در آنچه اتفاق میافتد بلکه در نحوهٔ نمایش آن نهفته است. تلاش چندانی برای شخصیتپردازی رابرت انجام نمیشود و با وجود امکان گسترش شناختی، عملاً با کمترین اطلاعات و آگاهی دربارهاش، با او همراه میشویم، حتی اگر شاهد جزییات بیاهمیت باشیم. او را بیشتر به عنوان یک «آدم» تنها به ذهن میسپاریم تا یک شخصیت یا تیپ.
جوئل اجرتن با بهترین نقشآفرینی تمام عمرش، بار اصلی را به دوش میکشد. جنس بازیاش در عین وقار و آرامش، مهارشده، قدرتمند و تقریباً خشن است؛ توازنی بین حقیقت تلخ و طبیعت شاعرانه. او و همسرش با چیدن سنگها، طرح خانهٔ آیندهشان را ساده، کنار رودخانه میچینند؛ در دورانی که همه چیز ممکن به نظر میرسد. در حالی که بعد، همین موقعیت چونان کابوسی تمامعیار، همسر و دخترش را در معرض آتشسوزی مهیب جنگل قرار میدهد.
ویدئو: کانال آپارات «Cine Burst»