۱. جمشید هاشمپور که به عنوان بدلکار در سال ۱۳۴۶ وارد سینما شده بود تا سال ۱۳۵۰ در سینما حضور داشت و بعد از بازی در هفت فیلم نهچندان مهم از سینما دور شد و پس از انقلاب و در سال ۱۳۶۰ با دو فیلم خط قرمز (مسعود کیمیایی) و فرمان (کوپال مشکات) حضور مجدد خود را اعلام کرد. فضای ملتهب و پرحادثه اوایل دهه ۶۰، سینمای ایران را به سمتی میل داد که ژانر حادثهای و جنگی در اولویت تولید فیلمها قرار گرفت و جمشید هاشمپور (آریا) خیلی زود تبدیل به نقش اول اینگونه فیلمها شد که بهراحتی گیشهها را فتح میکردند و در تهییج جوانان نقش مهمی داشتند. عقابها (ساموئل خاچیکیان) و تاراج (ایرج قادری) محصول این دوران هستند و نقش زینال بندری با آن سر تراشیده تبدیل به الگویی برای موفقیت در فیلمهای بعدی شد و در حالی که همگان هاشمپور را صرفاً به عنوان بازیگر اکشنکار شناخته و قبول کرده بودند فیلم روز باشکوه (کیانوش عیاری) و مادر (علی حاتمی) چهره دیگری از او به مخاطبان معرفی کردند. او در مادر بازیگر نقش اصلی نیست و از میانه داستان در نقش جمال برادر ناتنی وارد خانواده شده و با لباس عربی و کم و گزیدهگوییاش کمتر نشانی از آن قهرمان بزنبهادر فیلمهای قبلی دارد. هرچند در صحنه دعوای برادران و میانجیگریاش این زور بازوی هاشمپور است که برادر بزرگتر را وادار به تمکین میکند. صدای منوچهر اسماعیلی در بهتر ادا کردن لهجه عربی جمال به کمک هاشمپور میآید و درونگرایی و سکوتش ابهتی خاص به او میدهد.
۲. استعداد خاص بازیگری هاشمپور خیلی زود چشم سایر کارگردانها را هم گرفت و واروژ کریممسیحی در شاهکارش پرده آخر نقش بازرس رکنی را به او داد که با پالتویی بلند، کلاه لبهداری بر سر و میخچهای بر پا چهرهای کاملاً متمایز و دور از شمایل تثبیتشده بازیگری هاشمپور، که تهیهکنندگان و کارگردانان سینمای ایران برای بازگشت سرمایه بهشدت دنبال آن بودند از کلیشه خود آشناییزدایی میکرد. صدای واقعی هاشمپور هم بعد از مدتها رونمایی میشود و روی نقش مینشیند تا آن را واقعیتر و دلپذیرتر از همیشه ببینیم.
۳. هاشمپور بعد از نشان دادن سویه دیگری از هنر بازیگریاش دوباره به نقش ستارهوارش برگشت و تا چند سال بعد هم گیشه سینماها را، بهخصوص خارج از تهران در تسخیر خود داشت. تا اینکه بعد از دوم خرداد ۷۶ و تغییر ذائقه سینمایی مخاطبان، تولید فیلمهای اکشن روزبهروز کمتر شد و هاشمپور هم با فراغ بال به نقشهای متفاوتی اندیشید و فیلمهایی دیگرگونه به کارنامهاش افزود که یکی از مهمترینهایش هیوا (رسول ملاقلیپور) بود و او در نقش حاجرحیم چنان درخشید که دیپلم افتخار بهترین بازیگر نقش دوم مرد را از هفدهمین جشنواره فیلم فجر کسب کرد. هیوا یک سفر زمانی به دوران جنگ بود و فیلم در بخشهای زیادی، واقعیت و تخیل را به هم میآمیخت و حال و گذشته را به هم ربط میداد و حاجرحیم یکی از حلقههای اصلی این درهم تنیده شدن زمان در قصه بود. او در زمان حال نقش فرمانده گروه تفحص اجساد بهجامانده از زمان جنگ را بر عهده داشت و فردی تودار بود که در گذشتهها گیر کرده و نتوانسته با فضای بعد از جنگ ارتباط برقرار کند و به همین خاطر خود را وقف یافتن بقایای شهدا کرده و در زمان جنگ هم یکی از جنگاوران سلحشور بوده که یکتنه به صفوف دشمن میزده و ابایی از مرگ نداشته، او حالا مخزن خاطرات آدمهای جنگ است و در سکوت خویش مشغول به خودسازی!
۴. قارچ سمی (رسول ملاقلیپور) تداوم منطقی هیواست و اعتراض کارگردان به رنگ باختن آرمانها و تغییر ماهیت آدمهای جنگ که حالا به بهانه سازندگی، آتش در خرمن مردم میاندازند و از هر سوءاستفادهای ابا ندارند و دومان قائمی در قامت مدیرعامل یک شرکت عمرانی که نمیتواند چشم بر این فساد مالی ببندد و محکوم به حذف میشود. هاشمپور در قارچ سمی از ابتدا تا انتها درخشان است و صحنههای دونفرهاش با فرهاد قائمیان دلنشینترین صحنههای فیلم، چرا که فقط این دو زبان هم را میفهمند و ترجیح میدهند دور از این اجتماع خشن و بیرحم، دیوانه شوند و از شر آدمهای به ظاهر سالم به دور.
۵. استشهادی برای خدا (علیرضا امینی) یکی از سختترین نقشهایی بود که یک بازیگر در آن سنوسال میتوانست ایفا کند. فیلمی که بخشهای قابلتوجهی از آن در سرما و برف کوهستان فیلمبرداری شده بود و هاشمپور در نقش پیرمردی که در روزهای آخر عمر به روستای زادگاهش برمیگردد تا به خاطر مرگ همسرش در سالهای دور از مردم حلالیت بطلبد و استشهادی برای خدا بگیرد تا آسودهتر بمیرد. فتحی مردی به آخر خط رسیده، ساکت و آکنده از عذاب وجدان است که هاشمپور با نگاههای عمیق و خسته، عمق این پشیمانی را برای مخاطب باورپذیر ارائه میکند.