والتر سالس که از آخرین فیلمش دوازده سال میگذرد با ایستگاه مرکزی برزیل (1998) درخشید و با خاطرات موتورسیکلت (2004) و آب سیاه (2005) خود را تثبیت کرد اما در سراشیبی عجیبی افتاد و آن قدر کارهای کمفروغ ساخت تا دوازده سال پیش متوقف شد. تلاش برای جدا دیدنِ فیلم تازه سالس از خاطرات موتورسیکلت و ایستگاه مرکزی برزیل کموبیش نشدنی است، بهخصوص به خاطر یکسومِ اول فیلم. همان شور و رهایی و حرکت، همان نشاط و رنگ و طنازی که در سراسر آن دو فیلم تنیده بود در این یکسوم دیده میشود؛ دوران اوج یک خانواده پرجمعیت که در خانه بزرگ و غبطهبرانگیز خانواده پایوا زندگی مثل بهشت بود و بچههای خانواده سرگرم دلواپسیهای کوچک و دلخوشیهای گذرا بودند. همهچیز این فیلم و تمام تأثیری که بر تماشاگر میگذارد از اهمیتی ست که این یکسوم اول دارد و به همین دلیل هم سالس خیلی دقت و حوصله به خرج میدهد تا بینقص و دقیق کار کند.
از همان اولین نماها تلاش سالس برای ساختن خانوادهای واقعی با کار بر ظرایف شخصیتپردازی شروع میشود و برخی از این اشارهها به خصوصیات آدمها تا پایان فیلم ما را به آن شخصیت فرعی وصل نگه میدارد. اصلاً مهم نیست که فیلم بر اساس داستان و شخصیتهای واقعی است چون سالس چنان آنها را بهدقت میسازد که باور میکنیم شاهد زندگی آدمهایی واقعی هستیم که چنین بلاهایی سرشان آمده. در همین یکسوم است که رابطه روبنس و همسرش اونیسه، رابطه مرد با بچهها، رابطه مرد با رفقای همفکرش، و در نتیجه رابطه همه افراد با این خانه به عنوان گرانیگاه شکل میگیرد و معرفی میشود. خانه جایی است که تمام خوشبختی و رهایی و سرزندگی این خانواده را نمایندگی میکند. درون این خانه و در راهروها و اتاقها و آشپزخانه و حیاط این خانه است که هویت آدمها معنا میشود. وقتی فرزند خانواده برای تحصیل خانه را ترک میکند انگار از بهشت پا بیرون میگذارد و آنها که ماندهاند نقطه امنی دارند که او دیگر ندارد.
پس از آن که فرستادههای حکومت روبنس را با خود میبرند، زندگی برای سایر ساکنان خانه نیز رنگ عوض میکند. در یکسوم میانی که فصل برزخ است اونیسه در انتظار بازگشت مرد نهفقط باید دل قوی دارد که نقش او را نیز برای بچهها بازی کند. خانه باید سر پا بماند و ساکنانش نباید احساس کنند چیزی برای همیشه عوض شده است. ما نیز که اکنون یکی از ساکنان خانهایم و همان قدر میدانیم که آنها میدانند چارهای نمیبینیم جز انتظار؛ انتظاری طولانی و برای اهالی خانه خُردکننده که هر لحظه بیشتر آدم را از خوشخیالی فکرهای اولیه دور و به واقعیتِ شوم نزدیکتر میکند.
در بیاطلاعی مطلق و سکوت کامل کمکم باور میکنیم آنچه در روزهای اول غیبت روبنس پارانوییک به نظر میرسید، یعنی قتل او توسط حکومت، واقعاً اتفاق افتاده است. همزمان چیزی درونمان ندا میدهد جادوی سینما میتواند به جهان دیگر رفتگان را نیز به زندگی برگرداند و چه بسا روزی از روزهای ناامیدی کسی زنگ در را بزند و پشت در روبنس باشد؛ روبنسی حتی تکیده و مریض و نیازمند پرستاری و استراحت. اما این اتفاق آن قدر به تأخیر میافتد تا این که یکی از دوستان روبنس خبر مرگ او را برای زنش میآورد. در فصل برزخ عملاً تنها راهنمای ما زن روبنس بوده و حالا تنها شخصی که میتواند به خونخواهی از او برآید همین زن است. مسیر فیلم از نیمههای این فصل برزخ تغییر میکند. حالا خانوادهای که زمینلرزه ویرانش کرده تا همیشه داغدار و محروم خواهد بود.