Search

سرنوشت نحس یک غسال تنها

نقد سریال «غسال/ مرده‌شور»

چند سال پیش، آن وقت‌ها که هنوز مجلۀ‌ «فیلم»، «فیلم امروز» نشده بود، در شمارۀ ۵۶۱، مطلبی مفصل دربارۀ سریالی اینترنتی به نام شخصیت (اُنور سایلاک) نوشته بودم و پیش از آن که به نقد سریال بپردازم، سازوکار سریال‌سازی ترکیه را بررسی و اشاره کرده بودم که ما ایرانی‌ها از دریچۀ کانال‌های فارسی‌‌زبانِ آن طرف، به سریال‌های ترکی نگاه می‌اندازیم و به همین دلیل وسعت دیدمان نسبت به این صنعتِ بسیار پردرآمد و پیچیدۀ ترکیه، چندان وسیع نیست؛ فوق فوقش سریال‌هایی را دوبله می‌کنند که مثلث و مربع و چندضلعی عشقی‌ست و کل شخصیت‌های داستان با هم رابطه دارند و… از این چیزها. جالب این‌جاست که خودِ ترک‌ها هم معمولاً همین سریال‌های «عشقی‌مِشقی» و ملودرام‌های این‌چنینی را ترجیح می‌دهند. آمار و ارقام بالای این سریال‌ها این موضوع را به‌راحتی نشان می‌دهد. نشان به آن نشان که دوستانِ ترکم که در زمرۀ فرهیختگان جامعۀ ترکیه هم هستند، یکی از سریال‌های پربینندۀ ترکیه را با شور و شوقی وصف‌ناپذیر دنبال می‌کنند؛ حتی به قیمت از دست دادن یک خوش‌گذرانی شبانۀ آخر هفته‌ای! 

اما این یک طرف قضیه است. طرف دیگرش پنجره‌ای رو به دنیای دیگر باز می‌کند. دنیایی که آدم‌هایی متفاوت سعی می‌کنند چیزهای متفاوتی برای روایت کردن انتخاب کنند و به قول معروف، خلاف جریان آب شناور باشند. آدم‌هایی که حرف‌های جدیدی برای زدن دارند و در عین حال همین حرف‌ها را هم در قالب جدیدی عرضه می‌کنند. این‌جاست که باید از آن پنجره، در حالی که دست‌مان را سایه‌بان قرار داده‌ایم، با دقت بیش‌تری به اطراف نگاه کرد تا این چیزهای جدید، این پیشنهادهای متفاوت از دیدرس‌مان جا نمانند … من غسال/ مرده‌شور را از همین پنجره دیدم. 

چه چیزی می‌تواند از این غم‌انگیزتر باشد که کسی هر بار که برای برقراری ارتباط به دیگران تلفن می‌زند، آن‌ها بپرسند: «کسی مُرده؟!» چه چیزی می‌‌تواند دل‌گیرکننده‌تر از این باشد که هر کسی او را ببیند، یاد مرگ و نیستی بیفتد؟ یاد این بیفتد که مُردۀ جدیدی در راه است؟ انگار که آن یک نفر، پیام‌آور مرگ باشد. این موقعیت هراس‌آور شخصیت اصلی این سریالِ عجیب ترکی‌، «باقی» است. مردی که در روستایی کوچک و دورافتاده مُرده‌ها را می‌شوید و یک روز به این فکر می‌افتد که اگر خودش بمیرد، چه کسی او را خواهد شست؟ این پرسشی‌ست که موتور سریال را در همان قسمت اول روشن می‌کند. اما این فقط یک پرسش ساده نیست. این سریال در ده قسمت، چنان با مرگ و نیستی و زندگی بازی می‌کند که بیا و ببین! 

باقی به عنوان یک مُرده‌شور، مرگ را بهتر از هر کس دیگری می‌شناسد. نه‌فقط مرگ، بلکه واقعیت و ماهیت مرگ را به‌خوبی می‌داند. چهرۀ تلخش، گره‌های پیشانی‌اش و تنهایی‌اش این موضوع را به‌خوبی نشان می‌دهد. در واقع مرده‌شور بودنش چیزی نیست که او را به این زندگی منزوی کشانده باشد [که البته این هم بخشی از ماجراست]، بلکه نکتۀ اصلی، نگاه او به زندگی و مرگ است که چنین باقی را تلخ و زهردار کرده. نگاهی واقع‌بینانه و بدون تعارف که خودِ این موضوع باعث می‌شود لحن طناز فیلم در کنار لحن تلخ و گزنده‌اش، به تاروپود داستان رسوخ کند و به ساختارش تبدیل شود. غسال/ مرده‌شوربه این شکل تبدیل به سریالی می‌شود که عین زندگی تلفیقی از چیزهای مسخره، خنده‌دار و گاهی غم‌انگیز است که البته چیزهای غم‌‌انگیزش بیش از حالت‌های دیگر به چشم می‌آید، همچنان که در نهایت میزان اندوه این سریال هم در جاهایی، به‌‌خصوص در انتهایش، چنان بالا می‌زند که آدم را از زندگی سیر می‌کند! 

QR Code

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *