عباس یاری

با دست شکسته، نه با قلب زخمی

چه کسی نمی‌داند «فیلم» از کجا و توسط چه کسانی شروع شد و چه‌گونه تداوم یافت؟

3 شهریور 1401

شاید شما هم مثل من از شرایط غبارآلود و دلگیر این روزها و اخبار راست و دروغی که چند سالی‌ست انواع شبکه‌های داخلی و خارجی و فضای مجازی را پر کرده، احساس نگرانی کرده باشید. این خبرهای ضد و نقیض و اتفاقات عجیب در دور و برمان آن‌قدر زیاد بوده و هست که انگار برای‌مان تبدیل به عادت شده؛ خبرهایی از کلاه‌برداری و خیانت و دروغ و اختلاس و خشونت و...؛ تیترهای تندی که بی‌وقفه به یادمان می‌آورند روی زمینی خشک و ازنفس‌افتاده ایستاده‌ایم و آسمانی از دود و غبار بالای سرمان است.

روزی نیست که از خشونت و درگیری و عصبیت جاری در کوچه و خیابان و سختی‌های زندگی نشنویم یا به سرمان نیاید و درگیرش نباشیم، و این یعنی شناور شدن در حجمی اقیانوس‌وار و بی‌انتها از آب‌های تیرهٔ ناامیدی و گرفتاری و خشم و خشونت، که در دسته‌های هزاران نفری در آن دست‌وپا می‌زنیم. مثل نهنگی که ذخیرهٔ اکسیژنش ته کشیده، همهٔ زورمان را می‌زنیم که هرازگاهی سرمان را از آب بیرون بیاوریم و نفسی تازه کنیم و بعد دوباره راهی اعماق شویم. بخش تراژیک داستان این است که از بس توی این آب‌ها چرخ زده‌ایم دیگر حس نمی‌کنیم زیر پای‌مان خالی است. عادت کرده‌ایم.

اگر خیلی هوش و حواس داشته باشیم باید مواظب باشیم توی خیابان ماشین یا موتوری با ما برخورد نکند یا موتورسواری کیف یا تلفن همراه‌مان را نزند یا پای‌مان توی چاله‌ای نرود و گرفتار دوا و درمان نشویم. اصلاً چه کار داریم به مسایل جدی و سیاسی؟! حداقل جایش این‌جا نیست. ما هم تخصصی در سیاسی‌نویسی نداریم و نمی‌دانیم کی چپ است و کی راست است و کی اصولگرا و کی اصلاح‌طلب؟ من یکی که اگر سیاست داشتم و سرم توی حساب بود حتماً باید اول کلاه خودم را دودستی می‌چسبیدم که بعد از چهل سال به یک باد از سرم نیفتد؛ آن هم چه بادی!

در مورد مجله هم طی تمامی این سال‌ها، با بهانه و بی‌بهانه از سیر تا پیازش را گفته‌ایم و لحظه به لحظهٔ شکل گرفتن و تکامل و تداومش، و حکایت‌ها و رنج‌ها و شادی‌های این چهل سال گذشته را بارها و بارها گفته یا نوشته‌ایم. خیلی از خواننده‌های «امروز» در «فیلم» با ما هم‌خاطره و هم‌سفر بوده و هستند و بسیاری از یادها و یادگارهای قدیم را از من بهتر و زیباتر روایت می‌کنند. مثل دیوارنوشته‌هایی که هر کدام قصه و حکایتی دارند، قفسهٔ سینهٔ ما هم پر از نام‌ها و نشانه‌هاست، و از هر سختی و آسانی و هر تلخی و شیرینی، رد و اثری روی قلب‌های‌مان به جا مانده است. تصویرهایی که گاهی عاقلانه‌تر این است که فراموش شوند، ولی خب، گاهی بعضی از تصویرها و کلمات مثل کتیبه‌ای که در دل صخره حک شده باشد از قلب انسان پاک نمی‌شوند.

از مجله‌ای حرف می‌زنم که اندوختهٔ سال‌ها کار و تلاش‌مان بود. جوانی و عمر و زندگی‌مان را به پایش ریختیم، که جان بگیرد و سرپا بماند و برگ‌وبار بدهد. چهل سال از بهترین سال‌های عمرمان برای بالندگی و حفظ اعتبار یک واحد مطبوعاتی با نام «مجلهٔ فیلم» صرف شد (که ظاهراً من و هوشنگ هم به عنوان سیاهی‌لشکر در آن کار می‌کردیم) و بعد ناگهان همه ‌چیز را باد برد. حالا جز چند شمارهٔ پراکنده چیزی برای‌مان نمانده، اما خوش‌حالم که در گوشه و کنار این عالم خاکی هنوز بسیارند کسانی که نوستالژی دوره‌ای از زندگی و جوانی‌شان با خاطره‌ها و تصویرهایی از این مجله همراه بوده و هنوز در گوشه‌ای از قفسه‌های کتاب‌خانه یا انبارهای کوچک‌شان شماره‌هایی از آن جا خوش کرده است. مثل عکس‌هایی از دوران کودکی یا نوجوانی در آلبوم‌های خانوادگی‌مان که گاهی با حسرت به آن‌ها خیره می‌شویم و خاطره‌هایی را مرور می‌کنیم.

اما بازگفتن و روایت بعضی از لحظه‌ها و خاطره‌ها اصلاً برایم آسان نیست. شاید چون نمی‌توانم با جزییات از بغض فروخفته‌ام بنویسم، از آن روزی که مسعود عزیز توی چشم‌هایم نگاه کرد و گفت: «تو اصلاً از شماره ۳۵ به جمع مجله اضافه شدی...!» من شنیدم و چیزی نگفتم. سال‌ها بعد و چند ماه پس از مرگ زنده‌یاد مسعود و در اولین نشستی که من و هوشنگ و وارثان او در دفتر جهانبخش نورایی داشتیم، همسرش هم به من گفت: «شما را که خبر دارم سال‌ها بعد از انتشار به جمع مجله اضافه شدید!» آنجا دیگر طاقت نیاوردم و گفتم: «خانوم، مجوز اولین شمارهٔ مجله را من گرفته‌ام، چه‌طور چنین چیزی را می‌گویید!؟»

به نظرم حق هم داشت که این را بگوید چون من بخشی از عمرم به جای نوشتن صرف کارهایی شد که هیچ‌کس از آن باخبر نشد. کسی نفهمید که من چه شب‌هایی تا دیر وقت در کلوب‌های ویدئو یا دفترهای تولید و پخش فیلم، برای جور کردن پول کاغذ و چاپ چه سگ‌دوها که نزدم. کسی نمی‌گوید که در آن سال‌های سخت، با دست خالی و بدون پشتوانه، اصلاً این گروه کوچک چه‌طور توانست سرمایه و امکانات حرفه‌ای جور کند و حاصل کارش را به چاپخانه و توزیع برساند؟ کسی حال من را وقتی در دفتر تهیه‌کننده‌ای برای پرداخت پول آگهی به من توهین شد، نفهمید؛ احتمالاً چون با لبخند برگشته بودم که همکارانم مضطرب نشوند و تمرکزشان روی مطالب‌شان باشد. کسی نفهمید که زمان موشک باران آن زیرزمین بیمهٔ آسیا را که انباری بایگانی بود چه‌طوری سروسامان دادم و رنگ کردم و تلفن کشیدم تا مجله با تاخیر منتشر نشود. کسی نفهمید آن شبی که چاپ مجله در روزنامهٔ اطلاعات به تأخیر افتاده بود من و همسرم در خیابان‌های نارمک دنبال مجلس عروسی‌ای می‌گشتیم که جشن پسر مدیر فنی روزنامه بود تا او فرمان چاپ مجله را به چاپخانه بدهد. کسی نفهمید آن زمان که مجله در روزنامهٔ کیهان آمادهٔ خروج بود و مجوز خارج شدن نداشت و نگهبان اجازهٔ خروج نمی‌داد و من از طریق ۱۱۸ به شمارهٔ تلفن چندین اصغری (مدیر وقت روزنامه) در تهران زنگ زدم بلکه یکی‌شان همان اصغری‌ای باشد که دنبالش می‌گردم. متصدی 118 خیال می‌کرد با دیوانه‌ای طرف است که در انبار کاه دنبال سوزن می‌گردد. شاید هم حق داشت!

کسی نفهمید طی آن چند دوره‌ای که مراسم اهدای جوایز را در سینما آزادی برگزار می‌کردیم، من چه‌ها که نکشیدم، یا آن دوره‌ای که چیلرهای سینما خراب بود و چندتا کولر آبی جلوی درهای ورودی کار گذاشتم تا حاضران مراسم را تحمل کنند. کسی یادش نبود که من چه شکلی در جشن صد سالگی سینما، جلوی تئاتر شهر نمایشگاه راه انداختم یا آن جشن صد سالگی سینما در کاخ گلستان که آقای بازیگر حاضر به اجرای مراسم نشد و خانم سیمین معتمدآریا عزیز با خواهش من فی‌البداهه رفت پشت میکروفن و آخرش از حسین یاری برای برگزاری مراسم تشکر کرد!

کسی یادش نبود، شاید هنوز هم کسی یادش نباشد، یا حتی نزدیک‌ترین عزیزانم هم خبر نداشته باشند از هزاران طرح و ایده برای نوشتن، که اغلب‌شان را یا در همین دوندگی‌ها گم کردم، یا وقتی برای نوشتن‌شان پیدا نکردم و کنارشان گذاشتم، یا مثل صدها فکر و ایدهٔ دیگر با دوستان و همکارانم تقسیم‌شان کردم و آن‌ها را تشویق کردم که بنویسند. رفقای خوبم در تحریریه عادت‌شان شده بود که آخرهای هر گپ‌وگفتی منتظر جملهٔ «همین رو بنویس» از من باشند! وقتی ماجرای تحریم تهیه‌کنندگان پیش آمد، برای همهٔ بچه‌ها انگار تیر سهمگینی شلیک شده بود و کار مجله در دوران اوج به پایان خط رسیده بود؛ چه کسی یادش هست که این حلقهٔ محاصره و تحریم، چه شکلی شکسته شد و من در پشت صحنه چه‌ نکردم؟

این‌ها فقط چند قطرهٔ کوچک از یک باران چهل ساله‌اند؛ هزاران لحظهٔ تلخ و شیرین در گوشه‌وکنار حافظه‌ام و روی قلبم حک شده که شاید مرور بعضی از آن‌ها در خلوت و تنهایی خودم هم برایم سخت باشد. گاهی فکر می‌کنم چه بهتر که از آن سختی‌ها و تجربه‌های نامهربان کسی جز خودم خبر نداشته باشد، اما خیلی از قصه‌ها را اگر قصه‌گویی تعریف نکند هم باز زمانی روایت خواهد شد. همان‌طور که بعد از فروپاشی و خشکیدنِ ریشه‌های این درخت تناور، بخشی از همکاران اداری ما شاهد بودند که یک روز صبح بخشی از باقی‌ماندهٔ شماره‌های تمامی این سال‌ها را (لابد برای نشان دادن اعتقاد به شعار «پنجره‌ای به واقعیت و رؤیا»!) بار وانت کرده‌اند و به عنوان کاغذ باطله فروخته‌اند. حالا خاطرهٔ تمامی این سال‌ها با روی جلدهایی پرینت گرفته‌شده و رنگ‌ورو رفته از شماره‌های ۱۰۰ و ۲۰۰ و ۳۰۰ و ۴۰۰ و ۵۰۰ هنوز روی دیوار دفترمان هست و ما به ایستگاه بعدی رسیده‌ایم؛ نه در تنهایی و سکوت و غم، که با شادی و امید و انرژی، و در کنار همراهانی که بزرگ‌ترین سرمایهٔ این مجموعه بوده و هستند.

طی تمامی این سال‌ها، چهره‌هایی با عشق بسیار از گوشه و کنار این دیار به جمع ما پیوسته‌اند که به فاصلهٔ کوتاهی پای ثابت یاران و همراهان ما شده‌‌اند و چراغ این خانه را روشن نگه داشته‌اند. شبیه حال و هوای یادداشتی که دوست و همکار نازنین‌مان دامون قنبرزاده در این شماره نوشته و در حکایت‌ها و خاطرات بسیاری از همسفرانِ این مسیر طولانی بارها نقل شده و بعد از این هم نقل خواهد شد.

اگر بنا به مرور خاطرات گذشته باشد، برای هرکدام از این شماره‌ها و مرارت‌ها و سرخوشی‌های انتشارشان می‌توانم بسیار خاطره‌ها نقل کنم، اما افسوس که ششصدمین شمارهٔ ما همزمان شده با دست نیمه‌شکسته و باندپیچی‌شدهٔ من به خاطر زمین‌خوردگی در چالهٔ یکی از پیاده‌روها که معمولاً شهرداری به عبور موش‌ها و گربه‌ها اختصاص می‌دهد. شاید این هم نشانه‌ای بوده برای یادآوری این نکته که پا گذاشتن روی زمین سست، نتیجه‌ای جز سقوط ندارد و کافی‌ست فقط یک موزاییک زیر پایت لق باشد تا زمین بخوری؛ یا شاید تمثیلی‌ست از دستی که نمک ندارد! هرچه هست کم‌ترین فایده‌اش این بوده که من با دست راستی که از کار افتاده و موقتاً به گردنم آویزان است، نتوانستم بیش‌تر از این دربارهٔ روزهای رفته بنویسم و در نتیجه این شانس نصیبم شده که دست‌کم تا مدتی دیگر، صندوقچهٔ سینه را بسته نگه دارم و با همراهان وفادار و عزیزمان فقط خاطره‌های آشنای شیرین و دلپذیر را شریک شوم.

گاهی که به این دستم خیره می‌شوم به یاد کسانی می‌افتم که در شرایطی به خودشان می‌گویند: «کاش دستم از اول شکسته بود و فلان کار را نمی‌کردم...» ولی من این جمله را نمی‌گویم و به آن‌چه گذشته دلم خوش است. قدیمی‌ها می‌گفتند آینه اگر بشکند، واقعیت نابود نمی‌شود، تکثیر می‌شود و به هزاران شکل خودش را نشان می‌دهد. مجله هم مثل آینه‌ای که بازتاب روزگار ما و عمر رفته و کوشش‌های چند نسل از اهل فرهنگ و سینماست، همچنان حقیقت را پیش چشم‌ها می‌گذارد؛ دیروز و امروز هم فرقی نمی‌کند، ما همچنان ادامه داریم و ادامه می‌دهیم، تا وقتی که نفس هست و زندگی ادامه دارد...

ادامه مطلب در ماهنامه
0 0 votes
Article Rating
Subscribe
Notify of
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
View all comments
© ۱۴۰۰ فیلم امروز
ماهنامه سینمایی فیلم امروز با اتکا به پشتوانه ای ۴۰ ساله، همراه با آغاز قرن جدید شروع به کار کرد.